نسبتاً عاشقانه

توسط: Parastoo

۱.
امروز نسبتاً هوا بهاری است و با این‌که کتابخانه آرام است درس خواندن‌ام نمی‌آید. شاید به خاطرِ آفتابی است که از پنجره‌های بلندِ این‌جا افتاده روی من و تنبل‌ام کرده. شاید به خاطرِ رؤیابافی‌هام باشد…
۲.
چند روز پیش فیلم The Edge of Heaven را دیدم از یک کارگردانِ جوانِ تــٌرک که خوش‌ام آمد. البته به نظرم کمی ادا داشت. مثلاً این‌که کل فیلم روایتِ خطی داشته باشد اما کارگردان در یک صحنه به زور بخواهد تکنیک‌اش را نشان دهد در جابه‌جایی زمانی…

موضوعِ فیلم، اما، چندوجهی، جالب، و دردناک بود. یک‌جور روایتِ زندگی مهاجرانِ تــٌرک در آلمان بود. مهاجرانی با شخصیت‌های مختلف: پیرمردی خوشحال و اهلِ عشق و حال (که نقش‌اش به نظرِ من آشکارا از نقشِ Jack Nicholson در این فیلمِ کمدی تقلید شده بود. مخصوصاً ماجرای سکته کردن‌اش.)، تا پسرِ جوانِ روشنفکرش که استاد دانشگاه است و زنِ روسپی و دخترِ جوانِ دانشجو و ماجراجویش که فعالیتِ سیاسی می‌کند علیه حکومتِ ترکیه برای رسیدن به عدالت–که این شخصیتِ آخری دو شخصیت آلمانی را هم به ماجرا اضافه می‌کند وقتی که رابطه‌اش با دختری آلمانی عاشقانه می‌شود و مدتی در خانه‌ی او و مادرش زندگی می‌کند.
قصه‌ی فیلم خوب و پخته است. گاهی کمی زیاده‌گویی دارد و گاهی کمی توی ذوق می‌زند. (مثلاً صحنه‌ای که دو مردِ تــٌرک در اتوبوس به زنِِ روسپی گیر می‌دهند و از او می‌خواهند که توبه کند.) گاهی هم تصویرهای قوی‌ای دارد. مثلاً آن دو صحنه‌ای که شاملِ جنازه و هواپیماست: یکی را به خاکِ ترکیه وارد می‌کنند، دیگری به آلمان پرواز داده می‌شود. چیزی هم که قصه‌ی آدم‌ها را به هم وصل می‌کرد، به چشمِ من، عشق بود. خلاصه که دیدن‌اش را پیشنهاد می‌کنم.
۳.
زیرِ باران
با فکرِ تو
خیس می‌شوم
خیس می‌شوم.