قناعت

بحث قناعت پيش آمد در ميانه‌ی گفت‌و‌گويی دوستانه. قناعت در جايگاه يک سجيه‌ی اخلاقی. تا اينجا که خودم را شناخته‌ام، آدم قانعی نيستم اما فکر اينکه آيا تهِ تهِ ذهنم، قناعت را درست می‌دانم يا نه، مرا حسابی مشغول کرده است.
سعی کرده‌ام صورت مساله را اول برای خودم روشن کنم: قناعت چيست؟ قناعت در دنيای مدرن چه جايگاهی دارد؟ اصلا قناعت به چه؟ قناعت برای دستيابی به چه چيز؟ آيا قناعت جلوی پيشرفت را نمی‌گيرد؟ و…
راستش فکر می‌کنم قناعت در معنای عامش می‌شود همين فرهنگ تسليم شدن به چيزی به اسم سرنوشت يا تقدير و با اين معنی نه تنها با زندگی مدرن مغاير است بلکه از هرگونه رشد و پيشرفتی جلوگيری می‌کند. (به شدت مشکل دارم با چنين موضوعی)
اما به معنای ديگر می‌شود قناعت را محدود کرد به امور صرفا مالی. در اين صورت هم به نظرم در دنيای مدرن چنين چيزی مقبول نيست. به قول دوستم تشويق می‌شويم به مصرف برای توليد بيشتر و…
اما آموزه‌های اخلاقی چيز ديگری می‌گويند. چيزی از جنس اينکه قناعت لازم است و بدون آن انسان از ورطه‌ی معنويت بيرون می‌افتد و اينها.
مساله کمی برايم بغرنج شد، خواستم اينجا بنويسمش به دو علت. هم اين‌که نوشتن مساله، ذهن را متمرکزتر می‌کند و ديگر اين‌که از راهنمايی‌های شما هم استفاده کنم.

25 دیدگاه برای «قناعت»

  1. راستش من خودم چندان آدم قانعي نيستم، اما در كل فكر مي كنم قناعت( مالي) به آدم آرامش ميده چون فكر مي كنم طبيعت انسان سيري ناپذيره و هر چي آزادش بذاري بيشتر طلب مي كنه و هيچ وقت راحتت نمي ذاره.
    البته من با وجود تمام اين روضه ها كه خوندم چندان دنبال آرامش نيستم ها;)

  2. قناعت یک نوع “کنترل” هست و اون چیزی که بهش اشاره کردید کاملا درسته با شما موافقم ، دو چیز هست در دنیا که برای انسان/جامعه حیاتی هست یکی “کنترل” و دیگری “قدرت انتخاب” که مورد آخری با تجربه به دست میاد و اولی با تمرین !

  3. ما جرئت نمیکنیم صدامون دربیاد اونوقت میگیم ملت صبوری هستیم. ترسمون رو پنهان میکنیم و یک سجیه اخلاقی می تراشیم. قناعت هم حکایتش اینطوریه. سرپوشی روی بی چیزی و عقب موندگی مون. طبقه حاکمه هم توی تاریخ اینطور یادمون داده. قناعت برای من یعنی اینکه برای بدست آودن چیزی که در شرایط عادی نمی توانم صاحب بشم به شیوه های غیر انسانی متوسل نشوم و شرفم را در ازای آن واگذار نکنم.

  4. پرستوی عزیز! اینگونه چیزها متاسفانه با راهنمایی پاسخ نمی‌یابد اگرچه راهنمایی واژه‌ای محترمانه است که آدم به احترام بزرگترها و استادان به کار می‌برد. آنچه شما نوشته‌اید در گفتگوی برابر حقوق و جاندار و بی‌پروای با احترام متقابل پاسخ می‌یابد. چون اینگونه مقوله‌ها هرگز معنای یگانه‌ای نداشته‌اند، و علاوه بر آن، مضمون آنها در گذار زمان دگرگون شده است.
    در آن گفتگوست که پاسخ‌های گوناگون هم داده می‌شود و فرد جوینده امکان انتخاب خواهد داشت. من می‌توانم بجای راهنمایی یک پای گفتگو باشم. قناعتی که در سخن صوفیان با روزی مقرر رابطه دارد، و نوعی خرسندی نفس از روزی مقرر است، بهتر است به خود صوفیان واگذار شود. چون متاسفانه با فقیر همنشین می‌شود و به نوعی توجیه روانی فقر از آن در می‌آید. امیدوارم صوفیان از من نرنجند، آدمی حق دارد که صوفی نباشد. به گمان من با هرگونه توجیه فقر بایستی درافتاد.
    از آن به معنی صرفه‌جویی هم یاد می‌شود. ای خانوم! نیازها آنقدر زیاد است که جایی برای صرفه‌جویی نمی‌گذارد. گذشت آن روزها که دهی بود و حداکثر سرعت انسان یک فرسنگ در ساعت بود و بیشتر از نوک دماغش را هم نمی‌دید. با این وسعت نیازهای واقعی و امکاناتی که در اختیار می‌تواند باشد، چه جای قناعتی! حالا اگر بزرگترها می‌گویند قناعت داشته باشید، خیلی وقت‌ها ناتوانی خودشان را از برآوردن نیازهای کوچکترها در چنین سخنانی خوش‌آیند می‌پوشانند. من خیال می‌کنم بایستی به آن ناتوانی دل داشت و با احترام شنید. می‌دانی پرستو، هرگز در هیچ فرهنگی نگفته‌اند «پرورش والدین» و یا «پرورش سالمندان»‌، اما همواره گفته‌اند «پرورش کودکان». پس در این زمینه‌ها جروبحث و بگومگو با بزرگترها سودی ندارد. آنها خیرخواهند اما به شیوه خودشان. اگر این را رعایت کنیم و با مشت به صورت آنها نکوبیم، و یا خود را پرورش دهنده آنها نکنیم، و بویژه چنان رفتار نکنیم که گویا زندگانی آنها بی‌ارزش گذشته است و ارزش‌هایشان همه پوچ بوده است، نوبت به یک زیبایی باورنکردنی و زودگذر می‌رسد، و آن جوانی است. جوان را هم خود خدا بی‌عقل آفریده است، بایستی به کار خدا احترام گذاشت و جوانی کرد، تا روزی که نوبت پرورش کودک فرارسد. آن روز، اطمینان داشته باش، که خود شما بهتر از من خواهی فهمید صرفه‌جویی چیست و نیازی هم به قناعت نیست.

  5. ترجیح می دم قناعت رو در همون محدوده ی مالی استفاده کنم…به نظرم چیز خیلی خوبیه…هر چند خودم آدم قانعی نیستم.

  6. به نظرم اينجا بحث كمي مبهمه و براي همين همه با قناعت مخالفند! چون آنها را ياد ژست قناعت پيشگي دروغكي مي اندازد. بايد ديد قناعت در چي و براي چي. آن وقت هم مي تواند يك ارزش اخلاقي باشد و هم يك مسئله ناشدني در دنياي امروز. خيلي مسائل ديگر را هم مي شود اين طوري نگاه كرد.مثلا شجاعت خوب است،اما وقتي كسي به ايستادگي در برابر يك حرف غلط تعبيرش كند. وگرنه شجاعت در رانندگي با سرعت 140 كيلومتر در ساعت در بزرگراه نيايش يك كمي شبيه حماقت است! قناعت هم اگر در برابر آن چيزهايي كه حقمان هست باشد يا با مقتضيات دنياي امروز نسازد، مفهوم به در نخوري است. اما اگر خودمان را عادت بدهيم كه در شرايط سخت، محدوديتها آزارمان ندهد و با آنها با خوش خلقي سر كنيم، چرا بايد بد باشد؟

