موقعِ قضا

توسط: Parastoo

وَنِ خطی پُر شد از مسافر و از پایانه حرکت کرد. ۱۰متر جلوتر پشتِ چراغ قرمز توقف کرده بودیم که..
-ای وای! آقا، نگه دار.. کیفم رو جا گذاشته‌م. پیاده می‌شم.
-باشه خانوم. ولی باید پونصد تومن کرایه‌ات رو بدی..
-دو قدم راه اومدی، کل کرایه رو می‌خوای بگیری؟… بیا آقا. بگیر. چی کار کنم؟ مجبورم. ولی این انصاف نیست.
بلافاصله از وقتی که آن خانم پیاده شد تا انتهای مسیرْ راننده یکریز از این موضوع حرف زد. سرخطّ حرف‌هاش:
-وقتی از پایانه اومده‌م بیرون که دیگه نمی‌تونم برگردم یه مسافرِ دیگه صدا بزنم بیاد بشینه سر جای این یکی.
-می‌گه بی‌انصاف! بنزین قیمتش ۴برابر شده، کرایه‌ی من ثابت مونده. اون‌وقت به من می‌گه بی‌انصاف!
-به نظر شما بی‌انصافم من؟ کجاش بی‌انصافیه؟
-به‌ولله شده که کرایه نگیرم از مسافر. گفته کیفش رو زده‌ن یا پولش رو جا گذاشته. این‌جور آدمی‌ام. اون‌وقت به‌م می‌گه بی‌انصاف.
-خانوم، اگه ناراحتی برو با رئیس خط حرف بزن. به‌ش بگو تا ببینی چی جوابت رو می‌ده.
اغلبِ ما، مسافرها، چیزی نمی‌گفتیم. یکی بود که گاهی حرف‌های راننده را تأیید می‌کرد و سعی می‌کرد آرام‌اش کند. چیزی نمی‌گفتم و مخ‌ام مدام مشغولِ بررسیِ موضوع بود. قضاوت می‌کردم و نتیجه‌ای نمی‌داد. چرا راننده این‌قدر از تصمیمِ خودش نامطمئن است؟ چرا به تأییدِ مسافران نیاز دارد؟ خودش را مقصر می‌داند؟ آن خانم که پیاده شد، زیرِ لب چه چیزهای دیگری گفته که ما نشنیده‌ایم؟ آیا پیشِ رئیسِ خط رفته؟
آن حرفِ راننده که گران شدنِ بنزین و صرف نکردنِ شغلش را نشانه‌ای از حقانیتِ خودش گرفته بود روی اعصابم بود. و منتظر بودم که در مسیرْ مسافرِ دیگری سوار کند تا چیزی بگویم. کسی را سوار نکرد.