چند روز به شدت درگير

توسط: Parastoo

چند روز به شدت درگير نوشتن گزارشی بودم که نه خودم دوستش دارم، نه دبير گروه و نه سردبير. شده جوجه اردک زشت. جوجه ای که باعث شد سه شب نخوابم. سه شبانه روز نخوابيدم. تو همين مدت فکرم مشغول چيز ديگه ای هم بود؛ می خوام به خودم حالی کنم که همه چيز عوض شده اما باورم نمی شه. باورم نمی شه که نيستی. باورم نمی شه که دوری. می دونم که هميشه دور بوديم اما الان يه جور ديگه ازم دوری. هی هی هی … بايد طوری بهش بگم که باورش بشه. بايد طوری بگم که درکم کنه. بايد بهش بگم که هنوز خيلی چيزا باورم نشده. می دونم اونقدر بزرگوار هست که بهم نخنده. می دونم سعیش رو می کنه که درکم کنه… اما تو رو چه کار کنم؟ می دونم که باورت نمی شه. می دونم که فرصت نمی دی به خودت برای درک کردن. خيلی چيزای ديگه رو هم می دونم اما دونستن چه فايده ای داره وقتی که اونقدر دوری که حتی نمی شه … هی هی هی … { معذرت می خوام که يه هوا مبهم شد ماجرا ! فقط اينکه حسابی درگيرم. }
قسمت دوم مصاحبه ما ( هفته نامه کاپوچينو ) رو با محمدعلی ابطحی، معاون پارلمانی رئيس جمهوری بخونين.