در شهر

اورژانس بیمارستان شهید باهنر، ۱۰ صبح ۹ اسفندماه ۱۳۹۰:
– سلام خانوم دکتر. ضعف شدید دارم و هر بار می‌شینم و پا می‌شم چشمام سیاهی می‌ره.
دکتر همان طور که سرش پایین است می‌پرسد که آیا گلویم هم درد می‌کند یا نه. جواب منفی می‌دهم و تصمیم می‌گیرم سریع موضوع اصلی را بگویم.
– راستش ۴۳ روز بازداشت بودم و از وقتی که آزاد شده‌م نمی‌تونم بخوابم. از خوردن افتاده‌م و مدام فشارم پایینه و..
هیجان‌زده نگاهم می‌کند و اسمم را می‌گوید و تأکید می‌کند که من را از چهره‌ام شناخته و در حالی که فشار خون‌ام را اندازه‌گیری می‌کند، تندتند می‌پرسد که سخت گذشته یا نه و دادگاهم کی برگزار می‌شود و اینها. می‌گوید که خیلی با من حرف دارد. می‌خواهد در دستورات پزشکی‌اش بنویسد که سرعت سِرُم را خیلی کند تنظیم کنند که فرصت کند بالای سرم بیاید..
حال من؟ این حرف‌ها دست‌کم به اندازه‌ی یک آمپول ویتامین ب شارژم کرد.

185 دیدگاه برای «در شهر»

  1. وای!!!‌ ممنون پرستو که آمدی و از خودت نوشتی – حتی اگر از این باشد که رفته‌ای اورژانس و خواب و خوراک افتاده‌ای.
    باورم نمی‌شد که نوشته‌ای.

  2. پرستوی عزیز
    رسیدنت به خیر.. آرزوی سلامتی ات رو دارم.. جات بسیار خالی بود و خیلی نگرانت بودم. امیدوارم همه چی ختم به خیر بشه. مطمئنم که خدا محافظت خواهد بود.
    مراقب خودت باش.

  3. ای جان دلم دختر …چقدر خوشحالم که آزاد شدی و چقدر خوشحالم که نوشتی و از حال خودت خبری داری :*

  4. خوشحالم پرستو که هستی و برامون از بیمارستان می نویسی، هیچ وقت از خوندن پست جدید دروبلاگت این قدر خوشحال نشده بودم

  5. پرستوی نازنین. جه خوب که خوبی. خیلی نگرانت بودیم. چه خوب که نوشتی. خبر آزادیت یکی از بهترین مژدگانی های امسالم بود. بدون غلو . بوس

  6. والله ما اصلا اسم شما می‌یاد باتری‌مون شارژ می‌شه،‌سرم سرخود می‌شیم…
    ماچ بر شما

  7. قربونت برم. از خودت مواظبت کن. هر وقت میشد بگو باهات تماس بگیرم.
    خیلی دوسِت داریم. خیلی. خیلی. خیلی …. خیلی
    بهت افتخار می‌کنیم. هممون

  8. خوشحالم از اینکه حداقل الان پشت میله‌ها نیستی و امیدوارم توهمات دیگران بیش از این آزارت نده

  9. ما همچنان ادامه میدیم…مرسی که نوشتی که بگی خوبی که بگی هنوز هستی و بگی زیر فشارها دوام آورده ای. مرسی

  10. آزادیت مبارک…. خیلی خیلی خوشحالیم! آزادیت به اندازه یه جعبه آمپول ویتامین ب شارژمون کرد.
    فقط کاش جای آمپول درد نداشته باشه :دی

  11. نازنین دوست داشتنی
    رهاییت در این روزهای پر التهاب توطئه و نحریم و خشونت با حاشیه هایی غرورآفربن اسکار قرهادی عزیز، چنان شیرین به دلمان نشست و کاممان را شیرین کرد که از شوق گریستیم.
    روزهایت پر از رهایی و سلامتی
    روزهاین پر از خوش خبری رهایی یاران در بند
    بمانی و بنویسی

  12. Dear Parasto,
    Very very happy to hear from you, i was hoping to find out how you are doing and see if you are OK, Thanks for letting us know, You are in our hearts, try to be relaxed and take care of your Nazanin mother, she is like a full moon in the dark night, Best

  13. خيلي ها نگرانت بودند و هستند، آن ور اطلس، اين ور اطلس. كاش ميشد همه مان تك تك مي آمديم قربان صدقه ات مي رفتيم 🙂

  14. جای پرستوها در قفس نیست.
    هر لحظه به یادت بودیم و به یاد همه ی عزیزان دربند دیگر
    با مهر زیاد، خیلی زیاد…

  15. نازنينم …. پرستو ي عزيزمون، مي دونم كه خوب مي دوني كه خواندن اين خط ها چه لذتي براي ما داره. اين جمله ها …. اينكه هستي …. اينكه تو خونه و پيش مامان هستي براي ما يك دنيا ارزش داره. ٤٣ روز و شب رو در نگراني و انتظار گذرانديم ولي اينكه هستي و مي نويسي همه ي اون غم ها رو پاك مي كنه. نازنينم از خودت خيلي مرافبت كن.

  16. چه عالی که دوباره اینجایی امیدوارم حالت زودتر خوب شه. یاد انتخاب واحد خودم بعد از ازادی از زندان و حمایت های کارمند آموزش دانشگاه افتادم کاش یه روزی تموم بشه این داستان های تکراری

  17. خوش اومدی دوست ِ من . وقتی نبودی اولین دیدارمون رو هی تداعی می کردم . کناره ی تئاتر شهر نشسته بودی که اومدم دست دادم و سلام علیک کردم و معرفی . دو کلومی حرف زدیم و اون موقع به من ثابت شد که خودت هم چقد مث نوشته هات خوشایندی . هی ویتامین ب بزن تا سر پا بشی . لبخند و دوستی

  18. امروز رفیق انگلیسی‌ام گفت اونی که هم‌اسم یه پرنده بود آزاد شد؟ گفتم پرنده‌ها همیشه آزادن، صاحبای قفس‌ان که دارن اسارت‌شون رو سرایت می‌دن بهشون.
    تصدق نگاهت و خنده‌هات. آزادی‌ت مبارک.

  19. پرستوي عزيز..چقدر افتخار ميكنم به بودن در كنار جواناني مثل شما بنويس بنويس. ..بوي زندگي و اميد داري

  20. «پرستو» پرستو، برای متمایز کردن آن‌ها از تبعیدیانی که نمی‌توانستند به وطن برگردند، شاید هم برای آن‌که آسمان میهن‌شان را به یادشان بیارند، تا فراموش نکنند که می‌بایست به زادگاهشان برگردند و زندگی تازه‌ای را شروع کنند. با خودت می‌گفتی این داستانی است درباره‌ء مردم کشوری مثل کشور خودت، دور از اروپا، دور از جایی که حالا سعی داری این داستان را در آن‌جا پی بگیری، کشوری گم شده در آن سوی عالم، کشوری که انگار دیگر کسی به فکر آن نیست، با گذشته‌ای که انگار کسی به یاد نمی‌آورد.
    «اعتماد، آریل دورفمن، ص 78»
    این متن رو وقتی خونده بودم زیرش خط کشیدم؛ امروز تو خونه‌تکونی‌ها سراغ کتاب‌ها رفتم و به چشمم خورد؛ یاد تو اقتادم و الان دیدم که نوشتی و چه بهتر که برات می‌گذاشتم اینجا…

  21. سلام پرستو خوب شد که آزاد شدی
    امیدوارم همیشه سلامت باشی رفیق، خوشخالم که بیرونی و هستی

  22. خیلی خوشحالم که اومدی بیرون عزیز. امیدوارم زودی حالت بهتر بشه و دیگه هم اون تو نری لطفا! بوس خیلی xx

  23. باز می‌آید پرستو نغمه‌خان
    باز می‌سازد در این‌جا آشیان
    (ایضا مرضیه و سهام و به امید آزادی بقیه)

  24. پپر جونم، دیدن نوشته ات اینقدر خوشحالم کرد که نگو. سه روزه تو زندگی منو تبدیل کردی به گلستان. هرروز یک خبر خوب. اینقدر دلم می خواست الان یک بغل گنده بهت می دادم که نگو!!!!!!!!!!!!

