بازگشت

توسط: Parastoo

تغییرِ محلِ زندگی مضطربم می‌کند و حالا با این‌که برگشته‌ام به خانه‌ی پدر و مادرم، که آرامش‌بخش است، باید کمی بگذرد که بتوانم واقعاً آرام بگیرم. می‌بینید: می‌گویم خانه‌ی پدر و مادرم.. این‌جا آیا خانه‌ام است؟
انگار که سیزده ماهِ گذشته را در خواب گذرانده باشم.. خواب که نمی‌توانست باشد از بس که پرشتاب و پرچگالی بود. بدیِ ماجرا این بود که اغلب روزهایم همراه با این احساس بود که دارم وقت و امکانات را تلف می‌کنم. دوست داشتم از لحظه‌لحظه‌ی حضورم در لندن (و کلاً اروپا) استفاده کنم. و نمی‌شد. دل‌ام می‌خواست مشت‌مشت خودم را پر کنم از چیزها و اتفاق‌هایی که این‌جا، در تهران، نادر است. از تجربه‌ی زندگیِ کاملاً مستقل گرفته تا فضای آرامِ اجتماعی و هنری، تا آزاداندیشی‌ای که مردمانِ آن‌جا راست، تا منابع و امکانات تحصیلی بی‌پایان.. گاهی فکر می‌کنم که من بغل‌بغل برداشته‌ام و اگر که چیزهای زیادی آن‌جا مانده، از کوتاهی من نبوده که به هر حال زندگیِ کوتاه‌مدت و موقتی در هر جایی محدودیت‌های آدم را بیشتر می‌کند.
این روزها بیشتر از هر موضوعِ دیگری به این چیزها فکر می‌کنم. به همه‌ی چیزهایی که باعث شده‌اند حالا سرم را بالا بگیرم و بگویم با این‌که بسیار سخت گذشت اما تجربه‌ی بسیار خوبی بود. راضی و خوشحالم.
پی‌نوشت- خوشبختانه به پشتِ صحنه‌ی وبلاگم دسترسی دارم اگر که نمی‌توانم صفحه‌ی اصلی را به علتِ فیلترشدگی ببینم.