مرگ

توسط: Parastoo

چند روز پیش، نزدیکِ ایستگاه حقانی، توی قطارِ شلوغِ بعدازظهر، بوی سوختگیِ ملایمی آمد. قطار توی تونلِ تاریک توقف کرد و کمی بعد چراغ‌ها و هواکِشِ قطار هم از کار افتاد. نورِ ملایم و کم‌جانی که صورتِ آدم‌ها را روشن می‌کرد، از تک‌چراغ‌های اضطراری‌ای بود که جلوی درهای قطار نصب‌اند و توی آن وضعیت روشن شده بودند.
آقایی حدوداً شصت‌ساله روبه‌روی من نشسته بود. خیلی هراسان به کنارْدستی‌هایش و به هر کسی که به او توجه می‌کرد، می‌گفت که بوی سوختگی غیرعادی است و قرار است اتفاق بدی بیفتد. بعضی‌ها سر به تأیید تکان می‌دادند و بعضی دیگر با بی‌تفاوتی نگاهش می‌کردند. به چشمِ من تعدادِ بی‌تفاوت‌ها خیلی زیادتر بود.
من زیاد به مرگ فکر می‌کنم. از جمله در شرایط خطر. و هر بار که فکر کرده‌ام اول مطمئن شده‌ام که با مرگم چیزِ خاصی از دست نمی‌دهم. در آن لحظه هم به همین فکر کردم و با آرامش توی چهره‌ی دیگران دقیق شدم. پسرِ جوانی که از خواب پریده بود و حالا با تکیه دادن سرش به عقب چُرت می‌زد، خانمِ میان‌سالی که نگاهِ نگرانش را از این طرف به آن طرف می‌کِشید اما هیچ حرفی نمی‌زد، دختر و پسر جوانی که خیلی نزدیک به هم ایستاده بودند و به وضعیت می‌خندیدند، مردِ میان‌سالی که موبایل از گوشش نمی‌افتاد و داشت معامله‌ای می‌کرد،…
ده دقیقه‌ی بی‌نظیری بود.