تنهایی

قبل‌ترها، پیش از آن‌که انفرادی را تجربه کنم، فکر می‌کردم عجیب‌ترین و شدیدترین نوع تنهایی محبوس بودن در آن چهاردیواری کوچک است. جایی که از همه‌ی ابزارها، روابط و عادت‌های زندگیِ روزمره کَنده شده‌ای و خودت مانده‌ای با تن و ذهنت؛ خودت مانده‌ای با کارنامه‌ی اعمالت که از جلوی چشمانت رژه می‌روند. هنوز هم فکر می‌کنم این نوع تنهاییِ تحمیل‌شده به آدم شدیدترین نوع تنهایی است اما شاید سخت‌ترین نوع برای تحمل نباشد. شخصاً تنهاییِ در انفرادی بودن )تجربه‌ی انفرادیِ خیلی طولانی را ندارم البته( را به تنهاییِ حاصل از مهاجرت ترجیح می‌دهم. در انفرادی احساس امنیت می‌کردم از این‌که خانواده و دوستانم به فکرم هستند و پشتگرم بودم به حمایت‌های آدم‌هایی که می‌دانستم بلدند چگونه برای آزادی‌ام تلاش کنند. اما در لندن که بودم بارها از احساس عدم امنیت مستأصل شده بودم. کاملاً تنها و بی‌پشتوانه بودم به این معنا که اگر بر فرض توی خیابان تصادف می‌کردم، نزدیک‌ترین آدم به من هم‌خانه‌ام بود که تازه به احتمال زیاد سازوکار حمایت از من را هم نمی‌دانست. این تنهایی برای من وحشتناک و غیرقابل تحمل بود.

23 دیدگاه برای «تنهایی»

  1. هوم … گاهی مثل این روزها، این روزهای دم عید، این تنهای حاصل از مهاجرت برای من غیر قابل تحمل می‌شود …
    شاید نه شدیدترین نوع ، ولی قطعا یکی از عجیب ترین و عمیق ترین انواع تنهاییه .
    هوم ….

  2. بدترین تنهایی تنهای میان جمع است. شاید انفرادی این حقیقت را از ما پنهان نگاه دارد. خوشحالم که میان جمع احساس تنهایی نمی‌کنید. اما در بدترین حالت هست چشمی که مشتاق ما باشد و تا این هست امید هست. امید به زنده بودن برای عشقی خالص.

  3. Once the realization is accepted that even between the closest human beings infinite distances continue, a wonderful living side by side can grow, if they succeed in loving the distance between them which makes it possible for each to see the other whole against the sky.
    Rainer Maria Rilke

  4. من فکر می‌کنم تفاوت این دو موقعیتی که توصیف کرده‌ای در بودن یا نبودن خانوادهٔ درجه اول است. ایران و غربت ندارد.
    پرستو:
    شاید همین طور باشد. اما در کنار حضور خانواده ساز و کار برخورد با بحران‌ها هم به نظرم مهم است. در کشور غریب اغلب آدم دست‌کم در سال‌های اول مهاجرت از ندانستن این ساز و کارها مضطرب می‌شود. یا به هر حال من که مضطرب می‌شوم بی هیچ تعمیمی.

  5. تنهایی یا انفرادی حالت خاصی از خلوت که تا تجربه اش نکنی متوجه فربه بودنش نمیشی،تنها هستی اما تهی نیستی و چه بسیار روزهایی و مکانهایی که تنهایی آدمی تهی است…

  6. من تنهایی زندان انفرادی را تجربه نکردم
    اما آنچه در مورد مهاجرت گفتید کاملا درست است . لااقل در مورد کسی مثل من که گویا شاخه درختی را که بومی اقلیم دیگری بوده در زمینی دیگر قلمه زده است .
    در ایام تعطیلات کریسمس و سال نو میلادی به نحوی و در ایام عید نوروز به نحوی دیگر استخوان آدم در غربت از تنهایی میسوزد .
    عید شما مبارک

  7. This is one of the saddest things I have read. I was a kid when I immigrated, but I know the loneliness you mention. I hope that you will never experience loneliness like this again, whether as an immigrant or in solitary. i am so happy you are back with your loved ones

  8. خوب پرستو جان اگر تو ایران با خانواده‌ات زندگی کنی مسلما ً این تفاوت هست و البته بچه‌های ایرانی تا وقت ازدواج، حالا هر چند سال که طول بکشه، عموما ً با خانواده زندگی می‌کنند. در کل این‌ها که می‌گی فقط به این دلیل هست که با خانواده‌ات زندگی می‌کنی … اگر تو ایران هم تنها زندگی همین حس هست که در لندن داشتی.
    پرستو:
    هاله جان، حمایت خانواده فقط شامل کسانی که با آن‌ها زندگی می‌کنند نمی‌شود. می‌شود؟ ضمن این‌که سازوکار برخورد با بحران‌ها در کشور خود آدم به نظر من خیلی شناخته‌شده‌تر است و کمتر آدم را مضطرب می‌کند.

