قتل‌های زنجيره‌ای

توسط: Parastoo

اين روزها بی‌خودی يادم می‌افتد به آذرماه 77 که گاهی زياد می‌ماندم، تا ديروقت، در دفتر مجله زنان. آن روزها تمرينِ نوشتن می‌کردم خيلی بيشتر از الان. هم جمله‌های کوتاهی می‌نوشتم به قصدِ اين‌که روزی شعر شوند و هم چيزهايی از فکرهايم، ترس‌هايم، احساسم. نوشته‌های آذر 77 در دفترچه‌ها و سررسيدم همه پر از ترس‌اند. روزهای عجيب و هولناکی بودند. يکی از نوشته‌های آن زمانم اين است:
پرسيد: حالت چطور است؟
[ناگاه تصور مرگ:
ورود به غارِ تنهايی
بستنِ درش به روی گذشته با سنگِ قبر
و بعد رفتن به سوی آينده
بی تجربه‌ی حالی.]
گفتم: حال ندارم.