اعتراف به سکوت‌های شاید نابجا

توسط: Parastoo

امروز، ۲۵ نوامبر، روز بین‌المللی محو کردنِ خشونت علیه زنان است. فکر کردم خوب باشد چند موقعیتی را که مورد خشونت واقع شدم و سکوت کردم توصیف کنم و بگویم که پشیمانم از سکوت کردن‌ام.
۱.
میدان هفت‌تیر تهران، جلوی مسجد الجواد. حدود ۴:۳۰ بعدازظهر یکی از آخرین روزهای مهر ۹۰. از سر کار برمی‌گشتم خانه. تازه از ایستگاه مترو بیرون آمده بودم و باید صد متری پیاده می‌رفتم تا به تاکسی‌های خطیِ میدان نوبنیاد برسم. – خانوم.. خانوم.. خانوم..
طبعاً جوابی ندادم. ناگهان دیدم یک خانم چادری سمت راست‌ام است و دیگری سمت چپ. و من توی دامِ گشتِ ارشاد. سمت چپی گفت: – مگه نمی‌شنوی صدات می‌کنم؟
گفتم که این همه خانم در خیابان؛ از کجا باید می‌فهمیدم که با من کار دارد. بازوم را گرفت و گفت بیا توی وَن. مقاومت کردم. و دلیلش را پرسیدم و توضیح او که: – درسته. تیپت ساده است؛ ولی مانتوت کوتاهه. باید بیای.
حالا نفر سوم هم اضافه شده بود و از من کارت شناسایی خواست که طبعاً نشان ندادم. یکی‌شان بازوم را می‌کشید و دو نفر دیگر ایستاده بودند. این‌جا شاید موقعی بود که باید جیغ و داد می‌کردم و بر سوار نشدن‌ام پافشاری می‌کردم و این‌ها. ولی سوار شدم. بدون حرف بیشتری. شاید زیر لب غر می‌زدم اما همین. (واقعاً چرا واکنشِ لحظه‌ای‌ام این بود؟) بقیهٔ داستان هم که روتین است: بازداشتگاه وزرا، تعهدنامه‌های تایپ‌شده، عکس قدی گرفتن، تماس با خانواده که مانتوی بلند/ شلوار گشاد بیاورند، تحقیر، التماس کردنِ زنانی که از واکنشِ همسر/ برادر/ پدر خود می‌ترسند، و…
۲.
متروی لندن، خط پیکادلی. عصر یک روز زمستانی، اواخر سال ۲۰۰۷. با دو تا هم‌خانه‌هایم می‌رفتیم کافه‌ای، جایی حال و هوا عوض کنیم. هر سه موهای‌مان را از ته تراشیده بودیم. درس‌مان زیاد بود و کلافه بودیم و تغییر این مدلی می‌خواستیم. زن میانسالی روبه‌رویمان نشسته بود و با تنفر نگاه‌مان می‌کرد. بعد که خواست پیاده شود، داد زد:
You fucking lesbians
دهان‌مان باز مانده بود. درست یادم نیست واکنش‌مان چه بود اما اعتراضی به آن خانم نکردیم. (چرا واقعاً؟)
۳.
بهار ۸۹، در کوچه پس‌کوچه‌های شمال تهران پشت فرمان بودم. کوچهٔ باریکِ یک‌طرفه‌ای را می‌راندم که ماشین شاسی‌بلندی از روبرو نزدیک شد. شاخ به شاخ شدیم؛ شاسی‌بلند خلافْ آمده بود. منتظر بودم که دنده‌عقب برود و راه باز شود که مرد راننده سرش را از شیشهٔ ماشین بیرون آورد و داد زد: جنده، برو عقب! طبعاً تکان نخوردم و مجبور شد عقب برود و راه من باز شد. ولی به طرز حرف زدنش هیچ اعتراضی نکردم. (چرا؟ توی دلم به‌ش خندیدم که بر فرض که اصلاً رانندگی‌ام بد باشد، چه ربطی به جنده بودن یا نبودن دارد؟)