ما، آدم‌های مورددار

توسط: Parastoo

دعوت می‌شوی برای انجام دادنِ يك پروژه‌ی كوتاه‌مدت. كارِ هيجان‌انگيزی است. بسيار تمايل داری كه كار را قبول كنی. صاحبِ كار تو را اساساً از وبلاگت می‌شناسد و همين موضوع بيشتر ذوق‌زده‌ات می‌كند. به امكاناتی كه وبلاگ برايت ايجاد كرده تا خودت و توانايی‌هات را نشان دهی فكر می‌كنی و خوشحالی. حرف‌های ابتدايی پيش از بستنِ قرارداد، همه مثبت‌اند. قرارداد را امضاء می‌كنی و كار به سادگی شروع می‌شود. در اولين ساعتِ كار كارفرما به تو می‌گويد كه بهتر است به خاطرِ حساسيت‌هايی كه اين پروژه دارد در روزهايی كه درگيرِ كار هستی چيزی در وبلاگت ننويسی. ملاحظه‌ی صاحب كار را می‌فهمی و قبول می‌كنی. روزِ بعد از تو می‌خواهد كه حواست به چيزهای ديگر هم باشد: نبايد توی چشم باشی. بعدتر كار بالا می‌گيرد: روزِ آخرِ كار از تو می‌خواهد كه اساساً هيچ‌وقت چيزی درباره‌ی كاری كه انجام داده‌ای ننويسی.
عصبانی‌ام. بيشتر از دستِ خودم كه چرا همان تذكرِ اول را هم بی‌اعتراض باقی گذاشتم—با اين‌كه فكر نمی‌كردم، واقعاً فكر نمی‌كردم، كار به اين‌جا بكشد كه مجبور باشم حضورم را در جايی كه بوده‌ام تكذيب كنم يا ساكت باشم در برابرِ چيزهايی كه اطلاعاتِ دستِ اول در موردشان دارم و غيره. می‌دانيد، اگر كه وبلاگ خوب و مفيد است، وبلاگِ فيلترشده دردسرساز است. اگر كه فعاليت‌های انسان‌دوستانه خوب و دل‌انگيز است، زندان رفتن به خاطرشان ممكن است شما را تا سال‌های زيادی از حقوق‌تان محروم كند. می‌دانيد، آدم‌های مورددار، به هر حال مورد دارند حتی اگر اين را صريح به‌شان نگويند.
پی‌نوشت – فارغ از اين موضوع خيلی شاداب‌ام. كار، اگر كه خوب و راضی‌كننده باشد، می‌تواند افسردگی‌تان را درمان كند. باور كنيد.