یک روز صبح در لندن*

توسط: Parastoo

دختره جلوتر از ماندانا و من سوار اتوبوس شد. کارتِ اویستر (کارتی که در واقع نشون می‌ده هزینه‌ی رفت‌وآمد با مترو و اتوبوس رو پیش‌خرید کرده‌ای) رو زد به دستگاه مربوطه جلوی آقای راننده. چراغ‌اش قرمز شد که یعنی پول نیست توی کارت. راننده، مؤدب، دختر رو صدا کرد و گفت که باید بلیت بخره، دو پوند. دختره به روی خودش نیاورد و رفت طبقه‌ی بالا نشست. فکر کردیم که دیگه راننده کوتاه میاد و دختره هم بدونِ بلیت حالِ اتوبوس‌سواری رو می‌بره. همه‌مون که توی اون ایستگاه بودیم سوار شده بودیم ولی راننده در رو نمی‌بست. با میکروفون دوباره گفت که اون کسی که بدونِ بلیت سوار شده، بیاد بلیت بخره یا پیاده بشه وگرنه اتوبوس حرکت نمی‌کنه. همهمه شد توی اتوبوس. ما که پایین بودیم و دختره رو نمی‌دیدیم اما گویا از جاش تکون نمی‌خورد. یه آقای جوونی با کلافگی اومد پایین و از راننده پرسید که چه کسی پول نداده. راننده با خونسردی کامل یه کم نشونی داد. آقاهه برگشت طبقه‌ی بالا و التماس کرد به دختره با صدای بلند که یا پول بده یا پیاده بشه چون که دیر شده و به کار نمی‌رسه. بهش گفت که بهتره اتوبوس بعدی رو امتحان کنه، شاید بدونِ بلیت سوارش کنه. دختره شروع کرد بلندبلند جواب دادن که اون هم کار داره و هر کس ناراحته می‌تونه اتوبوسِ بعدی رو بگیره. وسطِ این دیالوگ‌ها اتوبوسِ بعدی رسید به ایستگاه. نصفِ جمعیتِ اتوبوس با غرغر پیاده شدند. ما هم داشتیم پیاده می‌شدیم که یه آقای جوونِ دیگه اومد جلوی راننده و شروع کرد بهش پرخاش کردن و فحش دادن که اون فقط یه نوجوون شونزده ساله است و راننده نباید این کار رو با اون و بقیه می‌کرده. راننده خونسرد نگاه می‌کرد به همه‌ی این ماجراها. ما پیاده شدیم. دل‌ام می‌خواست بدونم دختره به چی فکر می‌کرد وقتی می‌شنید که ملت دارن پیاده می‌شن. دل‌ام می‌خواست می‌فهمیدم آقای راننده از این‌که به جای رانندگی توی شهر شلوغ لندن و ترمز زدن سرِ ایستگاه‌ها و کل‌کل کردن سرِ بلیت حالا یه جا توقف کرده خوشحاله یا نه. دل‌ام می‌خواست می‌فهمیدم بعدش چی شد. شاید شب که برگردم خونه ببینم اتوبوس و راننده و دختره همون‌جا سرِ کوچه‌مون وایسادن. هوم؟
*اسمِ وبلاگِ رفیق‌ام رو کــِش رفته‌ام.