  7. قناعت. فكر نميكنم به معناي تسليم شدن در برابر سرنوشت و تقدير و اينها باشد . . .
    ولي فكر ميكنم قناعت مالي در دنياي مدرن نه حذف كامل مصرف گرايي(كه ممكن نيست), ولي به معناي كاهش آن, ميتونه معناي عميقي داشته باشه.
    من اون را با دو معني در نظر مي گيرم.
    يكي حرص نزدن براي پول بيشتر وقتي يك حد متوسطي از رفاه (احتياجات اوليه+ تفريحات متوسط ) رسيديم, ديگه اگه بخواهيم پولدارتر بشيم, با كلاس تر بشيم . . . ديگه از اينجا به بعدش براي رفاه خودمون نيست, بيشتر براي كلاس گذاشتن واسه مردم هست و اونجاست كه ديگه هم آزاديمون رو از دست ميديم(چون ديگه نميتونيم خودمون باشيم, همش بايد دنبال پول بدويم, نميتونيم كاري رو كه دلمون ميگه دنبال كنيم و آرامش داشته باشيم) بنابرين قناعت در اينجا خوبه.
    معناي ديگر قناعت مالي بنظر من همون صرفه جويي يا كاهش مصرف گرايي است. درسته كه مصرف گرايي باعث رشد توليد و از اونور باعث توسعه ميشه. ولي اگر اينجوري ادامه بديم, از اونور پشت بام ميوفتيم.
    با صرفه جويي نكردن در انرژي(صرفه جويي واقعا ميشه كرد, بدون اينكه از رفاهمون كم بشه) محيط زيست نابود ميشه.
    اگه بجاي اينكه فقط از يك روي كاغذ استفاده كنيم و اون رو دور بريزيم, از دو رويش اسففاده كنيم, چقدر درخت حفظ ميشود؟
    من فكر مي كنم كه طبعيت واشه اين نيست كه فقط اون رو مصرف كنيم, بلكه بايد باهاش همكاري داشته باشيم.
    من فكر ميكنم ما داريم در ايران مصرف گراتر از جوامع صنعتي ميشيم. اونها بچه هاشون رو با فرهنگ صرفه جويي بار مي آورند. از بچگي چيزي رو كه واقعا بهش احتياج ندارند, براشون نمي خرند و بهشون ياد ميدهند كه تا به چيزي احتياج نداشته باشند, نخرند . . . ولي در اينجا دقيقا داره برعكس ميشه.

  8. قناعت يك دستور مزهبيس و بر ان است كه
    خدا هر جه داده بايستي قانع بود. اين 100%
    مخالف بيشرفت است.
    يك ضرب لمسله امربكاي مي گويد
    هر لحضه فكر كردي قانع هستي هن لحضه
    مرگ توست.

  9. من از قناعت در خود گمم.. و ون در قناعت گمم..اما سارا اينو دوست نداره .. اون ميگه تو حقت رو از خدا بايد بگيري.. اون ميگه تو نبايد كوتاه بياي.. اما من هنوز پيدا نكردم زماني رو كه چيزي بخوام بهم نداده باشه.. ازش بخوام نكرده باتشه… نداده باشه و من دلم بخواد… حسرتشو بخورو ويا نبودنش يا نداشتنشو حس كنم.. اما سارا ميگه…

  10. قناعت بستگی به ادمش دارد برای ادم تنبل تسلیم است..برای ادم متفکر صبر وحوصله…وبرای طماع..سم

  11. قناعت هم عامل پيشرفت است و هم عامل درماندگي. بستگي به اين دارد كه در چه بستري و با چه عوامل ديگري در تعامل قرار گيرد. ماكس وبر جامعه شناس آلماني بر آن است كه روحيه سرمايه داري آن گاه كه با اخلاق پروتستاني عجين شد گويي دو نيمه سيب همديگر را يافته و كامل شدند و رشد و توسعه و پيشرفت جوامع غربي را به همراه داشته اند. البته رشد و توسعه را نبايد تك بعدي ديد. ولي در آن ديدگاه از يك سو كار و تلاش براي آباد كردن زندگي و جامعه و دنيا نه فقط مقبول بلكه تكليفي الهي قلمداد شد و در كنار آن قناعت در زندگي يكي از ويژگي هاي اخلاقي يك پروتستان مذهبي عنوان گرديد كه در راه سعادت گام برمي دارد. حال اگر ساختن در عين قناعت را يك جا بتوان داشت آن گاه مي توان به انباشت رسيد. انباشتي كه لازمه توسعه است و ما به ندرت از آن بهره مند بوده ايم.

