حكايتِ آن بوسه

توسط: Parastoo

پنج نفری شبِ عید تا صبح بیدار بودیم و گپ می‌زدیم: مامان و بابا و سه تا دخترهاشان. مدت‌ها بود كه این‌جوری دورِ هم نبودیم. دقیق نمی‌دانم، شاید 6 سال. خیلی خوش گذشت. هوا هنوز تاريك بود كه رفتم فرودگاه امام‌خمینی. داشت می‌تركید از جمعیت. پروازم تأخیر داشت و نمی‌گفتند كه تأخیر دارد و من اساسی خواب‌آلوده بودم و كلافه. بعد از یك ساعت معطلی سوارِ هواپیما شدیم. صندلی‌های كناری من مالِ دو تا خانمِ بالای 60 سال بود. هواپیما تا لحظه‌ی سال‌تحویل پرواز نكرد. (پس پای‌ام روی زمین بود.) مسافران كه چشم‌هاشان به ساعت‌هاشان بود، سرِ همان لحظه شروع كردند به دست زدن. فضا شاد بود و خوب بود تا این‌كه دیدم لـُپ‌ِ طرفِ راست‌ام دارد بادكـِش می‌شود… البته كه سنتِ بوسیدنِ فردی كه در كنار داریم در لحظه‌ی سال‌تحویل خوب است اما كمی شانس هم می‌خواهد كه گویا من ندارم. خلاصه كه برگشته‌ام سرِ درس و زندگی. این هم عیدی امسال‌ام از حمیدرضای نازنين:

norooz87-3.jpg