شرحٍ حال

توسط: Parastoo

عاشقِ كتابخانه‌ي دانشگاه‌مان شده‌ام. هر روز چند بار مي‌آيم با بهت به اين پنج (با انباري مي‌شود شش) طبقه و اين همه كتاب و نظم و چيدمان كتابخانه نگاه مي‌كنم. و حال‌ام خوب مي‌شود. دل‌ام مي‌خواهد تا مي‌توانم كتاب‌هاي اين‌جا را ببلعم (نمي‌توانم كه همه را بخوانم). از ديروز پويان (لپ‌تاپ‌ام) را هم به اينترنتِ وايرلسِ دانشگاه وصل كرده‌ام و دارد خوش مي‌گذرد.
دانشگاه‌مان خيلي باحال است: علاوه بر اين‌كه به‌شدت بين‌المللي است و از هر كشور و فرهنگي دانشجو/استاد دارد محل برگزاري سخنراني‌هاي زيادي هم هست. اتحاديه‌ي دانشجويي نسبتاً فعالي هم دارد. فعلاً جز طي كردنِ مراحلِ ثبتِ نام در حالِ آشنا شدن با امكانات و قسمت‌هاي مختلفِ دانشگاه هستم.
دو هفته‌ي گذشته خيلي سخت و شلوغ و پرهيجان بود: از پيدا كردنِ خانه گرفته تا اجاره كردن‌اش و خريدِ وسايل لازم و چيدن‌شان. كلي باركشي كرديم و در عين حال به‌مان خوش گذشت. (ضمير جمع برمي‌گردد به دو تا هم‌خانه‌هايم و خودم.) سه‌تايي در خانه‌ي يك‌خوابه‌ي كوچك اما نوساز و تميزي زندگي مي‌كنيم. اتاق‌مان آن‌قدر كوچك است كه با وجودِ سه دست رخت‌خواب درِ اتاق بسته نمي‌شود. و تازه همين خانه را هم چندان ارزان اجاره نكرده‌ايم…
هنوز در خانه تلفن و اينترنت نداريم و من مدت‌هاست كه وب‌گرديِ درست‌وحسابي نكرده‌ام. اما به جاي اينترنت‌بازي صبح‌گاهي عادت جديدي پيدا كرده‌ام كه خوب است: دويدن و ورزش صبح‌گاهي.
هنوز چيزهاي زيادي هست كه بايد براي زندگي اين‌جا ياد بگيرم. و همين هيجان‌زده‌ام مي‌كند. اضافه بر اين‌كه واقعاً از بودن در محيط دانشگاهي خوشحالم. عميقاً.