  12. قناعت خود نوعا نشات گرفته از مناعت طبع است كه موجب ميشود جز به مصرف به بسياري از امرو هم انديشيده شود . پاينده باشيد

  13. قناعت يعني بي نيازي, يعني قدرچيزهايي كه داري بدوني

  14. سلام، چرا برای این متن نهم نوامبر نمیشه کامنت گذاشت؟ به هر حال اینجا میگم: بدبخت آنکه اثیر عقل شد در این سرا…. خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت. وقتی فکر میکنی احتمالا تصمیم گرفتی که الاغ نباشی. معاملۀ سنگینی داری با اعصابت میکنی

  15. تقديم به همي به خون خوفتگان در جنگ جورج امريكاي.
    بر گرفته از سايت با شما نيستم.
    اري اي دل داده به بوش من هم با تو نيستم.
    وقتی جرج دبلیو بوش در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا از نو به قدرت رسید، در همان لحظه در بیمارستانی در پاریس یک خانم پرستار شهرستانی با یک شیشه سرم خون وارد اتاق یاسر عرفات شد. خون یاسر عرفات رنگین تر بود از خون فلسطینی هایی که در نوار غزه گرفتار آمده بودند ، پشت دیواری که اسرائیلی ها کشیده بودند در مملکتی که از کوچکی حتی از یک شهر هم کوچک تر بود. خانم پرستار شهرستانی سرم خون را به یاسر عرفات وصل می کرد. از تلویزیون یک شو عربی پخش می شد و دست های عرفات بر اثر بیماری پارکینسون می لرزید. با این حال از دیدن آن خانم پرستار شهرستانی حظ می برد که دست بر قضا از پرخوری یک لایهء اضافی از گوشت لخم عرب پسند شکمش را به طرز دلپذیری برجسته تر جلوه می داد. خانم پرستار اما به بچه اش فکر می کرد که پدر نداشت و در خانه پیش یکی از همسایه ها بود و داشت ونگ می زد.
    شیشهء شیرش روی زمین افتاده بود و خبر نداشت که حداکثر تا بیست سال آینده در نقش یک تراشکار و یک پدر خانواده و یک مرد دائم الخمر سوار یکی از قطارهای مترو خواهد شد و در یکی از ایستگاه های مترو به این نتیجهء ساده خواهد رسید که زندگی یک شوخی احمقانه است. فردای آن روز حتی خبر خودکشی این مرد در احمقانه ترین روزنامه ها هم چاپ نخواهد شد.
    من در آن روز شصت سالم است و جرج دبلیو بوش و کری احتمالا در یکی از خانه های اعیانی سالمندان به خوشی روزگار می گذرانند.
    وقتی جرج دبلیو بوش در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا از نو به قدرت رسید، آقای رهبر را از خواب بیدار کردند و این خبر خوش را به اطلاع مقام معظم رسانیدند.
