به يازده شماره

توسط: Parastoo

تاريخ شمسی:
شنبه، چهارم بهمن ماه 1382
1. نمی دونم اين شايعه امروز به گوش چند نفر رسيد که ” قراره 8 شب زمين تهران بلرزه”. وقتی شنيديم، کلی شوخی و مسخره بازی درآورديم. توو اتاق صفحه بندی کنار دست آقای خرمی نشسته بودم. يهو از دهنم در رفت که ” کاش زلزله بياد، بميريم، همه چيز تموم بشه! ” آقای خرمی انگار که ديوونه ديده باشه، زير لب گفت: ” اين چه حرفيه.. ای بابا ! ” اون موقع که اون جمله رو می گفتم، به چيزی فکر نمی کردم و بی هوا توو فضای شوخی يه چيزی گفتم که گفته باشم! اما بعد که خوب فکر کردم، احساس کردم مرگ رو خيلی دوست دارم و بعد… از خودم خيلی ترسيدم.
2. شب رفتيم جشنواره تئاتر فجر، تالار سنگلج. نمايش “قهوه تلخ” بود. اولين بار بود سنگلج رو می ديدم و اولين بار بود که با اين گروه از دوستهام نمايش می ديدم. شب خوبی بود. شبنم طلوعی رو دوست دارم.
3. احساس می کنم سر جای خودم نيستم. نه. اينجا نه. بايد يه کم اونورتر وايميستادم.
4. ” گاهی بی دليل خل می شی”. اولين بار نيست که اين جمله رو می شنوم. اولين بار نيست که می شنوم رانندگيم بده. اولين بار نيست که می شنوم .. ولش کن. به اندازه کافی سرش با هم شوخی داريم.
5. ” ميثم” نمايش، خيلی شبيه سينا بود به نظرم. مخصوصا لحن حرف زدنش. عجيب به يادش افتادم امشب.
6. راستی چرا توو ماشين و توو رستوران درباره نمايش حرف نزديم؟ چرا؟
7. رفتيم پيتزا پيشخوان. يادمه 10 سال پيش وقتی پونه، خواهرم، همسن من بود، پيشخوان زياد می رفت با دوستهاش. حس جالبی بود. تصور 10 سال پيش! 10 سال ديگه دونفری که ما رو می شناسن، ممکنه بگن: حس جالبيه نشستن توو رستورانی که پرستو و دوستش 10 سال پيش برای اينکه فضای رستورانهای 10 سال قبل ترشون رو تجربه کنن، از روو کنجکاوی رفته بودن.
8. اومدن خواستگاری شيوا. اومدن خواستگاری شيوا. اومدن خواستگاری شيوا. اذيت نکنين ! می نويسم که شايد بفهممش.
9. خوشم اومد که نذاشتم دنبال ماشين بيای تا در خونه. يه حس خوبی بود. حس خيلی خوبی بود. واقعا فکر می کنی به اينجور حمايتها نياز دارم؟
10. تلخ. قهوه تلخ.
11. احمدرضا نبی زاده توو ماشين می خوند: ” فردا رو کی می دونه؟” ازم پرسيد. گفتم: من ! پرسيد چی می شه؟ گفتم: هممون می ميريم.
سکوت. عوض شدن حرف و بعد روندن توو بزرگراه.