نامه‌ات رسید

توسط: Parastoo

صبح به صبح زودتر از این‌که صدای “تق”ِ دریچه‌ی روی درِ خانه‌مان دربیاید، صدای موسیقیِ شاد شنیده می‌شد و ما می‌فهمیدیم که پستچیِ همیشه خوشحالِ محله‌مان برایمان نامه آورده. نمی‌دانم آن موسیقی‌پخش‌کن که به کمربندش می‌بست رادیو بود یا ضبط‌صوت. گاهی که زنگِ خانه را می‌زد، می‌فهمیدیم که جز نامه‌های معمولِ بانک و قبض‌های مختلف، بسته‌ای داریم یا نامه‌ای سفارشی. در را که باز می‌کردیم، لبخندش را می‌دیدیم و دستی که به دسته‌ی بشکه‌ی چرخ‌دارِ نامه‌ها داشت و دستِ دیگری که بسته‌ای به طرفِ ما گرفته بود. آقای پستچی‌مان را دوست داشتم. از این‌که کارش را دوست دارد لذت می‌بردم، در روزهای زندگی در لندن. (یادم است اولین باری هم که دیدمش، آمد جلو و دست داد و خودش را معرفی کرد.)
امروز آقای پستچیِ جوانِ محله‌مان زنگِ خانه‌مان را زد. برایم چندین نامه آورده بود. (چقدر منتظرِ این نامه‌ها بودم.) مهربان و مؤدب بود و لبخندبه‌لب. گفت: ماشاءالله، چقدر از خارج نامه دارید! و من احساس کردم پستچی‌مان را دوست دارم.