    سپاهی ها شاد شدند و مشارکتی ها به فکر چاره جویی افتادند. اپوزیسیون از سیاست سرکوب در درون و سازش با بیرون سخن می گفت. جرج دبلیو بوش اما به قدرت تکیه می داد و در همان حال یک سرباز آمریکایی در یکی از خیابان های بغداد پاس می داد. او خبر نداشت که تا چند لحظهء دیگر، وقتی که این جمله به پایان برسد، با گلوله ای که معلوم نیست و هرگز معلوم نخواهد شد از کجا به سوی او شلیک می شود، از پا خواهد افتاد. نعش او را به سردخانه منتقل می کنند و از آنجا، فردا صبح زود، وقتی که شما خوابید، یا تازه از خواب بیدار شده اید با اولین هواپیما به سرعت به آمریکا انتقال خواهند داد. همسر این سرباز فقید یک زن سیاه پوست است با سه تا بچهء قد و نیم قد که سهم خود را از زندگی طلب می کنند و متاسفانه هرگز آن را به دست نخواهند آورد. سهم آنها بی پدری است. آنگاه سال ها بعد جویس کرول اویتس یا نویسنده ای همقد و همطراز او در شهری مثل دیترویت داستان مردی را می نویسد که پدرش در جنگ کره از پا افتاده است و با ناپدری و با مادر دائم الخمر خود میانهء خوبی ندارد. شبانه از خانه بیرون می زند و با کامیون ها خود را به کالیفرنیا می رساند. وقتی این مرد به کالیفرنیا می رسد، خواهرش در مستراح مدرسه بچه اش را سقط می کند و سیفون را می کشد. اما این یک داستان دیگر است که از تکرار مکرر هرگز نوشته نخواهد شد.
    وقتی آن زن سیفون مستراح را می کشد، من بیدار می شوم. شصت سالم است. نیمه شب است. یارم می گوید: بیدار شدی؟
    می گویم: صدایی آمد؟
    می گوید: نه. چه صدایی؟
    پس به فریاد می گویم: چه دنیای پاکی است! چه سعادتی! همه خوشبختند. هیچ کس به دیگری ظلم نمی کند. همه جا دوستی است. همه جا بشریت است.
    ساعتی به صبح مانده است که ما به اراده و خواست خود می میریم. آقای رهبر سالها پیش از این واقعه درگذشته است. نوهء جرج دبلیو بوش کاندید دور چندم ریاست جمهوری آمریکا شده است. سیاه ها به جمهوری خواه ها، عرب ها به اسرائیلی ها، یهودی ها به پاپ و مسلمان ها به یهودی ها رای خواهند داد. جنده ها به مردهای مست نیمه شب می گویند نه و مشارکتی ها با سپاهی ها و سپاهی ها با جمهوری خواه ها ائتلاف کرده اند. عراقی ها به عضویت پیمان ناتو درخواهد آمد و ترک ها رهبری جامعهء مشترک اروپا را به دست خواهند گرفت. ساعتی بعد از این وقایع یک بمب اتم در سئول منفجر خواهد شد و در همان حال آن مرد، یکی از تخم و ترکه های آن سرباز آمرِکایی در اتاق یکی از متل های سر راه به جستجوی یک لنگه جورابی است که گم کرده است. صدای سیفون می آید، زنی در را باز می کند و در قاب در می ایستد و به مرد نگاه می کند. او به فکر مشتری بعدی در یک اتاق دیگر از اتاق های یک متل دیگر است. او در آن لحظه از مرگ ما خبر ندارد.