  25. هی روی فیس بوکهایمان زدیم « آزادشان کنید» ! چه خوب شد که آمدید بیرون! خبر بیرون آمدنت بهترین خبر این مدت بود پرستو، که با آزادی مرضیه و سهام کامل شد.(کامل کامل که نه، ولی…) آرزویمان سلامتی توست!

  26. پرستو جون، واقعاً از آزادیت خوشحالم … خیلی نگرانت بودم. هر وقت که خبری ازت میخوندم یاد روزهای پیش دانشگاهی نرجس بودم، کلاسهای طباطبائی ، رقصیدن زنگهای تفریح …
    امیدوارم سالم باشی
    دلم برات تنگ شده
    صنم

  27. پرستو, خیلی برای آزادیت خوشحالم, خیلی. آزادی تو و مرضیه جون دوباره ای به هممون داد. بوس به تو و مرضیه که بهش برسونی. بسلامت پرستوی عزیز. خیلی مواظب خودت باش.

  28. پرستو،
    همه این روزها خیلی یادت بودم و دعا دعا میکردم که زودتر آزاد بشی. زهرا گفت که اومده و دیدتت، گفت که خوب بودی، امیدوارم خوب بمونی دوست مهربون من. همش اون شب زمستونی فکر میکردم که با زهرا رفتیم جمشیدیه، رفتیم چایی خوردیم و از اون بالا به تهران خیره شدیم. دلم برای اون روزایی که همه مون پیش هم بودیم خیلی تنگ شده، دلم برای تو و دیدنت خیلی تنگ شده. همه اینها رو میخواستم برات بنویسم اما راه دسترسی بهت رو بستن. برای همین اینجا نوشتم.

  29. عزیزم، پرستو، ندیدمت و من رو نمی‌شناسی… اما از دور دور‌ت می‌گردم…روی ماهت رو می‌بوسم…آزادی حق توست.

  30. منو نمیشناسی. از بچه های لندن هستم و کلی دوست مشترک باهات دارم. نمیدونم چه کردی که اینقده بین دوستات عزیزی، ولی اینقدر ازت صحبت شد که وقتی یکی از بچه ها خبر آزادیت رو روی فیسبوک بخش کرد، در حالی که روی نیمکت توی یه پارک نزدیک انجل نشسته بودم بی اختیار زدم زیر گریه. مرد اشکال نداره گریه کنه، ولی تعجب کردم خودم .

  31. پرستو جون ِعزيز!
    چه خوش است نغمه ات را باز شنيدن.. هميشه آزاد و آزاده باشى. مى بوسمت. خيلى. خيلى مراقب خودت باش.
    ليلى

  32. براستی خیلی چشم براهت بود. دو هفته س که ازش بیخبرم. بدون شک خبر آزادیت را شنیده. دلم میخواست متنی را که آماده کرده بود برایت بنویسد تا بخوانمش/ت . مخلوق!

  33. سلام پرستو :)این تنها راهی بود که می تونستم باهات حرف بزنم. و چه جالب که کامنت دونی وبلاگ یادم رفته بود 🙂
    چه خوب کردی که نوشتی … مثل همیشه عالی…

  34. خوش اومدی پرستو جون! فشارتم می ره بالا خواب و خوراکتم خوب می شه یواش یواش. حالا بر ماست که بریم پلاس و فیسبوک اون خانم دکتر رو پیدا کنیم که حتما از ذوق زده شدن از دیدار با تو نوشته 🙂

  35. نوشته ی شما هم اینجا برای ما یک ویتامین ب بود برای خودش
    خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنید

  36. چقدر سوسن شریعتی خوب توصیف کرده بود: “بی فایده است. این اول شخص مفرد را نمی شود با تجربه هایی که متعلق به خودش نیست قانع کرد. با حصر چطور؟ با ضبط اموال خصوصی شاید؟ دفترچه های یادداشت؟ بی فایده است. این اول شخص مفرد برای پنهان کردن چیزی ندارد. همین نیست که نگران کننده است؟ قبلاً پنهانی ها نگران می کرد و حال این همه شفافیت. ماجرا همین است.”