  9. و از همه مهمتر امنیت خانواده است وقتی تو تنهایی در زندان را ترجیح می دهی اما خانواده ات هنوز اون بیرون تحت فشار نیروهای امنیتی اند مجبوری تنهایی بیرون از ایران را تحمل کنی تا خانواده از دستت یک کم نفس بکشند و احساس امنیت کنند
    فاطی

  10. می‌فهمم. و موافق‌ام. من این اقبال را داشتم که وقتی آمدم آدم نزدیک درجه اولی داشتم که ساز و کارهای جای جدید را بلد بود. با این حال تا مدتها مدام سناریوهای مختلف را پیش خودم بررسی می‌کردم و سعی می‌کردم یاد بگیرم که باید در موقعیت‌های مختلف چه کرد.
    از طرف دیگر، کسی را می‌شناسم که با وجود داشتن روابط اجتماعی گسترده در ایران، شدت این تنهایی را وقتی احساس کرده بود که دستگیر شده بود و خانوادهٔ درجه اولی در ایران نداشت که پیگیر حال‌اش باشد.

  11. پرستو ولی به نظرم حس استیصال و درماندگی که آدم توی روزهای زندان داره اصلن با غربت قابل مقایسه نیست….نمی دونی چرا توی سلول هستی و نمی دونی آیا واقعن تلاش دوستان و خانواده ات به جایی می رسه و کی قراره آزاد بشی…می دونی که اسیری و از دست خودت کاری برنمیاد….در صورتی که مهاجرت هرچقدر هم سخت باشه، بالاخره میتونی سازوکارها رو یاد بگیری و بالاخره بعد از مدتی که برای بعضی ممکنه طولانی تر باشه، به شرایط زندگی مسلط میشی….ولی زندان این طور نیست…متاسفانه اون روزها می تونست مثل نسرین ستوده و بهاره هدایت به سالهای طولانی زندان منجر بشه بدون مرخصی….اون وقت فکر می کنی آیا واقعن میشه مقایسه کرد؟ من که خیلی حس بدی داشتم توی اون دوهفته ای که زندان بودم و تا مدتها بعدش هم احساس می کردم عصبانی و خشمگین هستم
    پرستو:
    استیصال و درماندگی هست اما آیا احساس تنهایی هم هست به همان شدتی که در غربت هست؟ من صرفاً احساس تنهایی را بررسی کرده‌ام در خودم. و معلوم است که زندان خیلی خیلی سخت‌تر از زندگی در غربت است.

  12. خیلی می فهمم.زندان خیلی ترسناک می تونه باشه، ولی راست میگی تنها حسی که من اصلا تجربه نکردم حس تنهایی بود.

  13. پرستو جان برای من هم تجربه مهاجرت سخت تر از زندان بود هر چند من چند روز بیشتر بازداشت نبودم و انفرادی رو هم تجربه نکردم

  14. چقدر خوشحالم که از حس های آن تو می نویسی.
    حالا هر چه، هر جور، باید چرک های آن تو کم کم بیرون بزند و بریزد.

  15. پرستوی نازنین می فهمم حرفت رو، اون احساس تنهایی گاهی برای سایر آدم ها وصف ناپذیره

  16. salam parastoo joonam kojaiee? delam vasat tang shode behtar shodi? tanha rah vase ahvalporsit inja bood bebekhsh comentam ba matlabet rabt nadare ?

  17. سلام پرستو جان
    سال نو و آزاديت مبارک
    دير شد براي هر دو تبريک اما باور کن هميشه به يادت بودم و هستم و از تنها دوست مشترک که همجنان در ارتباطيم و به قولي غربت او را از من نگرفته جوياي حال تو و مرضيه بودم.
    مراقب خودت باش
    صورت چون ماهت گل باران بوسه

  18. khanoom! bavar kon inja bishtar tahvilet migiran! man tasadofi shodam inja! dige nazdik bood ghorme sabzi vasam biaran too bimarestan!! azadito az zendan jashn begir , shad bash . donya ye azad ziba tare , enjoy

  19. پرستو نمی دونم این شعر سعیدی سیرجانی رو که اینجوری شروع میشه “ای مقیم دیار آمریکا بازکو تا چکونه ای آنجا” رو شنیدی یا نه؟ 18 سالم بود پدر بزرگم فوت شده بود و عموم داشت کتابهای پدر بزرگم رو بالا پایین می کرد، این شعر سعیدی رو برام خوند مفهوم این چند بیت اون موفع خیلی خیلی توجه ام جلب کرد:
    نه عزيز دلم به عشق وطن خويش رادر بلا و غم مفكن
    وطن از فيض همدلان وطن است ور نه محنت سراى مرد و زن است
    وطن از اشتراك فرهنگ است نه در و دشت نه گل و سنگ است
    در چنين خاكدان پر معنى نيست ديگر من و ترا وطنى
    مسكن امن دزدها اينجاست وطن زن به مزدها اينجاست
    دل و جان زين طويله بيزار است دور پالان و تنگ و افسار است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *