لذتِ نمایش با جدیدترینِ اثرِ یاسمینا رضا

godofc.JPG
به گمان‌ام دیگر دوره‌ی افسردگیِ فیلترشدگی گذشته باشد.
چند روز پیش برای اولین بار در لندن آتش زدم به مال‌ام و رفتم نمایش دیدم*. جدیدترین نمایشنامه‌ی یاسمینا رضا،God of Carnage، را همان کارگردانی روی صحنه برده است که قبل‌تر برای اجرای ‘Art’ از همین نویسنده چند جایزه گرفته بود. مترجم نمایشنامه از فرانسه به انگلیسی هم همان مترجمِ موفقِ هنر است.
نمایش طنز است و هم متن و هم اجرا به نظرِ من (که گاهی طنزِ بعضی از دیالوگ‌ها را نمی‌فهمیدم) خیلی جذاب‌اند. بازی‌ها آن‌قدر خوب است که اگر زود حالت‌های شخصیت‌ها را یاد بگیری، فهمیدنِ دیالوگ‌ها خیلی راحت و روان می‌شود. من که از جایی به بعد احساس می‌کردم خودم توی ماجرا هستم.. تازه ما در بالکن، آن هم نه خیلی جلو، نشسته بودیم و از بالا صحنه را می‌دیدیم. آه که اگر دمِ سِن نشسته بودیم چه حالی می‌بردیم.
ماجرای نمایش؟ گفت‌وگوی دو زوج است درباره‌ی کتک‌کاری و دعوای پسرهای نوجوان‌شان در مدرسه. در واقع نمایش حولِ این ماجرا شروع می‌شود و بعد به دعواهای خانوادگی و جناح‌بندی‌های مختلف کشیده می‌شود. دیالوگ‌ها آن‌قدر عالی‌ست که سکوت‌های از سرِ ادبِ صوری گاه‌ و بی‌گاه اوایلِ نمایش میانِ این چهار نفر به مرور و نرم‌نرم به کتک‌کاری‌ها و پرخاش‌های آخرِ نمایش می‌رسد. و طنزش غوغاست…
نمایش به چشمِ من یک جور نقدِ دورویی و ریاکاری میانِ طبقه‌ی متوسط آمد. که به روی هم می‌خندیم، حفظِ ظاهر می‌کنیم، بهترین و تازه‌ترین لاله‌های موجود را برای تزئینِ خانه‌هامان به کار می‌بریم، درباره‌ی دارفور و وضعیتِ بدِ مردمِ آن کشور با نگرانی حرف می‌زنیم و بحث می‌کنیم، از روی عقلانیت و منطق یکدیگر را دعوت به گفت‌وگو می‌کنیم، اما تحملِ عادت‌ها و انتخاب‌های همدیگر را نداریم، فکر می‌کنیم که فقط خودمان بر حق‌ایمِ، پشتِ سرِ همدیگر حرف می‌زنیم و روی دیگران نام‌های تحقیرکننده می‌گذاریم، و برخلافِ ظاهرِ صلح‌جومان به دنبالِ نزاع‌ایم.
*بی‌معرفت نیستم. خیلی یادِ دوستانِ پایه‌ی تئاتر بودم که حالا یکی‌یکی با انگشت نشان‌شان نمی‌دهم.

بنی‌اعتماد در لندن

دانشگاهِ ما (در واقع مرکز فیلم و رسانه‌) شنبه‌ی هفته‌ی آینده (نوزدهم آوریل) کنفرانسی برگزار می‌کند درباره‌ی فیلم‌های رخشان بنی‌اعتماد. هماهنگ با این کنفرانس، بی.اِف.آی هم از امروز فیلم‌هاش را اکران می‌کند. (برنامه را از این‌جا ببینید.) گویا اولین بار است که همه‌ی فیلم‌های او یک‌جا نشان داده می‌شود. این مؤسسه هم کارگاهِ فیلم‌سازی گذاشته است در دانشگاهِ ما که رخشان اداره‌اش می‌کند.


rakhshan-soas.JPG

من سینمای خانم بنی‌اعتماد را دوست دارم و به خودم لعنت می‌فرستم که چرا کارهای مقاله‌هام آن‌قدر عقب است که احتمالاً نمی‌توانم بعضی از فیلم‌هاش را دوباره ببینم.
اگر در لندن هستید یا در همین حوالی پیشنهاد می‌کنم دیدنِ فیلم‌هاش را از خودتان دریغ نکنید. کنفرانس هم اگر بیایید، دلِ بروبچه‌های فیلم و رسانه‌ی سواز را گرم می‌کنید. البته از برنامه‌ی منتشرشده (doc) می‌شود حدس زد که کنفرانس قابلِ توجهی باشد.

نسبتاً عاشقانه

۱.
امروز نسبتاً هوا بهاری است و با این‌که کتابخانه آرام است درس خواندن‌ام نمی‌آید. شاید به خاطرِ آفتابی است که از پنجره‌های بلندِ این‌جا افتاده روی من و تنبل‌ام کرده. شاید به خاطرِ رؤیابافی‌هام باشد…
۲.
چند روز پیش فیلم The Edge of Heaven را دیدم از یک کارگردانِ جوانِ تــٌرک که خوش‌ام آمد. البته به نظرم کمی ادا داشت. مثلاً این‌که کل فیلم روایتِ خطی داشته باشد اما کارگردان در یک صحنه به زور بخواهد تکنیک‌اش را نشان دهد در جابه‌جایی زمانی…

موضوعِ فیلم، اما، چندوجهی، جالب، و دردناک بود. یک‌جور روایتِ زندگی مهاجرانِ تــٌرک در آلمان بود. مهاجرانی با شخصیت‌های مختلف: پیرمردی خوشحال و اهلِ عشق و حال (که نقش‌اش به نظرِ من آشکارا از نقشِ Jack Nicholson در این فیلمِ کمدی تقلید شده بود. مخصوصاً ماجرای سکته کردن‌اش.)، تا پسرِ جوانِ روشنفکرش که استاد دانشگاه است و زنِ روسپی و دخترِ جوانِ دانشجو و ماجراجویش که فعالیتِ سیاسی می‌کند علیه حکومتِ ترکیه برای رسیدن به عدالت–که این شخصیتِ آخری دو شخصیت آلمانی را هم به ماجرا اضافه می‌کند وقتی که رابطه‌اش با دختری آلمانی عاشقانه می‌شود و مدتی در خانه‌ی او و مادرش زندگی می‌کند.
قصه‌ی فیلم خوب و پخته است. گاهی کمی زیاده‌گویی دارد و گاهی کمی توی ذوق می‌زند. (مثلاً صحنه‌ای که دو مردِ تــٌرک در اتوبوس به زنِِ روسپی گیر می‌دهند و از او می‌خواهند که توبه کند.) گاهی هم تصویرهای قوی‌ای دارد. مثلاً آن دو صحنه‌ای که شاملِ جنازه و هواپیماست: یکی را به خاکِ ترکیه وارد می‌کنند، دیگری به آلمان پرواز داده می‌شود. چیزی هم که قصه‌ی آدم‌ها را به هم وصل می‌کرد، به چشمِ من، عشق بود. خلاصه که دیدن‌اش را پیشنهاد می‌کنم.
۳.
زیرِ باران
با فکرِ تو
خیس می‌شوم
خیس می‌شوم.

Release Me


I am the rain that’s coming down on you
That you shielded yourself from with a roof
I am the fire burning desperately but you’re controlling me
Release me
Release me
[Artist: Oh Laura. Song: Release Me. Video on YouTube.]

چه می‌دانند “مرز” یعنی چه

دیشب فیلمِ زیبایی دیدم: بادبادك. قصه در مرزِ لبنان و اسرائیل می‌گذشت و مرز از میانه‌ی روستایی رد می‌شد. یعنی نیمی از اهالی روستا در اسرائیل بودند و نیمی دیگر در لبنان. و همه انگار قوم و خویش بودند. روزها زنان از هر دو سو می‌آمدند لبِ مرز و با بلندگو با هم حرف می‌زدند: به هم پـُز می‌دادند، خبر می‌رساندند، و… از یك طرف عروس می‌رفت، از طرفِ دیگر جنازه‌ای می‌آمد. و مزاحمتِ سیم‌های خاردار برای جریانِ طبیعی زندگی… قصه‌ی اصلی را البته ماجرای عشقِ دختری نوجوان به سربازی جلو می‌بـُرد. دختری كه به روشِ خودش با ازدواجِ ازپیش‌تعیین‌شده‌اش مبارزه می‌كرد. من كه از فیلم خیلی خوش‌ام آمد. موسیقی‌اش هم حرف نداشت.

وضعیتِ آدم‌های لبِ مرز گاهی خنده‌دار می‌شد و همه می‌خندیدیم. اما نمی‌دانم كه آیا “مرز” در ذهنِ همه‌ی ما، كه مي‌خنديديم، معنای یكسانی داشت یا نه. اویی كه هر وقت بخواهد می‌تواند سبك‌بارانه به هر جای دنیا سفر كند و منی كه برای دیدنِ كسانی كه دوست‌شان دارم باید منتظرِ ویزایی شوم كه آیا بدهند و آیا ندهند… به این فكر می‌كنم كه هرقدر هم كه ذهن‌هامان را بی‌مرز كنیم، “مرز”های لعنتی برای دست‌كم بخشی از مردمِ دنیا هستند كه هستند.
پيوند:
در imdb.

از طنجه تا دمشق

دیروز دو تا فیلم دیدم در جشنواره‌ی «سینمای زنان از طنجه تا تهران»: اولی داستانی بود و از مراکش (باغِ سمیرا) و دومی مستند بود و از سوریه (من آن کسی هستم که گل می‌آورد بر مزارِ آن زن). هیچ‌کدام به نظرم عالی نبودند اما دیدنِ اولی از این نظر جالب بود که به نظر می‌رسید تابوهایی را شکسته است و دومی روحِ شاعرانه‌ای داشت که با همه‌ی ضعف‌هاش قسمت‌هایی‌اش روی من تأثیرِ زیادی داشت. و البته کارگردانِ فیلمِ اول برخلافِ انتظارم زن نبود. در واقع گویا در این جشنواره هم فیلم‌های زنان نمایش داده می‌شود و هم فیلم‌هایی که درباره‌ی زنان است. و نامِ جشنواره هم گویا به این دلیل انتخاب شده که فیلم‌ها از منطقه‌ای انتخاب شده‌اند که غربی‌ترین شهرش طنجه (در مراکش) است و شرقی‌ترین شهرش تهران. به هر حال،
چیزهایی که خنده‌ام ننداخت
دخترِ نسبتاً مدرنی در مراکش (سمیرا) تن به ازدواجی می‌دهد که ازپیش‌تعیین‌شده است–و با این‌که بعدتر می‌بینیم که راضی نبوده و می‌خواسته که با دوست پسرش بماند، اما مخالفت جدی‌ای هم در ابتدا با این ازدواج نمی‌کند و روزِ ازدواج هم خوشحال است. در واقع پدرش او را به مردی شوهر می‌دهد هم‌سن‌وسال خودش. تا این‌جای داستان خودش به اندازه‌ی کافی دردناک است مخصوصاً که همان اوایل می فهمیم اساساً مردِ قصه زن گرفته است که پرستاریِ پدرِ پیر و بیمارش را کند و کلفتیِ خانه. اما موضوعِ اصلیِ فیلم این است که مردِ میان‌سال از رابطه‌ی جنسی وحشت دارد و به دختر نزدیک نمی‌شود–حتی از او می‌خواهد که نوازش‌اش هم نکند. و دخترِ جوان به رابطه‌ی جنسی نیاز دارد. چند بار بحث را پیش می‌کشد و مرد حاضر نیست درباره‌ی مشکل‌اش حتی حرف بزند و دختر را به خاطرِ پافشاری‌اش روی موضوع کتک می‌زند. دختر به خواهرزاده‌ی شوهرش، که پسرِ خیلی جوانی است، پناه می‌برد و رابطه‌ای که لو می‌رود و فشارِ شوهر و شرایطی که سخت‌تر می‌شود. قصه‌ی کلیِ باغ سمیرا این است.

درباره‌ی جاهایی از فیلم که به نظرم تابوشکن می‌آمد بعد از فیلم با دو زنِ عربِ حاضر در سینما حرف زدم و آن‌ها هم تأیید کردند. یکی صحنه‌ای در شب که مرد روی تخت خوابیده، پشت به دوربین و دختر روی زمین جا انداخته برای خودش و دل‌اش می‌خواهد با همسرش بیامیزد. و ناامید از هر نوازش و حرکتی خودش دست به کار می‌شود. نسبتاً صریح و واضح خواهشِ تنِ دختر و خیال‌اش (از رابطه‌ای که با معشوقِ سابق‌اش داشته) تصویر شده است.
صحنه‌هایی از فیلم آدم‌های حاضر در سالن سینما را به خنده انداخت اما من را نه. چندتایی‌اش را که یادم مانده می‌نویسم و بعد سعی می‌کنم توضیح دهم که چرا خنده‌ام نگرفت.
۱. صبحِ روزِ اول در خانه‌ی شوهر، مرد خطاب به خواهرزاده‌اش که دارد صبحانه را آماده می‌کند می‌گوید که از این به بعد لازم نیست این کار را بکند چون که وظیفه‌ی سمیراست.
۲. ظهرِ همان روز مرد در میانه‌ی کار و در جمعِ دوستان‌اش از لذتِ درآمیختن با دخترِ جوانِ باکره می‌گوید و صحنه‌های ذهنی‌ای را تشریح می‌کند که بیشتر به تجاوز می‌ماند. و نشاطی در جمع می‌انگیزد.
۳. چند روز بعد مرد، که حالا خواستن‌های طبیعیِ سمیرا کلافه‌اش کرده، در جواب به یکی از دوستان‌اش می‌گوید که زنان وقتی حامله می‌شوند، عصبی و بدخلق‌اند.
۴. در تصویر‌های ذهنی‌ای که از سمیرا و در فلاش‌بک به زندگیِ دورانِ مجردی‌اش می‌بینیم، او با مادرش (؟) گپ می‌زند و از خوانده‌ها و شنیده‌هاش از «سکس‌شاپ‌های اروپا» می‌گوید و ابزارهایی را تشریح می‌کند که مادرش را به تعجب و خنده می‌اندازد.
خنده‌ام نمی‌گرفت چون به شباهتِ فرهنگیِ خودمان و نبودنِ تربیتِ جنسی فکر می‌کنم و حتی تربیت‌های ناصحیح در این زمینه. به این جداسازی‌های جنسیتی فکر می‌کنم، که انگار این روزها در کشورم به آن بیش از پیش علاقه‌مند شده‌اند. و به این‌که آن زن و مردِ فیلم مثلِ هزاران زن و مردِ دنیای واقعی نمی‌خواهند یا شاید نمی‌توانند یا در واقع بلد نیستند درباره‌ی مشکلِ جنسی‌شان با هم حرف بزنند. و دروغ‌بافی در جمعِ دوستان و هویت‌یابی از راهِ بیانِ پرافتخارِ چیزهایی که نیستیم و کارهایی که از انجام دادن‌شان ناتوانیم. وقتی از نشنیده و نخوانده و نادان بودن‌مان در این زمینه‌ها دل‌گیرم به چه بخندم؟ وقتی می‌توانم تصور کنم نظرهایی را که احتمالاً تعداد قابل توجهی از مردمِ کشورم بعد از دیدنِ این فیلم و مشابهِ آن ابراز خواهند کرد و صفاتی که دختر را به آن خواهند خواند و غیره…
چیزهایی که اشک‌ام را درآورد

زنی پنجاه‌وچندساله از مبارزانِ سیاسی سوریه که حالا بیش از ۲۵ سال است در فرانسه زندگی می‌کند با کمکِ کارگردانِ جوانی در فیلمی سیاه‌وسفید و شاعرانه زندگیِ خودش و زنان و مردانِ نسلِ خودش را (در غربت) شرح می‌دهد و جز این به هر موضوع و هر تصویر و هر چیزی که در مسیرِ فیلم‌اش برمی خورد و برایش جالب است هم می‌پردازد. انگار که آدمی یک بار برای همیشه امکانِ فیلم ساختن داشته باشد و بخواهد همه‌ی آن‌چه دیده و شنیده و برایش جالب بوده است تصویر کند. جسارتِ فیلمِ مستند ساختن از خود و خانواده‌ی خود البته جالب است اما به نظرِ من فیلم من آن کسی هستم که گل می‌آورد بر مزارِ آن زن کشکولی شده بود از بسیاری چیزها که فقط بعضی‌هاش برای من جذاب بود. از جمله:
۱. در فیلم با سه زنِ سوری، همه از فعالانِ سابقِ سیاسی، زندان رفته، درد کشیده، حالا ساکن در غربت، گفت‌وگو می‌شود–جدا از خودِ کارگردان که جای‌جای فیلم حدیثِ نفس می‌گوید. کلوزآپ‌هایی از این زنان و حالت‌ها و سکو‌ت‌هاشان حینِ گفت‌وگوها گرفته شده که همراه با حرف‌هاشان روی من خیلی تأثیرگذار بود.
۲. یکی از این زنانِ گفت‌وگوشونده درباره‌ی ناامیدی حرف زد که چقدر او را قوی کرده و چقدر نگاه‌اش را در دوره‌های مختلفِ زندگی عوض کرده و این‌که خوب می‌شود از دورانِ ناامیدی به شکوفایی رسید و با جمله‌ی آخرش بغضِ تلخی کرد و اشک ریخت. به حرفی که می‌زد اعتقاد نداشت. اشکِ من را درآورد این صحنه.
۳. خانمِ کارگردان با ورق زدنِ آلبومِ دست‌نوشته‌های زندان‌اش از خاطراتش می‌گوید. از این‌که در سلولی که بوده به عشقِ شنیدنِ صدای همسرش که در سلولِ نزدیکی بوده، روزگار می‌گذرانده و بعد از این‌که سلولِ همسرش جابه‌جا می‌شود و از هم دور می‌شوند، بیمار شده و افسرده. و دکتر زندان تجویز می‌کند که او همسرش را ببیند. دوباره به سلولِ نزدیکِ همسرش منتقل می‌شود. صدای خودش را به همسرش می‌رساند و دست‌هاش را تا جایی که می‌توانسته از پنجره‌ی سلول بیرون می‌برد (این روایت‌ها را شاعرانه می‌گفت، با این‌که عربی نمی‌فهمم، حس می‌کردم لحنِ شاعرانه را.) و از شوهرش هم می‌خواهد او هم همین کار را بکند که بتوانند دستِ همدیگر را لحظه‌ای بگیرند. اما مرد برخلافِ اصرارِ زن این کار را نمی‌کند که مبادا جلوی رفقای زندان بد به نظر برسد. زن می‌گوید: «این را که دیدم به همان سلولِ سابق برگشتم. دیگر مریض نبودم. ناامید بودم.» این‌جا هم اشک‌ام را درآورد.
ببخشید که طولانی شد. نمی‌خواستم این‌قدر بنویسم. از دست‌ام دررفت! و ترجمه‌ی نامِ فیلم‌ها هم دقیق نیست. مطمئن نیستم که درست باشد.

Juno

از سرخوشانه بودنِ فیلمِ Juno خیلی خوش‌ام آمد. موسیقی و رنگِ فیلم را دوست داشتم. و صراحتِ حرف‌های شخصیتِ اصلی فیلم و رفتارِ آزادانه‌اش به من خیلی چسبید. اگر مثلِ من از دیدنِ فیلم‌های “ناراحت” خسته شده‌اید، و هم‌چونان می‌خواهید فیلم ببینید، انتخابِ خوبی می‌تواند باشد.

Supergirl



You can tell by the way
She walks that she’s my girl
You can tell by the way she talks she rules the world
You can see in her eyes that no one is her chi
She’s my girl my supergirl
And then she’d say it’s ok I got lost on the way
But I’m a supergirl and supergirls don’t cry
And then she’d say it’s allright I got home late last night
But I’m a supergirl and supergirls just fly
And then she’d say that nothing can go wrong
When you’re in love what can go wrong
And then she’d laugh the night time into the day
Pushing her fears further along
And then she’d say it’s ok I got lost on the way
But I’m a supergirl and supergirls don’t cry
And she’d say it’s allright I got home late last night
But I’m a supergirl and supergirls just fly
Then she’d shout down the line tell me she’s got no more time
Cause she’s a supergirl and supergirls don’t cry
Then she’d scream in my face tell me to leave leave this place
Cause she’s a supergirl and supergirls just fly
She’s a supergirl a supergirl
She’s sowing seeds she’s burning trees
She’s sowing seeds she’s burning trees
She’s a supergirl a supergirl
A supergirl a supergirl my supergirl

ادامه خواندن Supergirl

book of longing


براي اين‌كه حال‌ام بهتر شود، رفتم به اين كتاب‌فروشي (شعبه‌ي نزديكِ دانشگاه‌مان) و به خودم جايزه دادم: كتابِ book of longing، شعرها و طرح‌هاي Leonard Cohen. دارم آرام آرام مي‌خوانم‌اش و لذت مي‌برم. عجب ذهنِ خوبي دارد اين شاعر. (بله: البته كه صدايش هم خيلي خوب است و گيرا. و كلاً بنده از دوست‌دارانِ محضرشان هستم.) گويا Philip Glass هم براي بعضي از شعرهاي اين كتاب آهنگ ساخته و منتشر كرده است. شايد جايزه‌ي بعدي؟
حالا كه بحثْ فرهنگي است، كمي هم درددل بشنويد. هرقدر كه فكر مي‌كنم باز به اين نتيجه مي‌رسم كه جذابيتِ Jude Law باعث شده من از اين فيلمِ Breaking and Entering خوش‌ام بيايد و تا آخر با لذت پي‌گيري‌اش كنم. (عنانِ دل از دست داده‌ام. چه كنم؟) البته داستانِ فيلم هم بد نيست. خانمِ بينوش هم خوب هستند (در نقشِ مهاجرِ بوسنيايي) ولي جودِ عزيز چيزِ ديگري است. ماجرا اساساً دزدي است و شخصيت‌هاي فيلم از هم مي‌دزدند: اعم از اموال و دل. پسرِ خانم بينوش اموالِ دفترِ جود را مي‌دزدد؛ آقاي جود دلِ خانمِ بينوش را. ظاهراً قرار است فيلم معناي عميق‌تري هم داشته باشد (مثلاً آن همه تأكيد جود بر استفاده از استعاره در ديالوگ‌ها براي چيست؟) ولي به گمانم نمي‌تواند. (يا شايد من نگرفته‌ام ماجرا را.) آخرش را هم اصلاً دوست ندارم. ولي به هر حال ديدنِ فيلم به دوست‌دارانِ آقاي هنرپيشه‌ي جذاب پيشنهاد مي‌شود.
نمي‌دانم نسبت‌ام با فيلمِ I am a sex addict ساخته‌ي كاوه زاهدي چيست. در واقع خوش‌ام آمده از فيلم. علت‌اش شايد صداقتِ كارگردان/بازيگر در روايتِ قصه باشد. شايد ساده و سرراست بودنِ فيلم كه شبيهِ مستند است، نمي‌دانم. گاهي كه طنزِ فيلم وودي آلني مي‌شود (دارم زياد تحويل‌اش مي‌گيرم؟)، از تهِ دل خنديده‌ام و گاهي نتيجه‌گيري‌هاي اخلاقي‌اش آزارم داده. و به نظرم از انيميشن خيلي خوب استفاده كرده. به هر حال پيشنهاد مي‌شود اگر رسيد به دست‌تان، ببينيد.
مرتبط:
جود لا روحِ يك انسان را مي‌دزدد – منصور نصيري
روزگاری که نباید مادر شد – آزاده عصاران
زاهدي وسطِ گود – سفر به انتهاي شب
بي‌ربط:
داغونم.

شبِ رنگين

نه فقط به خاطرِ آهنگ‌هايي كه براي سه‌گانه‌ي آبي، قرمز، سفيدِ كيشلوفسكي ساخته؛ كلاً موسيقي‌اش رَنگ دارد. گاهي حتي طعم دارد. نمي‌دانم؛ به هر حال با بيشتر از يك حس (شنوايي) سر و كار دارد. مثلاً مرثيه‌ براي دوستم تلخ است؛ دو تا از آهنگ‌هاي تازه‌اش نقره‌اي و كمي اشرافي است؛ و… كنسرتِ آقاي پرايزنر خيلي چسبيد، امشب. (و هنوز آهنگِ معروف‌اش براي فيلمِ سفيد در ذهن‌ام به همان قوتِ اجرا باقي مانده است …) جاي همه‌ي دوست‌داران‌اش خالي. عكس‌ها خوب نشدند. (حواس‌ام به دوربين‌ام نبود كلاً.) اما همين‌جوري دوست دارم با شما قسمت‌شان كنم.








مرتبط:
وب‌سايت آقاي آهنگ‌ساز.