توهین به خود یا فرهنگی که نمی‌شناسم

«شماری از زنان در ولسوالی جاغوری ولایت غزنی، به رسم اعتراض چادرهای‌شان را برای رییس‌جمهور و رییس‌اجرایی فرستادند و پیشنهاد کردند تا زمانی که نمی‌توانند برای مردم کاری انجام بدهند چادر به سر در ارگ بمانند.» —خبرگزاری‌های افغانستان

زنان جاغوری در اعتراض به ربوده شدنِ دو زن از ولایت‌شان تصمیم گرفته‌اند کاری بکنند اما آیا این کار با مثلاً لباسِ زنانه تن کردن به بازداشتی‌های مرد در ایران فرق می‌کند؟ آیا هر دو از جنس این نیستند که «زنان بی‌عرضه و ترسو و نالایق‌اند»؟ بارِ تحقیر نسبت به جنسِ زن ندارد؟ فقط دارم می‌پرسم.

اولویت‌ها را چه کسی تعیین می‌کند؟

یکی دو ساعت دیگر مسابقهٔ والیبال مردانِ ایران و آمریکا در استادیوم ۱۲هزار نفریِ آزادی برگزار می‌شود بدونِ حضورِ زنان یا دقیق‌تر: با حضورِ تعدادِ مشخصی از زنان با کارت‌های VIP.

بحث‌ها دربارهٔ رفتن یا نرفتنِ زنان به استادیوم‌های ورزشی این روزها خیلی بیشتر از اوایل دههٔ ۸۰ است که کمپین‌اش را راه انداختیم. تعدادِ کسانی که برای گرفتنِ این حق‌شان تلاش می‌کنند، ده‌ها برابر شده است. هر روز چهرهٔ جدیدی در رسانه‌ها می‌بینیم که در این باره حرف می‌زند و غیره.

آن روزها از هر طرف اخطار می‌رسید که وقت و انرژی‌مان را برای موضوعی فرعی که «اولویتِ جنبش زنان» نیست صرف نکنیم. ما بیش از فعالانِ اجتماعی از سوی ورزشکاران حمایت می‌شدیم. اما آزادیِ دسترسی به همهٔ فضاهای عمومی فارغ از جنسیتِ افراد و مبارزه با جداسازی جنسیتیِ فضاها برای خیلی‌ها مهم است و گذشتِ زمان این خواسته را به‌خوبی برجسته کرده. زیاد به این فکر می‌کنم که واقعاً اولویت‌ها در هر جنبشی چگونه تعیین می‌شوند..

خونِ مردم را در شیشه کردن

نمی‌دانم اول اصطلاحِ «خونِ مردم را در شیشه کردن» وجود داشته که ساعدی داستانِ آشغال‌دونی را نوشته یا بعد از این داستان چنین اصطلاحی فراگیر شده. به هر حال خونِ مردمِ فقیر را در شیشه کردن و فروختن موضوعِ داستانِ ساعدی و فیلمی است که داریوش مهرجویی بر پایهٔ این داستان ساخته.

در یک جمله: فیلمِ دایرهٔ مینا هم ابزورد است و هم مستند. برای آن‌هایی که «من‌وتو» می‌بینند و مدحِ دورانِ حکومتِ محمدرضا پهلوی را می‌کنند، دیدنش از واجبات است و هم‌چون یک فیلمِ مستندِ قوی عمل می‌کند. فیلم‌برداریِ عالی و تصاویرِ خیلی جالب از تهرانِ دههٔ ۵۰ که هم زیبایی‌های بلوار کشاورزِ وقت را نشان‌مان می‌دهد و هم فلاکتِ یک کیلومتر آن‌طرف‌تر را. و از آن مهم‌تر: موضوعِ فیلم که نقدِ دلالی، بروکراسیِ دست‌وپاگیر، اجرا نشدنِ قوانین و حاکم بودنِ روابط بر ضوابط و این‌هاست. نقدهایی که به جامعهٔ امروزِ ایران همچنان وارد است. (راستی آن روزها پزشکان و پرستاران به اکرانِ دایرهٔ مینا اعتراض نکردند؟ از این نظر انگار آن موقع وضع‌مان بهتر بوده.)
فیلم کمی شعاری است و پایانش درنیامده اما پُر است از صحنه‌های کافکایی: فضاهای تاریک و درهم‌ریختهٔ بیمارستان و پس‌زمینه‌ای از صفِ آدم‌های یک‌شکل و سرگردان در نماهای مختلف. و عجیب تلخ است..

دیدنِ دایرهٔ مینا و خواندنِ آشغال‌دونی را پیشنهاد می‌کنم. من داستان را بعد از دیدنِ فیلم خواندم و از تصویرپردازیِ هنرمندانهٔ ساعدی بسیار لذت بردم.

دشواریِ قضاوت

از وقتی که فیلمِ مستندِ Capturing the Friedmans را دیده‌ام، گاهی شب‌ها خواب می‌بینم که دارم پروندهٔ آرنولد و جسی فریدمن را در مورد سوءاستفادهٔ جنسی از کودکان بررسی می‌کنم. و بعد ماجرای فیلمِ دانمارکیِ The Hunt در خواب برایم مرور می‌شود..
کارگردانِ این فیلمِ مستند پس از اکران فیلمش در جشنوارهٔ ساندنس گفته است که هنوز نمی‌داند آیا فریدمن‌ها مجرم بوده‌اند یا نه. از ویژگی‌های خوبِ فیلمش همین است که تا آخر بیننده هم نمی‌تواند قضاوت کند. ما هم همگام با کارگردان نکات پنهان پروندهٔ فریدمن‌ها را بررسی می‌کنیم و بدون آن‌که به جواب مشخصی برسیم، فرضیه‌پردازی می‌کنیم.
موضوعِ فیلم بسیار آزارنده است. بیننده با خانواده‌ای مواجه می‌شود که ظاهراً شاد و سالم است اما نیمهٔ تاریکِ ماه در روزِ شکرگزاریِ سال ۱۹۸۷ روشن می‌شود: پلیس به خانهٔ فریدمن‌ها می‌ریزد و تعداد زیادی مجلهٔ پورنوگرافی کودکان را از زیرزمینِ خانه کشف می‌کند.
آرنولد فریدمن معلمِ شناخته‌شده‌ای است که سال‌ها در زیرزمینِ خانه‌اش کلاس‌های نیمه‌خصوصی کامپیوتر برای بچه‌ها داشته است. پلیس با این فرضیه که لابد او از بچه‌های کلاسش سوءاستفاده می‌کرده، تحقیقاتش را شروع می‌کند و در نهایت او و پسرِ ۱۸ساله‌اش، جسی، در دادگاه محکوم به سوءاستفاده از ده‌ها دانش‌آموز می‌شوند.
فیلمْ پرونده را از طریقِ گفت‌وگو با جسی، دیوید، و الن فریدمن؛ دو نفر از دانش‌آموزانِ سابق؛ وکیلِ جسی؛ و تعدادی از کارکنان پلیس و دادستانیِ وقت بازگشایی می‌کند و با این‌که هیچ‌کدام از مصاحبه‌شونده‌ها آدم را قانع نمی‌کنند، موارد شک‌برانگیز بیرون می‌زند: آیا پلیس در بازجویی‌های خود از کودکان درست رفتار کرده یا ممکن است حرف توی دهانِ بچه‌ها گذاشته باشد؟ آيا با رسانه‌ای شدنِ ماجرا قاضی و هیأت منصفه می‌توانسته‌اند فارغ از انتظارات افکار عمومی قضاوت کنند؟ چرا هیچ‌کدام از بچه‌ها تا پیش از تحقیقات پلیس چیزی نگفته بودند یا اعلام نارضایتی نکرده بودند؟ آیا صرفِ اعتراف کردنِ متهمان با توجه به فشارها و مصلحت‌اندیشی‌های دوران بازداشت می‌تواند برای اثباتِ جرم کافی باشد؟ و بسیاری نکات نامشخصِ دیگر.
دیدنِ این فیلمِ مستند را پیشنهاد می‌کنم.

تبعیض

حسینی، نمایندهٔ مردم اهواز: «من به خانم ابتکار پیشنهاد می‌کنم که اگر توان کار کردن ندارد از ریاست سازمان محیط زیست استعفا دهد و در منزل برای خانواده خود غذا بپزد.» –خبرگزاری‌ها

بخشِ اولِ سخنان انتقادیِ آقای حسینی نسبت به مدیریت خانم ابتکار در سازمان محیط زیست کاملاً پذیرفتنی است–و با وضعیتی که هوای اهواز دارد، شدتش قابل درک است. اما واقعاً هیچ توضیحی نمی‌تواند قسمتِ دومِ صحبت‌های او را توجیه کند. آیا اگر رئیس سازمان محیط زیستْ مرد بود، آقای حسینی برای فعالیتِ پس از استعفای او پیشنهادی می‌داد؟ گمان نمی‌کنم.

چَنسِ کودک

لوئیزِ خدمتکار موقع خداحافظی صورت چنس را می‌بوسد و می‌گوید: «تو همیشه پسربچه خواهی ماند». او پسربچه ماند اما یک تصادف یک‌شبه او را تا ریاست جمهوری بالا برد.

چنسِ میانسالْ باغبانِ بی‌سوادی است که نمی‌دانم به چه علتی هیچ‌وقت اجازهٔ خارج شدن از خانه را نداشته. پس از مرگِ صاحب‌خانه مجبور می‌شود محل زندگی همیشگی‌اش را ترک کند و با زندگی واقعیِ خارج از صفحهٔ تلویزیون مواجه شود. او که مراحل رشد اجتماعی را طی نکرده، ذهنِ محدودی دارد و فقط برخی از چیزهایی را که در تلویزیون دیده طوطی‌وار تقلید و تکرار می‌کند، عینِ کودکان: دست دادنِ دیپلمات‌ها، یوگا، کلاه از سر برداشتن به نشانهٔ احترام، جمله‌هایی که به گوشش جذاب می‌آید، و چیزهای دیگر. چنس که لباس‌های شیک و دست‌دوز صاحب‌خانه را به تن می‌کند، ظاهر بسیار موجهی دارد و به‌دلیلِ تمرینش در تقلید، رفتارها و جمله‌های معاشرینش را به خودشان پس می‌دهد و ضمن جلبِ اعتمادشان، حضور خودش را هم خوشایند می‌کند. ذهن و دنیای ساده‌اش به او کمک کرده است که خونسرد باشد و شمرده و با اعتماد به نفس خوبی صحبت کند؛ هرچند حرف‌هایش کلی و بی‌معنی است و همه چیز را به باغ و باغبانی یا حداکثر هرآنچه که در تلویزیون دیده ربط می‌دهد.

ولی موضوع اصلیِ فیلمِ Being There تراژدی زندگی این باغبان نیست؛ بازنماییِ کمیکِ جامعه‌ای است که پیامبرسازی می‌کند که بعد با پیروی از دینِ خودساخته احساسِ رهایی کند؛ جامعه‌ای که به جای درمانِ واقعیت‌ها به استعاره‌ها دل می‌بندد؛ جامعه‌ای که صرفاً از روی ظاهر قضاوت می‌کند و بعد چشمش را روی نشانه‌هایی که ممکن است آن قضاوت اولیه را خدشه‌دار کنند می‌بندد.

و بعد موضوعی دیگر: آیا همهٔ ما به‌نوعی چنسِ باغبان نیستیم؟ گیرم با محدودیت‌های ذهنی کمتر..

شاید این فیلم یکی از بهترین کمدی‌ها باشد. مدت‌ها بود این‌قدر نخندیده بودم. زهرخند؟ شاید. و پیتر سلرز عالی بود.

از یادداشت‌های شهر شلوغ [به اقتفای خورشیدخانومِ وبلاگستان]

نشسته‌ام توی تاکسیِ خطی، منتظر ۳ سرنشینِ دیگر. راننده وسطِ اعلام‌های «سیدخندان-صیاد» با همکارش حرف می‌زند: «خدائی لاستیک‌های به این نویی دیده بودی؟»
-چند خریدی؟
-نخریدم که؛ داداشم داشت ماشینش رو می‌فروخت، لاستیک‌هاش رو من ور داشتم.

*****

در نمایشگاه کتاب، به غرفهٔ انتشارات مجلس سر می‌زنم: «سی‌دیِ مطبوعات زنان رو دارین؟»
-جلوش رو گرفتن خانوم.
خنده‌ام می‌گیرد: «جلوی محصولاتِ انتشاراتِ مجلس رو هم می‌گیرن؟»
-از دست‌شون در رفته بود..
لوح مشروح مذاکرات مجالس شورای ملی و اسلامی را برمی‌دارم که نگاه کنم.
-برش دار خانوم، همین دو-سه نسخه باقی مونده. دیگه هم منتشر نمی‌شه.
*****

نیمه‌شب، پشت فرمان، چراغ قرمزِ ۱۰۰ثانیه‌ای. صدای پخشِ ماشینم بلند است، شیشه پائین است و «مثلث» پالت را گوش می‌کنم و هم‌خوانی با صدای مهدی ساکی. رانندهٔ ماشین کناری: «چه همه‌ش رو هم حفظی!» بی‌حوصله نگاهش می‌کنم. ادامه می‌دهد: «موزیک متفاوتی هم گوش می‌دی. چیه؟» ذوق می‌کنم از فرصتِ ایجادشده برای معرفیِ پالت.
*****

رانندهٔ تاکسی به خانمِ کناری گفت: «۲۰۰تومن دیگه بذار روش!» خانم عصبانی شد. راننده با متانت خاصی گفت: «اولِ صبحی اعصابِ خودم و شما رو بی‌خودی خرد نمی‌کنم. این رادیو به جای این همه مزخرفات یه جمله نمی‌گه که کرایه‌های تاکسی از اول اردیبهشت ۲۱درصد زیاد شده که همه بدونن. می‌خوان مردم رو به جون هم بندازن…»

انتشارِ دری‌وری

وبسایت تبیان مصاحبه‌ای کرده است با امان‌الله قرائی‌مقدم در مورد (به زعمِ مصاحبه‌کننده و مصاحبه‌شونده) معضلِ ازدواج پسران با دختران مسن‌تر. عنوان را هم گذاشته‌اند: «ازدواج با دختر بزرگتر بلای جان می‌شود؟»
آقای قرائی‌مقدم گفته‌اند: «به باور من جوانانی که تن به چنین ازدواج‌هایی می‌دهند، بر اساس علاقه و عشق واقعی ازدواج نمی‌کنند بلکه برای استفاده از منافع مادی و امکانات اقتصادی، دختری را که بزرگ‌تر است و شغل و درآمد و خودرو و خانه مستقل دارد، انتخاب می‌کنند.»
سؤالی که پیش می‌آید: آیا انگیزه‌یابی ازدواج پسران با دختران مسن‌تر به *باور* ایشان وابسته است یا به پژوهش میدانی نیاز دارد؟ از کجا می‌دانند دخترانِ مذکور لزوماً شغل و درآمد و خودرو و خانه مستقل دارند؟
وی سپس افزود: «زمانی که یک پسر با دختری بزرگتر از خودش ازدواج می‌کند کافی است یکی از اقوام یا دوستان به این تازه داماد بگوید که نتوانستی با یک دختر جوان ازدواج کنی و مجبور شدی یک پیر دختر را برای زندگی مشترک انتخاب کنی. این حرفها است که تاثیرات مخرب بسیاری بر مردانی می‌گذارد که با دختران بزرگتر از خود ازدواج کرده‌اند، و در نهایت به اختلاف و طلاق ختم می‌شود.»
سؤال: اگر یکی از اقوام و دوستان به تازه‌عروس آفرین بگوید که پسر جوانی را برای زندگی مشترک انتخاب کرده چطور؟ تأثیر سازنده دارد یا این هم مخرب است؟
جنابِ جامعه‌شناس گفته‌اند: «این افراد در ازدواج‌های بعدی‌شان هم نمی‌توانند موفق باشند و دیگر روحیه سابق را ندارند. در این میان زنان مطلقه‌ای که دیگر نمی‌توانند همسر مناسبی پیدا کنند هم برای تامین نیازهای اقتصادی‌شان ممکن است به راه‌های نامناسب کشیده شوند.»
نکته: در این‌جا ربط وثیقی میان «زنان مطلقه و راه‌های نامناسب» با «صحرای کربلا» دیده می‌شود.
پی‌نوشت- ممنون از محمد جعفری که این مصاحبه را نشانم داد.

اندر مصائب وب‌نگاری

حافظه‌ام می‌گوید سینا مطلبی اولین کسی بود در وبلاگستان فارسی که فقط به خاطر نوشته‌های وبلاگش بازداشت و بازجویی و محاکمه شد. شاید قبل از او هم کسانی بوده‌اند و خبرش جایی درز نکرده بوده. بعد از او ولی بسیار بودند وب‌نگارهایی که برای پاره‌ای توضیحات یا تنبیهات فراخوانده شدند. و لزوماً هم مطالب‌شان سیاسی (یا به تعبیری امنیتی) نبوده است.
از مشکلاتِ وب‌نگاری یکی هم این است که در گزینش‌های مربوط به احراز شغل یا تحصیلات تکمیلی امتیازِ منفی به حساب می‌آید و بعضاً همین موضوع باعثِ توقفِ وبلاگ‌نویسیِ افراد هم شده است. یا بدتر: حینِ کار/تحصیل تحتِ فشارهایی وبنگار مجبور شده چیزی خلافِ عقیدهٔ خود و همسو با عقیدهٔ کارفرما/استاد منتشر کند. دقت کنید که موضوع این‌جور فشارها متنوع بوده است و اغلب فقط برای حفظ منافعِ بالادستی‌ها.
این‌ها را نگفتم که حرف‌های جناب محمدجواد لاریجانی را مبنی بر وجود آزادی بیان (و بعد از بیان) در ایران و وضعیتِ درخشان حقوق بشر رد کنم. فقط خواستم به نمونهٔ (به چشمِ من) جدیدی از مصائب وبلاگ‌نویسی برسم: اخراج به دلیل نوشتن از چیزهایی که مخالف «فرهنگ و ارزشهای مورد قبول» رئیس است.
مرتبط:
«قطع همکاری» آی.پی.ام. با دکتر لاجوردی

اگر این ژن نبود که پاهایم شبیه به پاهایش باشد، حالا نصفه‌شبی که ساقِ پایم می‌خارد و پاچهٔ پیژامه را بالا می‌زنم یادش نمی‌افتادم. (یا بالاخره به بهانه‌ای یادش می‌کردم؟) دارد می‌شود دو سال که نیست. «یادِ بعضی نفرات»…
روشنم، بابا.