Wilde

واقعاً تشخیص‌اش برایم سخت است: آيا فیلمْ خیلی خوب بود یا این‌که خودِ زندگیِ اسکار وایلد آن‌قدر تراژیک است که هر روایتی از زندگی‌اش جذاب می‌شود؟ بعد هم واقعاً کسی وجود دارد که به اندازهٔ استیون فرای از همهٔ ابعاد به وایلد شبیه باشد؟ و زیباییِ جود لای جوان.. این فیلم بسیار دیدنی است. مرسی، لیلا.

The Tree of Life

با احترام به نظر منتقدان سینمایی که خیلی‌هاشان درخت زندگی را یکی از بهترین فیلم‌های عمرشان انتخاب کرده‌اند، به نظرم اصلاً فیلم خوبی نبود. دیدنِ تصاویر زیبا از طبیعت با کادربندی‌های فوق‌العاده در سینما خیلی حال داد و موسیقی lacrimosa روی صحنه‌ها نشسته بود. اما قصه و محتوا… به نظرم در حدّ برداشت‌های یک دبستانی از پیدایش جهان و خدا و مرگ و زندگی بود. بسیار سطحی. راستی حرفِ آن دایناسورها چی بود آن وسط؟
پی‌نوشت – فیلمِ درخت زندگی در سینماهای تهران اکران شده است. گویا دوبله هم شده است. ما شانس آوردیم که به زبان اصلی و با زیرنویس فارسی دیدیم‌اش. کلاً با دوبله میانه‌ی خوبی ندارم.

ما یک پاپ داریم

فیلمِ اخیرِ نانی مورِتی، ما یک پاپ داریم، در تهران اکران شده است (به زبان ایتالیایی و با زیرنویس فارسی) که دیدنش را پیشنهاد می‌کنم. (در IMDb)


کاردینال‌ها جمع شده‌اند در واتیکان تا پاپ را انتخاب کنند. بعد از این‌که روند انتخاب طی می‌شود، پاپِ منتخبْ اول مسئولیت را قبول می‌کند ولی خیلی زود جا می‌زند. فیلمْ مواجههٔ این کاردینال را با سمت جدیدش نشان می‌دهد و با طنز خوبی که دارد واتیکان و سیستم‌اش را نقد می‌کند.

دیدنی‌ها

در دو ماهِ گذشته چیزهایی خوانده و دیده‌ام که بد ندیدم خوب‌هاشان را پیشنهاد کنم: در این پست دیدنی‌ها و در پستِ بعد خواندنی‌ها.
خدای کشتار اجرای علی‌رضا کوشک جلالی است از نمایش‌نامه‌ی یاسمینا رضا. اجرای دیگری از این نمایش را در لندن دیده بودم. و هر دو بار لذت بردم. این را باید اهلِ فن توضیح بدهند اما گمان می‌کنم آن‌قدر متن خوب است که هر اجرایی از آن خوب از کار دربیاید. بازی‌ها (بهاره رهنما، بهنام تشکر، کاظم هژیرآزاد، الهام پاوه‌نژاد) هم البته به نظرم خوب و روان و یک‌دست است. (صدای بهنام تشکر چه خوب است…)
ماجرا برخوردِ دو زوج از طبقه‌ی متوسط است که در مجادله‌ای به مرور رفتار متمدنانه را فراموش می‌کنند. قصه همین‌قدر ساده است اما یاسمینا رضا آن‌قدر قصه‌گوی خوبی است که یقه‌ی آدم را می‌گیرد و می‌کشاند وسطِ قصه. به نظرم به دیدن‌اش می‌ارزد.
تالارهای تئاتر شهر از ۱۶ تا ۲۰ دی ماه اجرا ندارند و روی بروشورِ نمایش نوشته شده که اجرا تا پایانِ دی ماه در تالار سایه (ساعتِ ۱۹) روی صحنه است.
مانیفستِ چو را دوست نداشتم با این‌که نمایشِ خلاقانه‌ای است. نویسنده و کارگردان محمد رحمانیان است و نمایش به زیان انگلیسی اجرا می‌شود. (احتمالاً تا الان درباره‌اش خوانده و شنیده‌اید.) بازی‌ها یک‌دست و خوب‌اند. مخصوصاً اشکان خطیبی، که اولین بار بود بازی‌اش را می‌دیدم، کاملاً خوب است. و حضورِ هیجان‌انگیزِ احمد آقالوی دوست‌داشتنی در نقشِ برادر بزرگ. (و این‌که این‌طوری پس از مرگ هم روی صحنه است.) موسیقی هم خیلی خوب است که زنده اجرا می‌شود. نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که از نمایش خوشم نیاید. شاید متنِ نه‌چندان قوی؟ شاید تصویرهای مستند چو (پسری که در دانشگاه ویرجینیا تک آمریکا آدم‌هایی را با اسلحه‌ی گرم کشت.) که لابه‌لای اجرا می‌دیدیم با آن پخشِ صدای ضعیف و بد و آن لهجه‌ی داغون که نمی‌فهمیدی چه می‌گوید؟ شاید اصلاً من نمایشِ قصه‌گو را دوست دارم نه نمایشِ مستند.
مانیفست چو هم تا آخر دی ماه اجرا می‌شود در تالار چهارسو (ساعت ۱۹:۳۰).
نمایشِ کرگدن خوب و سرگرم‌کننده است. اما با متنِ اصلی (نوشته‌ی اوژن یونسکو) تفاوت‌های جدی دارد. برخلافِ متن نمایش، نسبتاً شاد است و کمی جینگول. بازی‌ها اصلاً یک‌دست نیستند. مثلاً در صحنه‌هایی که مهدی هاشمی و آتنه فقیه‌نصیری هم‌بازی بودند (اواخرِ نمایش)، زجر می‌کشیدم از این همه اختلاف در نوع و سطحِ بازی. ولی در نهایت ناراضی و عصبانی نبودم از اجرا. خب نگاهِ فرهاد آئیش این‌جوری است و البته که این بار انگیزه‌ی اصلی من دیدنِ چندباره‌ی مهدی هاشمی روی صحنه بود. مهدی هاشمیِ صحنه را خیلی دوست دارم.
کرگدن هم تا آخر دی ماه اجرا می‌شود در تالار اصلی (ساعت ۱۹).

متابولیک

فکر کنم ۴۵ یا ۵۰ دقیقه از شروعِ نمایش گذشته بود و من هم‌چونان در تلاش بودم برای پیدا کردنِ معنا و مفهومی که آن‌چه را که اجرا می‌شد به هم ربط دهد. و موفق نمی‌شدم. تصمیم گرفتم که «فقط» بیننده و شنونده باشم. و آن ده دقیقه‌ی آخر خوش گذشت. به نظرم متابولیک، نمایشِ تازه‌ی گروهِ بازی (به کارگردانی آتیلا پسیانی)، را باید این‌طوری دید. برای من جزئیاتی از نمایش جذاب بود (مثلاً بازی با سایه‌ی دست‌ها و انداختنِ عکس‌ها روی صحنه) و هیچ کلیت‌ای وجود نداشت. بعدتر از یکی از بازیگرانِ نمایش هم شنیدم که او هم حتی نمی‌داند مفهومِ کلیِ نمایش چیست…
در حاشیه هم این‌که سالنِ چهارسوی تئاتر شهر حالا دیگر صندلیِ شماره‌دار دارد. برای من که اغلب روی سکوها لــِه می‌شدم اتفاق خیلی خوبی است.
پی‌نوشت- فضای نمایش و اجرا و مخصوصاً صدای نمایش من را به شدت یادِ شانت انداخت و نمایش‌های تجربی‌ای که آن‌جا اجرا می‌شود.

دعوت

به نظرم دعوت، فیلمِ اخیرِ ابراهیم حاتمی‌کیا، نه درباره‌ی سقط جنین بلکه در ستایشِ کاندوم است. یعنی ترجیح می‌دهم فیلم را این‌طوری تحلیل کنم که کم‌تر عصبانی شوم. فکر نمی‌کنم دیگر نگاهِ صرفاً ایدئولوژیک و سطحی به موضوعی به اهمیت و بحث‌برانگیزیِ سقط جنین برای جامعه‌ی ایران کافی و راضی‌کننده باشد..
پی‌نوشت- از بازیِ مریلا زارعی خوش‌ام می‌آید.

مسابقه‌ی عکس «دست دوم»


اول‌ با یک سری خرت‌وپرت یکی از اسپانسرهای این مسابقه‌ی عکس شدم که منصور تدارک دیده. ولی دیشب که داشتیم با این خانم حرف می‌زدیم و گفت که می‌خواهد توی مسابقه شرکت کند، من هم دل‌ام خواست. امروز دوربین‌ام را با خودم آورده‌ام…
شرایطِ مسابقه را ببینید و اگر پایه بودید، تا آخرِ مهرماه فرصت دارید که شرکت کنید.
پی‌نوشت- توضیحِ منصور را هم ببینید.

از این كادر به آن كادر

وقتی كه كارِ پایان‌نامه گیر كند و ذهن قفل كند، چه كاری رواتر از رفتن به سینما؟ قبول دارم كه این ماه كمی زیاده‌روی كرده‌ام اما حالا كه امشب بالاخره فیلمِ جالبِ شایسته‌ای دیده‌ام فكر كردم برای كم كردنِ عذاب وجدان هم كه شده كوتاه و مختصر (جز اولی، یعنی آخری، یعنی همین فیلمی كه امشب دیده‌ام.) خوب‌ها و بدهای این روزهای سینماهای لندن را ردیف كنم. (چه غلط‌ها!)

*****

خارج از كادر چه گذشت؟
Standard Operating Procedure فیلمِ مستندی است درباره‌ی ماجراهای زندانِ ابوغریب. نه، سیاسی و ضدِ بوش نیست: دقیق‌تر اگر بگویم، درباره‌ی عكس‌هایی است كه سربازها در آن زندانِ مخوف گرفته‌اند و انتشارشان جنجال به پا كرد. مجموعه‌ای است از گفت‌وگو با سربازها و بازجوها و “كارشناسان”ِ وقتِ ابوغریب. (“كارشناس” لقبِ آشنایی است به جای بازجو برای كسانی كه گذرشان به بندِ 209 اوین افتاده. برایم جالب بود كه بازجوهای خفنِ ابوغریب هم لقب‌شان specialist بود.) روایتِ قبل و بعد و خودِ لحظه‌ی ثبتِ عكس‌هاست. و حتی مقایسه‌ی عكس‌های سه دوربین كه گاه هم‌زمان و از زاویه‌های مختلف یك صحنه را عكاسی كرده‌اند. گفت‌وگوها خیلی خوب و تأثیرگذارند و تدوین جالبی دارد از كلوزآپ‌ها. جز در 5 مورد آن هم سؤال‌های خیلی كوتاه و البته مهم و احساسات‌برانگیز از دو سرباز جوانِ زن، مصاحبه‌كننده در تدوین حذف شده است.
از این‌ها كه بگذریم، فیلم به‌شدت تحلیلی و ذهن‌مشغول‌كن است: اساساً چرا این عكس‌ها گرفته شده‌اند؟ آیا آن‌طور كه سربازان محكوم شده‌اند از سرِ لذت بردن و شیطنت بوده است و بخشی از شكنجه؟ (اشاره‌های زیادی می‌شود به علتِ حضورِ سربازان در عكس‌ها با شست‌هایی كه به نشانه‌ی پیروزی بالا گرفته شده‌اند و چهره‌هایی كه می‌خندند از تهِ دل كنارِ بدن‌های زخمی و عریانِ زندانیان با لباس‌های زیرشان كه به سرهاشان كشیده‌اند و دست‌هایی كه با دست‌بند گرفتارند.) یا بنا بر محتوای نامه‌های سابرینا (یكی از سربازان) به همسرش، برای نشان دادن و ثبتِ اتفاق‌های زشتی كه در حالِ وقوع بوده است؟ (و نفهمیدم كه كارگردان این نامه‌ها را چطور به دست آورده. آیا همان زمانِ جنگ فرستاده شده‌اند و كارگردان از همسرِ سرباز آن‌ها را گرفته یا بعدتر یك‌جا خودِ خانمِ سابرینا در اختیارِ او گذاشته؟)
دیدنِ فیلم به‌شدت پیشنهاد می‌شود و البته بگویم كه خشونتِ عكس‌ها و تحلیل‌ها و صحبت‌ها گاهی تحملِ زیادی می‌خواهد. و آن شروعِ هول‌ناك…
خوب

