300

فيلمِ 300 را نديده‌ام و نمی‌دانم با ديدن‌اش نظرم چه خواهد بود. بيشتر اين را نمی‌دانم که دوست‌اش خواهم داشت، يا نه. خوشم می‌آيد؟ سليقه‌ام می‌پذيرد؟ هرچند می‌دانم که با ديدن‌اش هم به فکرِ بمبِ گوگلی نخواهم افتاد و فکر می‌کنم بد است که از نامِ يک فيلم سوءاستفاده کنم برای نشان دادنِ چيزهايی (هنرهايی) بی‌ربط به فيلم، که در جای خودش کارِ خيلی خوبی است. به هر حال اين يادداشتِ دوستم، کاوه لاجوردی، است درباره‌ی فيلمِ 300.

*****

واقعه حماسی و—به نظرِ من—بسیار زیبا است: شاهِ اسپارت و گروهِ کم‌شمارش در گردنه‌ی ترموپیل لشکرِ بزرگِ شاهِ هخامنشی را متوقف می‌کنند. در روزِ سوم اسپارتیان همه بر خاک افتاده‌اند. سالِ منهای چهارصدوهشتادِ میلادی.
داستانِ لئونیداس و سیصد نفرش را از جمله هرودت نقل کرده است، که با جمع و ضرب “تخمین می‌زند” که تعدادِ سربازانِ لشکرِ ایران 2,641,610 بوده است (تواریخ، کتابِ هفتم، فصلِ 185). بعید است کسی معنای میلیون را بداند و باورکند که خشایارشا با خودش این‌همه سرباز آورده بوده باشد، اما به هر حال ظاهراً سپاهِ عظیمی بوده است—یک تخمینِ امروزی از سیصدهزار پیاده‌نظام و هشتصد ناو صحبت می‌کند. (ایرانیان آتن را هم فتح می‌کنند، اما نهایتاً شکست می‌خورند.) پلوتارک در احوالِ لئونیداس نوشته است که وقتی خشایارشا به او نوشت که سلاح‌هایش را تحویل دهد در جواب نوشت “μολὼν λάβε”، و گویا این جمله را نمی‌توان دقیقاً به انگلیسی درآورد. در حال و هوایی حماسی، و بعضاً با اشاره‌ای به این داستان، جمله‌ی “Come and take them” در انگلیسی بسیار مشهور است. (من یونانی نمی‌دانم؛ با اعتماد به بعضی خوانده‌ها می‌شود حدس زد که تقریبِ خوبی به فارسی این باشد: آمده باش و گرفته باش.)
فیلمِ 300 درباره‌ی داستانِ جنگِ ترموپیل است، بر پایه‌ی رمانِ مصوری که آن هم نام‌اش 300 است. دست‌کم برای منِ غیرحرفه‌‌ایْ فیلم به لحاظِ ظاهری شگفت‌‌انگیز است: نورپردازی/رنگ‌آمیزیِ گاه خیره‌کننده، گاه شکستنِ مرزهای متعارف بینِ فیلم و انیمیشن و نقاشیِ کلاسیک، موسیقیِ زیبا، صدای گوش‌نوازِ اعظم علی، تدوینِ بسیار خوب. به لحاظِ محتوا…—این ویژگی‌های شکلی آن‌قدر خوب بود که، حتی با بودنِ صحنه‌های به‌شدت نچسبی مثلِ مجادله‌ی ملکه‌ی اسپارت و سیاستمدارِ اسپارتی، وقتِ بیرون آمدن از سینما احساسِ غبن نکنم و حتی بخواهم باز ببینم. (فکرش را بکنید: گفت‌وگویی در قرنِ پنجمِ قبل از میلاد، پر از ‘idealist’، ‘realist’، و از این قبیل!)
جنگجویانِ اسپارتی همگی خوش‌اندام و زیبا تصویر شده‌‌اند (اما نه همگی جوان: لئونیداس مصرّ بوده است که از هر خانواده جوانی در اسپارت بماند تا نسل حفظ شود). لهجه‌های بعضی از افرادِ مهم‌شان به گوشِ من به طرزِ دلپذیری بریتانیایی بود. چهره‌های ایرانیان متنوع بود: سفیرِ ایران (اوائلِ فیلم) سیاه‌پوست است. از سربازانِ ایران، آن‌قدر که می‌شود چهره‌ای دید، بعضی ایرانیِ امروزین می‌نمایند، بعضی اهلِ شمالِ افریقا، قلیلی اهلِ شرقِ دور—و در زمانِ کوتاهی که این گروهِ اخیر را می‌بینیم راوی به یادمان می‌آورَد که از همه‌ جای پادشاهیِ ایران سربازانی در این سپاه بوده‌اند. یکی-دو فرماندهِ ایرانیْ کریه‌المنظر اما انسانی‌ا‌ند. بخشِ برگزیده‌ای از سپاهِ ایران که در فیلمْ ‘immortals’ می‌خوانندشان نقاب دارند، و یک بار که صورتِ یکی‌شان را می‌بینیم می‌بینیم که زشت است. در این بخشِ برگزیده موجودِ زشتِ قویِ بزرگی هم هست، که البته لئونیداس قهرمانانه می‌کـُشدش. سپاهِ ایران چندین جادوگر و چند فیل و دست‌کم یک کرگدن هم دارد، که این آخری به طرزِ مضحکی در آسیب رساندن به دشمن بلااستفاده است اما در لت‌وپار کردنِ خودی‌ها خیلی هم ناموفق نیست. مهم‌تر از همه، خشایارشا است که—شگفتا—ریش ندارد. لباس‌اش قسمت‌های چندان زیادی از بدن‌اش را نمی‌پوشانـَد و صورت‌اش پر از حلقه و زنجیر است. صدایش به گوشِ من فاخر و شاهانه است، و قدش مسلماً بیش از دو متر است. بازیگرِ این نقشْ برزیلی است. شاهِ خود-خدا-خوانده آدمِ معقولِ عمل‌گرایی به نظر می‌رسد، و حتی به لئونیداسِ شکست‌خورده پیشنهاد می‌کند که خشوع کند و زنده بماند و شاه بماند.
گروهی از هم‌وطنانِ ما، بخشِ نه‌چندان کوچکی‌شان ساکنِ امریکای شمالی، از این فیلم برآشفته‌اند. نامه‌ای به شرکتِ تهیه‌کننده‌ی فیلم نوشته‌اند، که آخرین باری که نگاه کردم بیش از پنجاه‌هزار امضا داشت. این نامه قاعدةً منبع مهمی برای فهمیدنِ این است که این اعتراض‌ها دقیقاً یا حدوداً اعتراض به چیست. متنِ نامه حدوداً 360 کلمه است. یک بندِ کامل (129 کلمه) در توصیفِ حدود و ثغورِ پادشاهیِ هخامنشی است: شاملِ چه مناطقی بوده، مساحت‌‌اش چقدر بوده؛ کورشِ کبیر بنیان‌گذارش بوده، که همان کسی است که اولین منشورِ حقوقِ بشر را نوشته. بندِ بعدی (84 کلمه) در بیانِ این است که این پادشاهی مبتنی بوده است بر آموزه‌های زرتشتی، و، حتی به نظرِ مللِ مغلوب، ایرانیان قدرت و شایستگیِ حکومت بر دنیا داشته‌اند. در ابتدای نامه توضیح داده‌اند که این نامه نامه‌ای است در اعتراض به “اعمالِ غیرمسؤولانه، غیراخلاقی و غیرعلمی”ی کمپانیِ برادرانِ وارنر. در بندِ بعد گفته‌اند که، مطابقِ تمامِ مدارکِ تاریخی، این فیلمْ محرّف و پرفریب است و—در ادامه‌ی همان جمله—”پخش‌اش تضمین‌کننده‌ی نقضِ حقوقِ قانونیِ انکارنشدنیِ بین‌المللی است”. در آخرِ نامه هم توضیح داده‌اند که انتظار نداشته‌اند که تهیه‌کننده “حقایقِ آشکارِ اثبات‌شده‌ی تاریخی را نادیده بگیرد، و وجهه‌ی خودش را با تصویر کردنِ ارتشِ ایران در نبردِ ترموپیل به صورتِ گروهی هیولاهای وحشی خراب کند، و بدین طریق فضایی از بی‌اعتمادیِ عمومی به محتوایش ایجاد کند، و با این کار غرورِ ملیِ میلیون‌ها Persian را جریحه‌دار کند.” در آخرِ نامه هم خواسته‌اند موضوع به لحاظِ تاریخی بررسی شود و افرادِ مسؤول سریعاً عذرخواهی کنند. (تا کم‌‌دقتی و بی‌انصافیِ احتمالی‌ام در گزارشِ محتوای نامه را تا حدودی جبران کرده باشم: اصل را در اين‌جا بخوانید.)
