جشنواره – شبِ چهارم

توسط: Parastoo

حکايتِ بارانی بی‌امان است
اين‌گونه که من
دوستت می‌دارم.
شوريده‌وار و پريشان باريدن
بر خزه‌ها و خيزاب‌ها
به بيراهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب، بی‌قرار
دريايی جستن
و به سنگ‌چينِ باغِ بسته‌دری سر نهادن
و تو را به ياد آوردن
چون خونی در دل
که همواره
فراموش می‌شود.
حکايتِ بارانی بی‌قرار است
اين‌گونه که من
دوستت می‌دارم.
(شمس لنگرودی – از نـُت‌هايی برای بلبلِ چوبی)
دلم می‌خواهد شعرواره بنويسم و خشکيده‌ام. مثلِ بيشترِ وقت‌ها. ‌خسته‌ام و کم‌خواب. آن‌قدر که حتی وسط‌های فيلمِ خوبِ Tsotsi، وقتی در سالنِ گرمِ سينما نشسته بودم، نتوانستم جلوی پايين افتادنِ پلک‌هايم را بگيرم. خوبی‌اش اين بود که فيلم آهنگ‌های آفريقايیِ پر از هيجان و انرژی داشت و اين چُرتِ من خيلی خيلی کوتاه شد. آفريقا، بخصوص جنوبِ آفريقا، هميشه برايم جذاب و رمزآلود بوده. اين حس‌ام با دوستانِ آفريقايیِ جديدی که امسال پيدا کردم، کمی کم شده، اما هم‌چنان هست. شايد برای همين فيلمی که چند روز از زندگیِ پسرِ جوانی در ژوهانسبورگ را نشان می‌دهد، برايم شيرين است. آن هم نه هر پسری، کسی که سردسته‌ی يک باندِ تبه‌کاری است.
يک فيلمِ زرد هم ديدم امروز: پايانِ راه، اولين ساخته‌ی افسانه منادی. چيزی در مايه‌های افتضاح، با هدفِ حفظِ بنيان‌های (نداشته‌ی) خانواده. جمله‌ی کليدیِ فيلم: طلاق، پاک کردنِ صورتِ مسأله است. دلم فيلم‌سازِ زنِ جوانِ جدی و خوش‌ذوق می‌خواهد. کسی مثلِ مونا زندی‌حقيقی.
مرتبط:
زيرنويس های اعصاب خرد کن – روزبه.