بابا

یک بار هم نشسته بودی جلوی تلویزیون توی هال. بی‌حال بودی و درد داشتی و فوتبال می‌دیدی. من؟ پشت میزم توی اتاق نشسته بودم و از لای درِ نیمه‌باز حواسم به احوال‌ات بود. متوجه شدم که داری نگاهم می‌کنی. سرم را که بلند کردم لبخند زدی. راضی بودی. دوستم داشتی. دوستت داشتم. برایت بوسه فرستادم و خندیدی. و این حال دیگر تکرار نشد. و این حال در ذهنم تکرار شد و تکرار شد و تکرار شد. تمامِ این یک سال که دیگر نبودی.