  16. «شبح خشمگين» برای درهم‎‎‎‎‎‎‎‎کوبی شهر و مردم فلوجه
    اشغالگران آمريکايی روز ۱۸ آبان يکی از بی‎‎‎‎‎‎‎‎سابقه‎‎‎‎‎‎‎‎ترين عمليات نظامی خود را پس از اشغال عراق در شمال فلوجه با نام «شبح خشمگين» آغاز کردند.
    پنج هزار سرباز آمريکايی با پشتيبانی تانک‎‎‎‎‎‎‎‎ها و جنگنده‎‎‎‎‎‎‎‎ها يک حمله‎‎‎‎‎‎‎‎ی نظامی گسترده را شروع کردند تا بتوانند کنترل شهر فلوجه را که شش ماه پيش از دست دادند دوباره به دست بگيرند.
    در آخرين ساعات دوشنبه ۱۸ آبان نبردی تن به تن در محله‎‎‎‎‎‎‎‎ای از فلوجه به نام جولان بين سربازان آمريکايی و نيروهای مقاومت عراق جريان داشت و اين در حالی بود که تانک‎‎‎‎‎‎‎‎ها و جنگنده‎‎‎‎‎‎‎‎ها شمال شهر را زير آتش سنگين خود گرفته بودند.
    به جز محله‎‎‎‎‎‎‎‎ی جولان نبرد در يک محله ديگر شهر به نام عسکری در جريان بود.
    دانالد رامسفلد، وزير جنگ آمريکا به رسانه‎‎‎‎‎‎‎‎ها گفت که نبرد فلوجه جنگ نهايی عليه مقاومت عراق نيست و می‎‎‎‎‎‎‎‎تواند مدت‎‎‎‎‎‎‎‎ها طول بکشد. ژنرال آمريکايی جرج کاسی هم گفت که درگيری‎‎‎‎‎‎‎‎های اصلی در خيابان‎‎‎‎‎‎‎‎های فلوجه صورت خواهند گرفت.
    در طی نخستين روز حمله گسترده اشغالگران آمريکايی به شهر فلوجه لااقل ۴۲ نفر از افراد مسلح مقاومت عراق کشته شدند، اما تعداد دقيق کشته‎‎‎‎‎‎‎‎شدگان بمباران‎‎‎‎‎‎‎‎ها تاکنون اعلام نشده است. محمد عمار که در يک کلينيک فلوجه به طبابت می‎‎‎‎‎‎‎‎پردازد به آسوشيتدپرس گفت که وی يک دختر ۵ ساله و يک پسر ۱۰ ساله را که در بمباران‎‎‎‎‎‎‎‎های اشغالگران به شدت زخمی شده بودند، معالجه کرده است.
    اياد علاوی، نخست‎‎‎‎‎‎‎‎وزير دست‎‎‎‎‎‎‎‎نشانده عراق و تونی بلر نخست‎‎‎‎‎‎‎‎وزير انگلستان از حمله به فلوجه حمايت کردند و جرج بوش هم مدعی شده است که حمله به اين شهر امنيت انتخابات ماه ژانويه را که قرار است تحت نظر چکمه‎‎‎‎‎‎‎‎پوشان ارتش آمريکا برگزار شود تأمين خواهد کرد

  17. سلام دوست عزيز… طاعات و عبادات قبول… به درويشي قناعت كن كه سلطاني خطر دارد… اي نو از خيلي وقت پيشا يادمه… خان باجي هميشه مي گفت … خودتو شناختي ا.نم مي شناسي چون از اوني… خدا رحمتش كنه… خوشحالم از اينكه آدما تو ريا قناعت مي كنن… نه من باب لذت معنوي خودم نه //؟ شكفتن در يك لحظه اونم با لذتي دمادم… در هر صورت خوشا به سعادتتون… موفق باشيد… تا بعد

  18. از نظر من قناعت در جايگاه متضاد با طمع قرار داره. قناعت رو وقتي شايسته ميدونم كه كسي بخواد مال ديگري..زمين ديگري.. رو مال خودش بكنه كه بيشتر داشته باشه .
    كلا قناعت رو در علم و عمل و پيشرفت نميدونم .

  19. قناعت: انقدر نخواه تا بخاطرش محتاج نشي و انقدر نداشته باش كه بخاطرش محافظه كار.

  20. و يا دقيقتر، قناعت: انقدر نخواه كه بخاطرش محتاج بشي و انقدر نداشته باش كه بخاطرش محافظه كار.

  21. زياده خواهي پيوسته با رنج توام هست.
    از اين گذشته انسانيكه در انجام ضروريات زندگي معقول و ملايم باشد از بدست آورده ها بيشتر لذت ميبرد…..
    بطوركلي من تجربه كرده ام .انسان قانع قابليت ها را بهتر مي شناسد و داشتن و دارائي را قدر ميداند0

  22. به منابع محدود زمین فکر کنید ونسل های آینده. به ما سر بزنید.

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.