  37. پپر، یک پرنده هست تو بهشت که دلش برات لک زده، می دم بچه ها انقدر برات دست بارونی بزنن که دستاشون تاول بزنه، دورت بگردم … دوای دردم… :*

  38. چقدر خوبه این پنجره‌ی کوچک این‌جا. یادت باشه و یادت بمونه که چقدر عزیزی و استوار. چه در قفس و چه تو آسمون.
    می بوسمت از دور.با دلتنگی و دل‌خوشی توامان.

  39. پرستوووووووووووووووو……….
    خییییلی خوشحالم.
    دوباره بوی خانه و صدای مادرت بر تو مبارک باد.

  40. چه خوبه که هستی. چه خوبه که می نویسی. ماجرای آمپول که نوشتی برای من هم بود۰ انرژی گرفتم دیدم وبلاگت آپدیت شدم. کلمات اینجا بوی بهار می دهند. تو این روزها همش به یادت بودم. مراقب خودت باش

  41. خیلی خوشحالم که اومدی بیرون … برات کلی دعا کردم و میکنم! مراقب خودت باش نازنینم

  42. پرستو خانم، از خبر ازادي شما خيلي خوشحال شدم. امروز كه ميبينم دوباره مينويسي خوشحالترم. براي آزادي شما و ديگر زندانيان سياسي شبانه روز دعا ميكنم. تو اين دوره خبر خوشحالي هم غنيمته.

  43. آزادی‌ات مبارک پرستوی عزیز … به امید روزی که هیچ پرستوی آزاده‌ای در قفس نباشه …

  44. دیگر چی بهتر از این!
    زن نوشت در گوگل ریدر بلد شده است … و حالا خود پرستو 🙂
    شارژ و سالم و شاد و آزاد بمانی

  45. نمی دونی چقدر اومدنت خوبه حتی نمی تونی حدس بزنی که چقدر حس خوبی به آدم دست می ده در حد اسکار فرهادی

  46. اساسا یه جورایی از دوستان تشکر می کنم که این کارها رو کردن، و بعدش تو رو آزاد کردن، و بعدش اومدی اینجا نوشتی، و بعدش اومدم نوشته ات رو خوندم، و البته کلی نوشته های دیگه ات رو. و بعدش کلی خاطرات زنده شد. خاطرات روزهای تلخی که به خاطر وبلاگ نویسی داشتم و تو تنها کسی بود که جویا شدی و خواستی کمک کنی. و همین ها خاطره ها، خوب بودن ها، و همین داشته هاست که تو را متفاوت کرده و بهترین شدی.

  47. پرستو جان. خوشحالم که آزادشدی. یه کم باید با تغذیه مناسب خودت رو تقویت کنی. البته نکنه پرخوری کنی! تدریجن میوه های مختلف بیشتر بخور، نان سنگک، لبنیات، گوشت قرمز یا تخم مرغ. تفریح، نرمش و خواب کافی را هم فراموش نکن. از هله هوله و نوشابه دوری کن! به امید روزی که هیچ پرستویی رو توی قفس نیاندازند.

  48. سلام پرستو جان…عکست رو که با سروین دیدم از خوشحالی گریه ام گرفت ..چقدر خوب که اومدی… چشم سروین روشن! چشم مادرت روشن!

  49. خوشحالم برگشتی. از شنیدن هیچ خبری تو این مدت به اندازه این پست وبلاگت خوشحال نشدم.
    امیدوارم زخم‌هات زود خوب بشه.

  50. سلام پرستوی عزیز
    نمیشناسمت، ولی اخبار مربوط به تو رو که خوندم، وقتی زندان بودی، خیلی نگرانت بودم، نمی دونم چرا؟! زیاد به زندانیا فکر میکنم و نگرانشونم، ولی نمی دونم چرا به تو که فکر می کردم بی اختیار اشک می ‌ریختم!
    تو این روزهای اخیر، آزاد شدن تو از زندان، دومین بزرگترین خوشحالیم بود.
    ممنون که اینجا نوشتی تا بتونم مستقیم حرف دلم رو بهت بزنم.
    امیدوارم سلامتی کاملت رو بدست بیاری.
    شاد و پیروز و موفق باشی. مواظب خودت هم باش 🙂

  51. دارم فکر می کنم آن دفعه ی اخر که دیدمت اگر یکی می گفت دو سال و نیم دیگر از جمله تیک هایی که توی لیستت زده ای یکیش “حبس کشیدن” بوده، من چه فرمی نگاهش می کردم؟
    خوش تر باشی ازین ها بانو جان

  52. پرستو چه خوب که اومدی. خیلی به فکرت بودم:* خیلی خیلی مراقب سلامتی‏ات باش. یک عالمه بوس و بغل

  53. مرسی که با اومدنت یه بخشی از غمای مارو کم کردی….امیدوارم یه روزخوب زودتر بیادو همه بیان و ما دیگه هیچ غم نداشته باشیم….

  54. نمی‌‌دونی که چقدر از آزاد شدنت خوشحالم. خیلی‌ خوبه که اومدی بیرون. نگرانت بودم خیلی‌

  55. برای دستگیری تون گریه کردیم، برای آزادی تون هم گریه کردیم ولی در هر حال خوشحالیم که آزادید
    زنده باشید

  56. ناباورانه وبلاگت رو باز کردم و دیدم که نوشتی. گفتنی ها رو بقیه گفتن. نمی خوام حرف تکراری بزنم فقط افتخار می کنم که یه روزی همکلاسی بودیم! کاش همه ما شجاعت تو رو داشتیم تا همه آزاد می شدیم!

  57. دیر می نویسم پرستو جان. اما خوب سوخت و سوز نداره. خوشحالم که آزادی و امیدوارم حالت هم زود بهتر شه. به امید روزهای خوب تر

  58. چه بد بود نبودنت رفیق. چه خوب که آزادی. بقیه ی ناخوشی ها را بگذار به حساب عواقب گاه گاه درست زیستن.

  59. خیلی خوشحال شدم از آزادیتان و نگرانتان بودم در مدت حبس و هر روز با اینکه می دانستم پستی نگذاشته اید به اینجا سر میزدم.

  60. parastoo jon man 6mahe keh malezi zendegi mikonam..va rastesh kheilii rozhay khoshi ro nadashtam…behtarin khabar in 6mah baram 2ta khabar bod keh baham fahmidam..va mano kheiliii zendeh kard..yeki oscar bod ..yeki azadi shoma..man yek khanade hastam serfan….ama chandin sale keh neveshteha va aksato mikhonam va mibinam..va vaghan dost daramm….ba tamameh vojod khoshhalamm baray hamamon va behet tabrik migam

  61. دنیای وب جالبه. بدون این که بشناسمت فقظ به این دلیل که چند سالی نوشته هات و می خوندم بعد از شنیدن خبر بازداشتت بغض داشتم و روزها یادت می کردم. وقتی شنیدم آزاد شدی هم از صمیم قب خوشحال شدم.امیدوارم همیشه آزاد و رها از هر چه اورک باشی:))

  62. خیلی برا زندانی ها گریه می کنم. شبها مشکل خواب دارم. نمی تونم به خاطر خیلی چیزا بخوابم… یکیش به خاطر زندانی های سیاسیه… به جای همه شون گشنه می شم… ضعف می کنم… نسرین ستوده … و تو که یه ماهه می یام اینجا… خوشحالم که اومدی بیرون… یکی از نگرانی هام آزاد شد… خوب بخواب شب ها…
    خوب بخواب و خوب بخور… قوی شو… دوست دارم ازت معذرت بخوام… تیمارت کنم تا یادت بره…
    دلم برا همه شون خیلی می تپه…

  63. با نیما و برای شما می خوانیم:
    یاد این چند نفر رزق روحم شده است…
    زنده ام میدارد..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *