ماجرای روزنامه‌نگاری و من

گاهی چیزی برای آدم تموم می‌شه—جذابیت‌هاش رو از دست می‌ده. بدونِ این‌كه دلیلِ گنده‌ی ویژه‌ای داشته باشه. گاهی این چیز شغلِ آدمه. حتی اگه اون شغل روزی عشقِ آدم بوده باشه. اگه چیزی/كسی عشقِ آدم باشه و براش تموم بشه،… چند جور می‌شه واكنش نشون داد. از جمله این‌كه توی اون شغل/رابطه بمونی به ‌خاطرِ عشقی كه سابقاً داشته‌ای. و سعی كنی فراموش كنی این واقعیت رو كه برات تموم شده. واكنشِ عقلانی‌تر به نظرم اینه كه دنبالِ جذابیت‌های دیگه بری. عادت‌ها و وابستگی‌هات رو بذاری كنار. دل رو بزنی به دریا.
سه-چهار سال پیش، بعد از شش سال دیوانه‌وار و عاشقانه كار كردن، احساس كردم توی رابطه‌ی من با شغلم چیزی كمه. یا چیزهایی گم شده‌ان. كار كردنِ مستمر برای مجله زنان رو گذاشتم كنار‌ (نمی‌تونستم اون‌جا با دل و جون كار نكنم. پولی هم كه می‌دادن كم بود.) و روزنامه‌نگاری فقط برام شد كاری كه ازش پول درمی‌آوردم—اون هم بخور و نمیر. اما ذهن و وجودم از این اتفاق، از این تغییرِ شدید توی این رابطه، رنج می‌كشید. بهار 86 تا وسط‌های تابستون، كه روزنامه‌ی شرق رو توقیف كردن، چند ماه فراموش كردم كه روزنامه‌نگاری برام تموم شده. لذت داشت. اما بخشی از اون لذت برمی‌گشت به این‌كه بورسم جور شده بود و قرار بود برم یه دانشگاهِ حسابی درسِ نظری رسانه رو بخونم. اون موقع فكر می‌كردم می‌رم دانشگاه و با دستِ پـُر برمی‌گردم به شغلم. (چند روز پیش برای دوستِ عزیزی نوشتم كه) دستم پـُر نشد. خالی شد.
توی یك سالِ دانشگاه خیلی از چهارچوب‌های ذهنیم به هم ریخت. هنوز چیزِ مشخصی هم جایگزینش نشده. اما این واقعیت داره كه رابطه‌ی روزنامه‌نگاری و من تموم‌شده است. می‌دونم كه نمی‌تونم كـِرمِ روزنامه‌نگاری رو كاریش كنم. اون هست. جاش هم امنه. هر روز و هر لحظه سوژه‌های مختلفی به ذهنم می‌رسن برای پی‌گیری، برای سؤال، برای مطرح كردن. اما دارم جورِ دیگه‌ای با زندگی‌ام تا می‌كنم. گفتم كه: دستم خالی شده. و افتاده‌ام به گدایی دانش. می‌خوام درس بخونم. زیاد هم عجله ندارم. سرِ فرصت. می‌خوام سؤال‌هام رو جورِ دیگه‌ای مطرح كنم و جورِ دیگه‌ای پی‌گیری كنم. می‌خوام اگه بشه توی موضوع‌هایی كه برام مهم‌ان تحقیق كنم. البته حواسم هست: پشتوانه‌ام برای رفتن سراغِ این جذابیتِ جدید، روزنامه‌نگاریه.
می‌بینی آزاده، از زیرِ جواب دادنِ سؤالِ اصلی دررفتم: چرا روزنامه‌نگاری برام ته‌ كشید؟ نمی‌دونم. فكر می‌كنم به‌ش. ممنون كه باعث شدی اینا رو بنویسم.
مرتبط:
چرا دیگر در رسانه‌ کار نمی‌کنم؟ – حمیدرضا
دنیایی که دیده نشود تغییر نمی‌کند – معصومه

3 دیدگاه برای «ماجرای روزنامه‌نگاری و من»

  1. pappilon and i have been discussing your emotional disconnect with journalism here and there. we hope that you continue to blog though. i had the same feeling about m psychotherapy practice and yes! you are right, sometimes you have to let go. in my case, i gave it up, started community development work and now the passion for psychotherapy has come back to me but in a different light.
    studying is always great! go for it!
    oh and i am doing an online “go green” thing on my blog. spread the word! act green! 🙂

  2. برای من ته‌کشیدن عشق به شغلم*، اولین بار حدودای سال 80 اتفاق افتاد و از اون به بعد دیگه رابطه‌ام باهاش هیچ‌وقت ترمیم نشد. یه نگاه کوچولو به کارنامه‌ی کاریم هم تفاوت فاحش بین کیفیت کارم قبل و بعد از اون موقع رو نشون می‌ده. از اون موقع به بعد شغلهای مختلفی رو تجربه کردم، ولی افسون عشق اول همیشه برم گردونده سرجایی که بودم.
    شاید این‌بار با توجه به این‌که چیزهای خیلی زیاد دیگه‌ای هم توی زندگیم عوض شده، بشه برای همیشه ولش کرد یا حداقلش اینه که می‌شه تا وقتی که زمان عمل کردن برسه، با خیال خیانت خوش بود.
    *منظور شغل دانشگاهیه. نه رشته‌ی تحصیلی و شغلهای دیگه‌ی مربوط به اون.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *