سلام بیست‌ونه سالگی

توسط: Parastoo

شانزده روزه بودم که جنگِ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق شروع شد؛ بیست‌ونه ساله‌ام و دولتِ کودتا از ترسِ جمع شدنِ مردم کنارِ هم برنامه‌های عمومیِ مذهبی و غیرمذهبی را نیمه‌تعطیل کرده است. و در این فاصله چه بیم‌ها و چه امیدها…
تجربه‌های دست اول دارم از جنگ و ویرانی، از مرگ، از ایدئولوژی، از قحطی و زندگی کردنِ کوپنی، از رشدِ صنعتی، از انتخابات، از آزادی مطبوعات، از خفقان و توقیف، از هنرِ متعهد، از هنر برای هنر، از زلزله و بلایای طبیعی، از همیاری برای بازسازی، از عشق، از فعالیت اجتماعی، از تغییر دادن و تغییر کردن، از بازداشت، از بازجویی شدن، از زندگی در غربت، از سفر، از افسردگی، از کودتا. در این بیست‌ونه سال بسیار زندگی کرده‌ام و تجربه. چه چیز بهتر از این؟
پی‌نوشت- بهادر راست می‌گوید: اشاره نکرده‌ام به تجربه‌ی معرکه‌ی رفاقت‌ها و دوستی‌هام.