در ستایشِ تشخیصِ درست

روانپزشک-روانکاو از همان جلسهٔ اول نشانم داد که مشکلِ منی که با شکایتِ افسردگی پیش‌اش رفته بودم، اضطراب است. نشانه‌های اضطرابِ شدید با نشانه‌های افسردگی همپوشانی گسترده‌ای دارد و من نمی‌دانستم که اصولاً آدمِ مضطربی هستم. بعدتر دیدم که اضطرابِ من عمدتاً ریشه‌اش در کمال‌گراییِ شدیدم است. در این‌که در نمره دادن به چیزها و آدم‌ها بازه نمی‌شناسم: فقط صفر و صد. و پرستو هر روز و هر ساعت از من نمرهٔ صفر می‌گیرد و در تلاش برای صد شدن آن‌قدر مضطرب می‌شود که گاه اصلاً زمین‌گیر می‌شود. اضطرابم از چیزهای دیگری هم می‌آید: مثلاً تمایلِ شدیدم به کنترلِ همه چیز. واگذار کردنِ هر کاری به دیگران برایم سخت است–البته سخت بود. هنوز ترجیحم این است که اگر مسؤولیتی دارم همهٔ کارهایش را خودم انجام دهم که کنترلِ کامل بر همهٔ جزئیاتش داشته باشم. خلاصه..
مدتی است که (تا حدّ زیادی) «اضطراب»ام در «کنترل»ام است. و مدتی است که حالت‌های افسردگی (همان نشانه‌های اضطرابِ شدید) را ندارم. دورانِ بازداشتم، از قضا، خیلی کمک‌کار بود. آن دوره لابد اثرهای روانیِ خاصی هم داشته که هنوز متوجه‌شان نیستم، اما من را با پرستوئی روبه‌رو کرد که بر هیچ چیز کنترل ندارد. نمادش: درهای بی‌دستگیره‌ای که بر رویم بسته می‌شدند. انگار فشارِ روانیِ کنترل کردن همه چیز از دوشم برداشته شده باشد.. سبک‌بال شدم. و دیدم که می‌شود زندگی کرد.

زندانْ زندان است

راهروی ملاقات برای من تکان‌دهنده‌ترین جای زندانِ سیاسیِ قصر است. خودم را جای ملاقات‌کننده و ملاقات‌شونده تصور کردم و آزار دیدم. این راهرو، از بالا اگر نگاه کنیم، در واقع سه راهروی موازی است که با دیوار از هم جدا شده‌اند.
برای ملاقات‌کنندگان ورودیِ راهرو (و نه سالنِ) ملاقات از حیاط نسبتاً بزرگی است. در راهروی کم‌نور و خفه ۲۴ پنجرهٔ یک‌نفره کنار هم وجود دارد که با میله از راهرویی موازی جدا شده‌اند. در این راهروی دوم سربازها پاس می‌داده‌اند که حرفِ «نامربوطی» گفته نشود. راهروی سوم موازی جایی است که باز ۲۴ پنجرهٔ یک‌نفره دارد و زندانی‌ها پشتِ آنها و رو به پنجره‌های ملاقات‌کنندگان می‌ایستاده‌اند. گوشی تلفن و محفظهٔ شیشه‌ای در کار نیست. می‌شود تصور کرد که صدا به صدا نرسد و همهمه عذاب‌آور باشد. می‌شود تصور کرد که هر بار بعد از این ملاقات‌های نصفه-نیمه چه به روزِ احساساتِ زندانی‌ها می‌آمده است..
زندانِ قصر اولین زندان مدرنِ تهران بوده که به دستور رضاشاه در سال ۱۳۰۸ ساخته شده. (این‌که قصر فتحعلی‌شاه را کرده زندان شاید برای نشان دادنِ قدرتش به خاندانِ قاجار بوده باشد؟) طراحِ ساختمانِ اصلیِ آن، که خیلی هم ساختمان زیبایی است، نیکلای مارکف است. در بازسازیِ این ساختمان چیزهایی از دست رفته. مهم‌ترینش حال و هوای زندان است! شبیه یک بازارِ سقف‌دار خیلی شیک شده که غرفه‌هایی نورگیر و دلباز دارد. ساختمانی که بخش ملاقاتش را شرح دادم اما در زمان رزم‌آرا ساخته شده و محل نگهداری زندانیان سیاسی بوده تا روز انقلاب که دیوارهای قصر فروریخت. این ساختمانِ دوم در بازسازی خوشبختانه تغییر زیادی نکرده. گرچه می‌گویند ساختمانِ بندهای ۳ و ۴ را کاملاً خراب کرده‌اند.
زندان قصر به داشتنِ حیاط‌های پُرگل و پُردرخت معروف بوده. حتی زندانیان در حیاط‌های هواخوری حوض و آلاچیق داشته‌اند. می‌گویند منظور بهار از «باغ» در این بیت زندان قصر بوده: «من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید / قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید».
در دوران‌های پهلوی اول و پهلوی دوم شخصیت‌های سیاسی زیادی در این مجموعه زندانی شده بودند. فرخی‌یزدی و تقی ارانی و بزرگ علوی و بقیهٔ پنجاه‌وسه‌نفر و دیگران و دیگران. گویا در چند سال ابتدایی جمهوری اسلامی هم همچنان شخصیت‌های سیاسی در قصر حبس می‌شدند که معروف‌ترین‌شان هویدا بوده. به زودی (در همین تابستان) قرار است باغ-موزهٔ قصر افتتاح شود و باید منتظر واکنشِ زندانیانِ هنوز زندهٔ دوران پهلوی‌ها باشیم. از انور خامه‌ای گرفته تا لطف‌الله میثمی و دیگران.
مربوط به متن:
دربارهٔ یادداشت‌های زندان جعفر پیشه‌وریکتاب جمعه، شمارهٔ ۱۹، ۲۹ آذر ۱۳۵۸.

