جشنواره – شبِ يکم

توسط: Parastoo

عينِ عقده‌ای‌ها تا کارتم را از دوستم گرفتم، انداختم‌اش به گردن‌ام و خوشحال رفتم داخل سينما فلسطين. اولين سال است که کارتِ مخصوصِ خبرنگاران—آن هم به لطفِ دوستی خوب—به من هم رسيده. ذوق دارم. و ديدم که در سينما فلسطين هيچ‌کس کارت به گردن ندارد. خجالت نکشيدم. خب ذوق داشتم! کلی دوست و رفيقِ روزنامه‌نگار ديدم و کلی آدمِ ناآشنا. اکرانِ اول (پابرهنه در بهشت – بهرام توکلی) را هم از دست داده بودم و برای مينای شهر خاموش رفتم داخلِ سالن. چند تا از دوستانِ باهوش جای بسيار مناسبی واقع در رديفِ دوم از جلو، نشسته بودند و همراهی با آن‌ها باعث شد همه‌ی اين فيلمِ بسيار جذاب را در حالتِ خوابيده ببينيم. بد هم نبود.
از اميرشهاب رضويان، قبل‌تر، فيلم تهران، ساعت 7 صبح را ديده بودم که به نظرم بهتر از اينی بود که امشب ديدم. دستِ‌کم فرمِ قابل اعتنايی داشت. ماجرای مينای شهر خاموش، بازگشت به وطنِ دکتر جراحی بعد از 33 سال زندگی در آلمان است. در اين سال‌ها جز اين‌که از عشقِ دوران نوجوانی‌اش خبر نداشته، در زادگاهش، بم، هم زلزله آمده و… به زبانِ خودمان: يک آدم خشک و نچسب دنبالِ عشقِ سابق‌اش می‌گردد بدون اين‌که انگيزه‌ی لازم را در منِ بيننده به‌ وجود بياورد برای هم‌دلی يا پی‌گيریِ ماجرا. آن ميان هم شخصيت‌هايی واردِ قصه می‌شوند و می‌روند، بدون اين‌که کمکی به ماجرا کنند يا قصه‌ای داشته باشند. شخصيتِ دخترِ همين آقای دکتر و چت‌های تصويری با او، زنی که در جاده سوار می‌کنند و بعد داستانی نصفه‌نيمه تعريف می‌کند و پياده می‌شود، دوست‌دخترِ راننده‌ی دکتر و… هرچه هست گاهی تيکه‌انداختن‌هاست که باعث می‌شود فيلم را دنبال کنی. پسرک شوخ و شنگ، انواعِ بوق‌‌زدن‌ها را هنگامِ رانندگی برای دکتر توضيح می‌دهد و در کارِ مشروب‌فروشی است و مثلاً نمکِ فيلم است. يا انتقادِ انتظامی، که نوازنده‌ی تار است و کارشناس (؟) امورِ قنات، از پافشاری روی حقِ داشتن انرژیِ هسته‌ای (با اين جمله که: اون موقع که بايد می‌جنگيديم، اومديم توی قنات‌ها قايم شديم؛ حالا که بايد قايم بشيم، می گيم می‌خوايم بجنگيم.) و…
فيلمِ بی سروتهی است. فقط مهران رجبی‌اش خوب است که مثلِ خيلی از فيلم‌ها با نقشی حاشيه‌ای کلی توی چشم می‌آيد از بس که مسلط است. انتظامی برای درخشان نبودن‌اش تقصيری نداشت شايد. از بس که ديالوگ‌ها و فضاها و همه‌چيزِ فيلم کليشه‌ای است. آهنگِ کورس سرهنگ‌زاده (ديگه عاشق شدن، ناز کشيدن، فايده نداره، نداره…) که پخش می‌شود، انتظارِ ديدنِ چه تصويری را داريد؟ آفرين: طرف دارد عکس‌های قديمی را نگاه می‌کند و نوستــُل است و اين‌ها. تا يادم نرفته: آخ که موسيقیِ فيلم چقدر زياد است!
دو تا حرکت جالب هم ديدم که نمی‌دانم عرفِ هرساله‌ی سينمای مطبوعات است يا نه: يکی خنديدن و خوشحالی کردن در لحظه‌هايی جدی از فيلم که فکر کنم سازنده‌ی فيلم هم از شنيدنِ شليک خنده تعجب کند و ديگری دعوا! دهان من که باز مانده بود از درگيریِ يکی از خبرنگاران با يکی از هنرمندان. نفهميدم که کی بودند و ماجرا چه بود. پرس‌وجو هم نکردم چندان. خجالت کشيده بودم.
مرتبط:
فهرستِ فيلم‌هايی که بهمن می‌خواهد ببيند.
سنتوری در جشنواره نخواهد بود؟