سردم است

این نامه را پارسال برای عزیزی نوشتم. فکرِ سرمای اوین امشب رهایم نمی‌کند..

دلم می‌خواهد الان این‌جا باشی و من برای تو حرف بزنم. برای تو سکوت کنم. برای تو بخندم. این‌طوری نمی‌توانم تعریف کنم سرمای شب اولی را که اوین بودم. تا پذیرش شدیم و توی سلول‌ها جای‌مان دادند، صدایم کردند برای بازجویی. یازده شب بود. چشم‌بند و چادری را، که بعدتر بین‌ تعدادی از ما دست‌به‌دست شد، اول دادند به منی که داشتم از سردرد می‌مردم. میگرن. بازجویی‌ام حدود چهار صبح تمام شد. سر حال بودم. دارویی برای خوب شدن سردردم به من تزریق کرده بودند که شادم کرده بود. بازجو مرا تا دم بند زنان آورد. وارد آن راهروی همیشه‌روشن که شدم چشم‌بندم را برداشتند. خودم چادر را برداشتم. خانم زندان‌بان کچل بود و هیکل به‌شدت گنده‌ای داشت. به سلول که آمدم دیدم سه نفر چسبیده به هم دراز کشیده‌اند. جا برای من نبود. بدتر از آن: پتو تقسیم کرده بودند و به من نرسیده بود. نیمه‌شب سیزده اسفند هشتاد و پنج. زمستانِ اوین. نشستم زیر کاسه‌ی روشوئی. زمین یخ بود، موکتِ سلول نازک و نم‌دار. هم‌سلولی‌ها دوره‌ام کردند که چه پرسید و چه گفتم. با انرژی زیاد و هیجان تعریف کردم. باسن‌ام بی‌حس شده بود. این را با کم‌روئی گفتم. ژیلا، که سابقه‌دارمان بود، گفت که از زندان‌بان پتو بخواهم. چندین بار زدم به در، با هم صدایش کردیم، محل نگذاشت. کمی گذشت. مظلومانه خواهش کردم. بالاخره آمد. از دریچه‌ی کوچکی که باز است به روشنایی راهروی بند نیمی از سرش را دیدم. گفت: «هان؟ چی می‌خوای؟» گفتم که پتو. گفتم که بازجویی بودم و یادشان رفته به من پتو بدهند. گفت که دیر است و نمی‌شود و فردا صبح می‌آورد. شب اول بود. هنوز شلوغ‌کاری و اعتراض بلد نبودیم. یا دست‌کم من بلد نبودم. فکر می‌کردم در محیط زندان نمی‌شود اعتراض کرد. رفت. بچه‌ها جابه‌جا شدند و من جا شدم کنارشان. روی پهلو خوابیده بودم و پشتم مماس بود به دیوار سرد. پاهام را باید کمی جمع می‌کردم که به زیر کاسه‌ی روشوئی نخورد. فلزی بود و یخ. خوابم نمی‌آمد اما سردم بود و باید دراز می‌کشیدم که سهمی از پتوی دیگران به من هم برسد. زیر سر مقنعه‌ی تاشده‌ام بود. گوشم یخ کرده بود و دماغم. و باید بین سر و پا انتخاب می‌کردم که کدام زیر پتو باشد. یکی دو ساعت به همین شکل گذشت. یادم هست که به تو فکر می‌کردم. و سردم بود.
دوستانم در بهمنِ اوین سردشان است.
پرستو – ۳ بامداد ۲۱ بهمن ۸۸

7 دیدگاه برای «سردم است»

  1. یاد شبهای اوین افتادم شبهای برفی و برفهایی که جلو نور پروژکتور به زمین میریختن و ما از دریچه بالای پنجره از تماشای اون لذت میبردیم و شبهای برفی که تیر خلاصها رو میشمردیم و تصور برفهای گلگون که اشک از دیدگانمون سرازیر میکرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *