ماه

توسط: Parastoo

امشب از سرِ كوچه كه به طرفِ خانه می‌آمدم نگاه‌ات كردم. ابرها دورِ صورت‌ات را قاب گرفته بودند. بامزه شده بودی. هوا باد داشت، مثلِ همیشه. باد ابرها را جابه‌جا كرد و قابِ دورِ صورت‌ات خراب شد. این روایتِ دیدارِ امشب‌مان بود. اما می‌دانی، دوست دارم این‌طوری روایت‌ات كنم كه انگار توی قاب جا نمی‌شدی، یا دوست داشتی كاملاً بی‌آرایه باشی كه آن‌طور شدید ابرها را فوت كردی.