بابا

یک بار هم نشسته بودی جلوی تلویزیون توی هال. بی‌حال بودی و درد داشتی و فوتبال می‌دیدی. من؟ پشت میزم توی اتاق نشسته بودم و از لای درِ نیمه‌باز حواسم به احوال‌ات بود. متوجه شدم که داری نگاهم می‌کنی. سرم را که بلند کردم لبخند زدی. راضی بودی. دوستم داشتی. دوستت داشتم. برایت بوسه فرستادم و خندیدی. و این حال دیگر تکرار نشد. و این حال در ذهنم تکرار شد و تکرار شد و تکرار شد. تمامِ این یک سال که دیگر نبودی.

بیست‌وهفتم فروردین ۹۱

بعدها از امروزِ تهران به عنوان یک روزِ خرتوخر یاد خواهد شد. باران شلنگی و تگرگ و نیمچه سیل در خیابان‌ها به اضافه‌ی صف‌های خیلی طولانی جلوی دستگاه‌های خودپرداز بانک‌ها برای تغییر رمز کارت‌های نقدی.
ولی حالِ هوا خیلی خوب است.

تنهایی

قبل‌ترها، پیش از آن‌که انفرادی را تجربه کنم، فکر می‌کردم عجیب‌ترین و شدیدترین نوع تنهایی محبوس بودن در آن چهاردیواری کوچک است. جایی که از همه‌ی ابزارها، روابط و عادت‌های زندگیِ روزمره کَنده شده‌ای و خودت مانده‌ای با تن و ذهنت؛ خودت مانده‌ای با کارنامه‌ی اعمالت که از جلوی چشمانت رژه می‌روند. هنوز هم فکر می‌کنم این نوع تنهاییِ تحمیل‌شده به آدم شدیدترین نوع تنهایی است اما شاید سخت‌ترین نوع برای تحمل نباشد. شخصاً تنهاییِ در انفرادی بودن )تجربه‌ی انفرادیِ خیلی طولانی را ندارم البته( را به تنهاییِ حاصل از مهاجرت ترجیح می‌دهم. در انفرادی احساس امنیت می‌کردم از این‌که خانواده و دوستانم به فکرم هستند و پشتگرم بودم به حمایت‌های آدم‌هایی که می‌دانستم بلدند چگونه برای آزادی‌ام تلاش کنند. اما در لندن که بودم بارها از احساس عدم امنیت مستأصل شده بودم. کاملاً تنها و بی‌پشتوانه بودم به این معنا که اگر بر فرض توی خیابان تصادف می‌کردم، نزدیک‌ترین آدم به من هم‌خانه‌ام بود که تازه به احتمال زیاد سازوکار حمایت از من را هم نمی‌دانست. این تنهایی برای من وحشتناک و غیرقابل تحمل بود.

بچه‌ی خسته مونده..

دیشب خواب سروین، خواهرزاده‌ی ۴ ساله‌ام را دیدم. دوصدایی و خیلی شاد بارون شاملو را می‌خواندیم: غصه نخور دیوونه، کی دیده که شب بمونه؟
در خارج از رؤیا دو سالی می‌شود که چند هفته یک بار بارون را برای سروین می‌خوانم و تقریباً کل شعر را حفظ است.

در شهر

اورژانس بیمارستان شهید باهنر، ۱۰ صبح ۹ اسفندماه ۱۳۹۰:
– سلام خانوم دکتر. ضعف شدید دارم و هر بار می‌شینم و پا می‌شم چشمام سیاهی می‌ره.
دکتر همان طور که سرش پایین است می‌پرسد که آیا گلویم هم درد می‌کند یا نه. جواب منفی می‌دهم و تصمیم می‌گیرم سریع موضوع اصلی را بگویم.
– راستش ۴۳ روز بازداشت بودم و از وقتی که آزاد شده‌م نمی‌تونم بخوابم. از خوردن افتاده‌م و مدام فشارم پایینه و..
هیجان‌زده نگاهم می‌کند و اسمم را می‌گوید و تأکید می‌کند که من را از چهره‌ام شناخته و در حالی که فشار خون‌ام را اندازه‌گیری می‌کند، تندتند می‌پرسد که سخت گذشته یا نه و دادگاهم کی برگزار می‌شود و اینها. می‌گوید که خیلی با من حرف دارد. می‌خواهد در دستورات پزشکی‌اش بنویسد که سرعت سِرُم را خیلی کند تنظیم کنند که فرصت کند بالای سرم بیاید..
حال من؟ این حرف‌ها دست‌کم به اندازه‌ی یک آمپول ویتامین ب شارژم کرد.

