پیشنهاد

توسط: Parastoo

«زن عقب رفت. مدت‌ها بود نمی‌دانست در بعضی مواقع چه کند. در حضور بعضی مردها روسری به سر داشت، در حضور بعضی‌ها نه، با بعضی‌ها دست می‌داد، با بعضی‌ها نه، گاهی که پستچی نامه می‌آورد مانتو به تن داشت، گاهی نه، وقتی زباله‌ها را می‌برد گاه چادر نازک می‌انداخت، گاهی نه… حالا مانده بود دست‌ها را کجا پنهان کند. دست میهمان محکم و طلبکار دراز شده بود.»
پاراگرافی از داستانِ ماهی‌ها از مجموعه داستان تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من، نوشتهٔ آسیه نظام‌شهیدی، انتشارات هیلا، ۱۳۹۰.