من از مناقشه‌ی دور و ديرين و هنوز پابرجای اسرائيل و لبنان و اين‌ها چندان باخبر نيستم. من از اخبارِ دردآورِ اين روزها چندان باخبر نيستم. يعنی جزئيات را نمی‌دانم و مگر وقتی صحبت از کشتن و کشته‌شدن است، آدم ديگر می‌تواند به جزئيات توجه کند؟ همه‌ی اين‌ها را گفتم، اما نمی‌دانم ربطش چيست به اين‌که وقتی امشب داشتم شعرهای م.آزاد را ورق می‌زدم و به اين غزل رسيدم، دلم خواست اين‌جا بنويسم‌اش. پر از اندوه است…
زمان هنگامه‌ی اندوه و دردست و پريشانی
خوشا می خوردنِ پنهانی و از خود گريزانی
شکوه از آسمان‌ها رفت و اخترها نتابيدند
بر اين زندان اسکندر در او خورشيد زندانی
به مهر ای مهربان! بسيار کوشيديم، کی ديدم
ز معجزهای عشق آن‌ها که ديد آن پير کنعانی؟
دريغ از گفتنِ بسيار و از بسيار نشنيدن
که پير دهر می‌بيند پريشان را پشيمانی
چه می‌گفتی که «می‌ميريم اگر از هم جدا افتيم»
جدا افتاده‌ايم اکنون و می‌مانيم و می‌مانی!
به آزادان عالم‌زاد راه نيستی دادند
زپاافتاده می‌داند بهای آن گران‌جانی!