از حالم می‌نویسم

بیماری طولانی و مرگ پدر. دیدن نابودی انسان. درکِ زوال جسمْ پیش از مرگ. جانی که روز به روز کم می‌شد.. مواجهه‌ام با این پروسهٔ دردناک آسیب‌پذیرم کرده. آن‌قدر که دارم ذره‌ذره می‌میرم. مرگ‌اندیش‌ام و مرگ‌پذیر. حتی هوس مرگ می‌کنم که از ملال زندگی خلاص شوم. گذر زمان کمکی نکرده؛ کم‌اش نکرده. می‌دانم. بیمارم. عمیقاً افسرده‌ام. درگیرم با پوچی مطلق. برای ساختن هدف‌های کوچک هم انگیزه‌ای ندارم. ولی برای تغییر وضعیت باید کاری کنم. شاید قدم اول همین نوشتن باشد؟

سردم است

این نامه را پارسال برای عزیزی نوشتم. فکرِ سرمای اوین امشب رهایم نمی‌کند..

دلم می‌خواهد الان این‌جا باشی و من برای تو حرف بزنم. برای تو سکوت کنم. برای تو بخندم. این‌طوری نمی‌توانم تعریف کنم سرمای شب اولی را که اوین بودم. تا پذیرش شدیم و توی سلول‌ها جای‌مان دادند، صدایم کردند برای بازجویی. یازده شب بود. چشم‌بند و چادری را، که بعدتر بین‌ تعدادی از ما دست‌به‌دست شد، اول دادند به منی که داشتم از سردرد می‌مردم. میگرن. بازجویی‌ام حدود چهار صبح تمام شد. سر حال بودم. دارویی برای خوب شدن سردردم به من تزریق کرده بودند که شادم کرده بود. بازجو مرا تا دم بند زنان آورد. وارد آن راهروی همیشه‌روشن که شدم چشم‌بندم را برداشتند. خودم چادر را برداشتم. خانم زندان‌بان کچل بود و هیکل به‌شدت گنده‌ای داشت. به سلول که آمدم دیدم سه نفر چسبیده به هم دراز کشیده‌اند. جا برای من نبود. بدتر از آن: پتو تقسیم کرده بودند و به من نرسیده بود. نیمه‌شب سیزده اسفند هشتاد و پنج. زمستانِ اوین. نشستم زیر کاسه‌ی روشوئی. زمین یخ بود، موکتِ سلول نازک و نم‌دار. هم‌سلولی‌ها دوره‌ام کردند که چه پرسید و چه گفتم. با انرژی زیاد و هیجان تعریف کردم. باسن‌ام بی‌حس شده بود. این را با کم‌روئی گفتم. ژیلا، که سابقه‌دارمان بود، گفت که از زندان‌بان پتو بخواهم. چندین بار زدم به در، با هم صدایش کردیم، محل نگذاشت. کمی گذشت. مظلومانه خواهش کردم. بالاخره آمد. از دریچه‌ی کوچکی که باز است به روشنایی راهروی بند نیمی از سرش را دیدم. گفت: «هان؟ چی می‌خوای؟» گفتم که پتو. گفتم که بازجویی بودم و یادشان رفته به من پتو بدهند. گفت که دیر است و نمی‌شود و فردا صبح می‌آورد. شب اول بود. هنوز شلوغ‌کاری و اعتراض بلد نبودیم. یا دست‌کم من بلد نبودم. فکر می‌کردم در محیط زندان نمی‌شود اعتراض کرد. رفت. بچه‌ها جابه‌جا شدند و من جا شدم کنارشان. روی پهلو خوابیده بودم و پشتم مماس بود به دیوار سرد. پاهام را باید کمی جمع می‌کردم که به زیر کاسه‌ی روشوئی نخورد. فلزی بود و یخ. خوابم نمی‌آمد اما سردم بود و باید دراز می‌کشیدم که سهمی از پتوی دیگران به من هم برسد. زیر سر مقنعه‌ی تاشده‌ام بود. گوشم یخ کرده بود و دماغم. و باید بین سر و پا انتخاب می‌کردم که کدام زیر پتو باشد. یکی دو ساعت به همین شکل گذشت. یادم هست که به تو فکر می‌کردم. و سردم بود.
دوستانم در بهمنِ اوین سردشان است.
پرستو – ۳ بامداد ۲۱ بهمن ۸۸