تنهایی

توسط: Parastoo

قبل‌ترها، پیش از آن‌که انفرادی را تجربه کنم، فکر می‌کردم عجیب‌ترین و شدیدترین نوع تنهایی محبوس بودن در آن چهاردیواری کوچک است. جایی که از همه‌ی ابزارها، روابط و عادت‌های زندگیِ روزمره کَنده شده‌ای و خودت مانده‌ای با تن و ذهنت؛ خودت مانده‌ای با کارنامه‌ی اعمالت که از جلوی چشمانت رژه می‌روند. هنوز هم فکر می‌کنم این نوع تنهاییِ تحمیل‌شده به آدم شدیدترین نوع تنهایی است اما شاید سخت‌ترین نوع برای تحمل نباشد. شخصاً تنهاییِ در انفرادی بودن )تجربه‌ی انفرادیِ خیلی طولانی را ندارم البته( را به تنهاییِ حاصل از مهاجرت ترجیح می‌دهم. در انفرادی احساس امنیت می‌کردم از این‌که خانواده و دوستانم به فکرم هستند و پشتگرم بودم به حمایت‌های آدم‌هایی که می‌دانستم بلدند چگونه برای آزادی‌ام تلاش کنند. اما در لندن که بودم بارها از احساس عدم امنیت مستأصل شده بودم. کاملاً تنها و بی‌پشتوانه بودم به این معنا که اگر بر فرض توی خیابان تصادف می‌کردم، نزدیک‌ترین آدم به من هم‌خانه‌ام بود که تازه به احتمال زیاد سازوکار حمایت از من را هم نمی‌دانست. این تنهایی برای من وحشتناک و غیرقابل تحمل بود.