حرف می‌زنم كه شايد خالی بشم

توسط: Parastoo

این روزا حالم خوب نیست. به نظرم يه كم افسرده‌ام. (این‌جا که دیگه می‌تونم حرفِ دل بزنم.) هرچند كه زندگی خوبه؛ وقتِ كافی دارم كه مطالبِ موردِ علاقه‌ام رو بخونم؛ گاهی چيزايی می‌نويسم؛ توی شهری كه دوست دارم زندگی می‌كنم؛ معاشرت‌های محدودی دارم با آدمايی كه به‌شون نزديكم؛ و غمِ نان ندارم هنوز. در اصل داره خوش می‌گذره.
حالم خوب نيست چون احساس می‌كنم نصفه‌نيمه‌ام. يعنی يه جورِ بدی معلقم. عادت ندارم اين‌طوری باشم.
دوره‌ی فوق ليسانسی كه گذروندم اولين برخوردِ جدی من بود با درس خوندن. قبل‌ترش توی دوره‌ی ليسانس فقط يه كم با درس‌ها لاس زده بودم. هيچ‌وقت هم تا قبل از اين شيفته‌ی علم و دانش نبودم. حالا وضعيت فرق كرده. جز اين‌كه علاقه‌مند شده‌ام به درس خوندنِ بيشتر، كاملاً اين احساس رو دارم كه فقط يه چيزای كلی و مبهمی از تئوری‌های مرتبط با رشته‌ام فهميده‌ام؛ اون هم نصفه‌نيمه. و بلافاصله احساسِ ناتوانی به سراغم مياد: پس چی كار می كردم همه‌ی مدتی كه درس می‌خوندم؟ البته خب هزار تا موضوع هست كه اگه به‌شون فكر كنم می‌تونم منطقاً خودم رو راضي كنم كه عملكردم خيلی هم بد نبوده (فشردگیِ دوره، دير آشنا شدن با سيستمِ آموزشی بريتانيا،‌ درس خوندن به زبونِ ديگه، و…) اما نه: خودم كه می‌دونم فقط تقصير گردنِ اين چيزا نبوده. اگه من الان نمی‌تونم توی دو تا جمله بگم اصلاً اين فوق ليسانسی كه گرفته‌ام چیه، مالِ اينه كه شايد از اول هم نمی‌دونستم دارم می‌رم چی بخونم. توی دوره هم كه بوده‌ام نفهميده‌ام. حالا هم دقيق نمی‌دونم.
البته شرايط با قبل خيلی فرق كرده. اگه چيزی می‌خونم/می‌شنوم درباره‌ی رشته‌ام فوری سؤال دارم درباره‌اش (كه خيلی حس خوبيه) ولی نه پشتوانه‌ی تئوريكم اون‌قدری هست كه بتونم سؤالم رو درست صورت‌بندی كنم و نه اون‌قدر بيغم كه بگم اين موضوع مالِ پژوهشگران و بكشم كلاً كنار. اون وسط‌مسط‌هام. نه هر حرفی رو می‌تونم قبول كنم، نه می‌تونم درست و حسابی نقدش كنم.
اين ماجرا اعتماد به نفس‌ام رو كم‌تر و كم‌تر می‌كنه. من دنبالِ موفقيت‌هاي ‌چشم‌گير نيستم. فقط دل‌ام می‌خواد يه كم راضی باشم از شرايطم؛ يه كم همه‌چی مشخص‌تر باشه؛ اين‌قدر نصفه‌نيمه نباشم.
پی‌نوشت: از اثرهای نصفه‌نيمه بودن يكی هم اينه كه تا ميام يه اظهارنظری بكنم توی اين وبلاگ، زبونم رو گاز می‌گيرم!