در من هزار حرف نگفته

توسط: Parastoo

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند.
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پريشانند.
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغهای سوخته می خوانند.

در خامشی حضورم، حرف مرا بفهم
يا برای عشق، زبانی پيدا کن
تا درد مشترک، زبان مشترکمان باشد.
حرف مرا بفهم و مرا بشنو
اين من نه، آن من ديگر،
آن کس که پنجره چشمهای من او را،
کهنه ترين قاب است.

( اردلان سرفراز – از کتاب از ريشه تا هميشه )