Wall-E خیلی دوست‌داشتنی است. شاید بگویید مثلِ بسیاری از شخصیت‌های كارتونی كه پیكسار خلق كرده است. اما نمی‌دانم چرا تنهایی و نگاه‌های مظلومانه و گاه عاشقانه‌ی این موجود این‌قدر به دل‌ام نشسته است. ماجرای كارتون در هفتصد سال بعد از این می‌گذرد، وقتی كه زمین دیگر جای زندگی نیست و از زباله آسمان‌خراش‌ها ساخته شده. بهتر از آن، فیلمِ كارتونی كوتاهِ Presto است كه طبقِ سنتِ پیكسار قبل از فیلمِ اصلی نمایش داده می‌شود. عالی است: جدالِ شعبده‌باز با خرگوش‌اش.
نسبتاً خوب – قابلِ دیدن
Savage Grace فیلمِ ناراحتی است. از آن‌ها كه پـُرند از خشونت‌. قصه‌ی فیلم از روی حادثه‌ی واقعی‌ای نوشته شده است كه 36 سال پیش در لندن اتفاق افتاده است. فیلم را دوست نداشتم چون قصه خوب روایت نمی‌شد و فقط كارگردان هر از گاهی باتصویرهای خیلی خشن شوك به آدم وارد می‌كرد و باعث می‌شد ضعفِ فیلم‌نامه را نفهمی و تا آخرِ فیلم همراهی كنی. با این حال گاهی تصویرهای فیلم از زاویه‌های عجیب و غریبی‌اند كه آدم را میخ‌كوب می‌كنند. در ضمن خانم مور در فیلم اجرایی دارند بسیار دیدنی.
Couscous فیلمی است درباره‌ی مهاجران مسلمانِ تونسی (؟) در فرانسه. فضای خانوادگی و فرهنگی‌شان و مشكلات مهاجرت و غیره. جالب است برای كسی كه اولین بار باشد فیلمی با چنین مضمونی می‌بیند. وگرنه حرفِ تازه یا زاویه‌ی دیدِ جدیدی ندارد، به نظرم. با این‌كه خوش‌ساخت است اما گاهی آن‌قدر كــِش‌دار می‌شود كه آدم را از فضای فیلم بیرون می‌اندازد. هیچ‌وقت حاضر نیستم دوباره آن ده دقیقه‌ای را ببینم كه در فیلم، خیلی تكراری و خسته‌كننده، تصاویرِ “رقصِ شكم” به‌راه بود…
Mamma Mia فیلمِ موزیكال، الكی‌خوش، و شادشنگولانه‌ای است. از آن‌ها كه بروی بنشینی و از موسیقی آبا—اگر اساساً دوست‌شان داشته باشی—لذت ببری و گاه شخصیت‌های فیلم و شیطنت‌هاشان را با خودت و دوست‌هات مقایسه كنی و قه‌قاهِ خنده‌ات سر به سقفِ بلندِ سینما بكشد. مریل ستریپ را دوست دارم.
The Visitor فیلمِ مستقل‌ای است و می‌خواهد منتقد باشد. درباره‌ی زندگی سختِ مسلمان‌ها و عرب‌ها بعد از 11 سپتامبر در آمریكاست: این‌كه چه آدم‌های خوب و گرمی هستند و چه بی‌دلیل با آن‌ها بدرفتاری می‌شود. محملِ قصه هم موسیقی است. یعنی چیزی كه استادِ دانشگاهِ بی‌انگیزه‌ای را به پسرِ جوانِ نوازنده—و بعدتر به مادرِ پسرِ جوانِ نوازنده—نزدیك و علاقه‌مند می‌كند. جالب است برای كسی كه این مضمون‌ها برایش تازگی داشته باشد یعنی شاید برای جامعه‌ی آمریكا خوب باشد. برای من خسته‌كننده بود. و حتی شخصیتِ مادر غیرواقعی.
بد
Mes amis, mes amours فیلمِ خیلی بدی است. این‌كه از زبان و فرهنگ فرانسوی خوش‌تان می‌آید، دلیل نمی‌شود با اسمِ یك فیلم خر شوید. با دوست‌ام از همان لحظه‌های اولیه‌ی فیلم تصمیم گرفتیم كه هم‌چون آن مثلِ معروفِ آلمانی هنگامِ تجاوز خودمان را رها كنیم و سعی كنیم لذت ببریم. به خنده و شوخی برگزار كردیم كه زیاد بد نگذرد. شما این اشتباه را نكنید لطفاً.