نماینده‌ی ایران در یونسکو اعتراض کرده است، بعضی دولتیانِ قدیم و فعلیِ ایران هم، به اضافه‌ی تعدادی از وبلاگ‌نویسان. ظاهراً گروهی هم در حالِ ساختن بمبِ گوگلی‌ای هستند که کسی را که با گوگل دنبالِ اطلاعاتی در باره‌ی فیلم می‌گردد با حقایقِ امور آشنا کند.
برای من چند نکته به‌شدت جالب است. اول غیرتِ ملـّی‌گرایانه‌ای که گذشته‌مان را از همه نظر گذشته‌ی درخشانی می‌بیند—و دیدنی مبتنی بر اطلاعاتِ تاریخی‌ای در این حد که گمان می‌کند نامِ خشایارشا “خشایار” بوده است و در نوشته‌هایش از “خشایار شاه” صحبت می‌کند [مثال بزنم از وبلاگ‌های چنین معترضانی؟]. ساکنانِ سرزمین‌هایی که هخامنشیان متصرف می‌شده‌اند لابد یا شأنِ آدمی‌زاد نداشته‌اند که جانشینانِ کورش حقوق‌شان را رعایت کنند، یا اینکه همگی با آغوشِ باز—مثلاً بر اثرِ انتخابِ آگاهانه‌ی کیشِ زرتشت—می‌رفته‌اند زیرِ سلطه‌ی این سلسله‌. دیگر اینکه این هم پدیده‌ای است که به فیلمی اعتراض کنیم که ندیده‌ایم‌اش: چگونه است که بعضی [مثال بزنم؟] فیلم را ندیده‌اند و اعتراض می‌کنند، و پیشتر معترضان به کاریکاتورهای پیامبرِ اسلام را به‌راحتی تحقیر کرده‌اند که چرا بدونِ دیدنِ کاریکاتورها اعتراض می‌کنند؟ (و تصور کنید پوزخندِ تحقیرکنندگان را، و سروصدایشان را، اگر در یکی از اعلامیه‌ها‌یی که کاریکاتورها را محکوم می‌کرد در نگارشِ نام یا یکی از لقب‌های پیامبرِ اسلام غلطِ املایی‌ای کشف می‌کردند.)
چیزِ دیگری که برایم جالب است استعدادِ ویژه‌ای در کشفِ توهین به خود است. شکل و شمایلِ خشایارشا و نیروهای ویژه‌اش را من فانتزی می‌یابم، نه توهین‌آمیز. تصور کنید ما فیلمی بسازیم برای مخاطبِ عام، در موردِ دلاوری‌‌های ایرانیانِ کم‌تعدادِ بی سازوبرگ در مقاومتِ 33روزه‌ی خرمشهر؛ چهره‌ی عراقی‌ها در این فیلم چگونه خواهد بود؟ و طبیعی نیست که هر قدر حماسه قدیمی‌تر باشد راهِ تخیل بازتر باشد؟ غیر از فانتزی، صحنه‌ای در فیلم هست که گوژپشتی که راه را به ایرانیان نشان می‌دهد در مجلسِ شاهِ ایران است، و صحنه چندان با شؤوناتِ اسلامی در تلائم نیست؛ اما کاملاً بعید می‌دانم که گفتنِ این موضوع به شاهِ ایران که تو چنین و چنان بزمی داشته‌ای توهینی به او تلقی می‌شده است.
تصویری که از اسپارت می‌بینیم بسیار خشن است. اولِ فیلم به اطلاع‌مان می‌رسد که اسپارتی‌ها نوزادان را بررسی می‌کرده‌اند و ناسالم‌ها را به درّه می‌انداخته‌اند (استخوان‌هایشان را می‌بینیم). در اوائلِ فیلم لئونیداس در اسپارت فرستاده‌های ایران را به چاه می‌اندازد (حرف‌اش این است که سفیر، با پیشنهادِ ابرازِ انقیادِ اسپارت، به اسپارتیان توهین کرده است، و به ملکه هم شخصاً توهین کرده است؛ این موردِ اخیر در کتاب نیست). در پایانِ یک نبردِ روزِ اولْ اسپارتیان گروهی از سربازانِ ایرانی را دقیقاً به دریا می‌ریزند. بعد از نبردهای روزِ اولْ چند جنگجویِ اسپارتی را می‌بینیم که سرخوشانه مجروحانِ برزمین‌افتاده‌ی ایرانی را می‌کشند (و فردا با کشتگان دیوار می‌سازند). و چون این بسیار. تنها خشونتِ ایرانیان که در این حد است این است که لئونیداس در راهِ ترموپیل به شهری می‌رسد که سپاهِ ایران سوخته و ساکنان را کشته و گروهی را بر درخت آویخته—و باز: گمان نمی‌کنم شاهانِ بزرگِ ما روایتِ چنین چیزی را توهین یا تهمت تلقی می‌کردند.
دیگر اینکه من جداً شک دارم که تعدادِ زیادی از بینندگانِ این فیلم در امریکای شمالی متوجه شده باشند که فیلم ربطی به ایران دارد. وقتِ صحبت از دشمن، در فیلم همه جا صحبت از Persian و Persia است، و حدسِ من—مبتنی بر نمونه‌ی آماریِ کوچکی از هم‌کلاسی‌های امریکایی‌ام—این است که انگلیسی‌زبانِ نوعی احتمالاً نمی‌داند که ‘Persia’ نامِ قدیمِ ایران است. (برای تقریب به ذهن: چند نفر از ما اگر فیلمی ببینیم درباره‌ی جنگی که یکی از طرف‌هایش سربازانِ Prussiaاند متوجه می‌شویم که اینان اسلافِ کدامِ مردمانِ امروزی هستند؟) به نظرم در این موردْ دوستانی که نگرانِ تصویرِ جهانیِ ایران‌‌اند خوب است ممنونِ بی‌فرهنگیِ شاهی باشند که حدودِ هفتاد سال پیش دستور داد که در زبان‌های غربیْ نامِ ایران (که در آن زبان‌ها ‘Persia’ بود) تبدیل به ‘Iran’ بشود تا همه بفهمند که ایرانیان آریایی‌اند. تصورِ من—که لابد می‌شود درباره‌ی درستی‌‌اش تحقیقِ تجربی کرد—این است که گویندگانِ این زبان‌ها نوعاً تصور می‌کنند که Persia دیگر وجود ندارد.
و حرفی هم درباره‌ی طرحِ بمبِ گوگلی (که نمی‌‌دانم عملی‌شدن‌اش چقدر محتمل است). اولین باری که بمبِ گوگلی دیدم وقتی بود که کسی با هیجان نشان‌‌ام داد که اگر با گوگل دنبالِ معادلِ انگلیسیِ “سلاح‌های کشتارِ جمعی” بگردیم نتیجه چه خواهد بود. در قضیه‌ی خلیجِ فارس و نامِ محلِ نزاع‌‌اش هم بمبِ گوگلی ایده‌ی جالبی بود—هر دو ایده ظریف و بامزه‌ است و هیچ کدام از این دو بمبِ گوگلی مزاحمتی برای مردمِ عادی ایجاد نمی‌کرد: آیا ممکن بود کسی به دنبالِ سلاح‌‌های کشتارِ جمعی باشد و این بمبْ وقت‌اش را تلف کند؟ اما فیلمِ 300.. تصور کنید تابستانِ امسال کسی در نیویورک می‌خواسته است برود سینما که فیلمِ سکورسِـیزی را ببیند. در گوگل دنبالِ“the departed movie” می‌گردد. نتیجه—در این داستانِ خیالیِ من—این است که صفحه‌ای می‌آید حاویِ بیانیه‌ای در تقبیحِ اعمالِ غیراخلاقیِ دست‌اندرکارانِ فیلم در بد نشان دادنِ بخشی از اهالیِ بوستون که اصلیتِ ایتالیایی دارند، و توضیح می‌دهد که نسل‌های مختلفِ مهاجرانِ ایتالیایی چه نقشِ مهمی در اعتلای امریکا و بخصوص بوستون داشته‌اند، و محکوم می‌کند، و غیره. واکنشِ کسی که دنبالِ ساعتِ شروعِ فیلم در سالن‌های نیویورک می‌گشته چه خواهد بود؟ می‌خوانـَد؟ متوجه می‌شود؟ اهمیت می‌دهد؟ فحش نمی‌دهد؟
وب‌سایتِ رسمیِ فیلم.
حاصلِ عملکردِ بمبِ گوگلیِ “خلیحِ عربی”.