GRE

بعد از ۱۱ سال دوباره اندازه‌گیری مساحت و محیط مثلث و مربع؛ دوباره قضایا؛ دوباره حل کردنِ معادله. احساسِ خوبی دارم.
پی‌نوشت- احتمالاً کسی اخیراً در ترکیه (یا مالزی) امتحانِ جی.آر.ئی داده است؟ نیازمندِ مشورت و راهنمایی‌ام.

نامه‌ات رسید

صبح به صبح زودتر از این‌که صدای “تق”ِ دریچه‌ی روی درِ خانه‌مان دربیاید، صدای موسیقیِ شاد شنیده می‌شد و ما می‌فهمیدیم که پستچیِ همیشه خوشحالِ محله‌مان برایمان نامه آورده. نمی‌دانم آن موسیقی‌پخش‌کن که به کمربندش می‌بست رادیو بود یا ضبط‌صوت. گاهی که زنگِ خانه را می‌زد، می‌فهمیدیم که جز نامه‌های معمولِ بانک و قبض‌های مختلف، بسته‌ای داریم یا نامه‌ای سفارشی. در را که باز می‌کردیم، لبخندش را می‌دیدیم و دستی که به دسته‌ی بشکه‌ی چرخ‌دارِ نامه‌ها داشت و دستِ دیگری که بسته‌ای به طرفِ ما گرفته بود. آقای پستچی‌مان را دوست داشتم. از این‌که کارش را دوست دارد لذت می‌بردم، در روزهای زندگی در لندن. (یادم است اولین باری هم که دیدمش، آمد جلو و دست داد و خودش را معرفی کرد.)
امروز آقای پستچیِ جوانِ محله‌مان زنگِ خانه‌مان را زد. برایم چندین نامه آورده بود. (چقدر منتظرِ این نامه‌ها بودم.) مهربان و مؤدب بود و لبخندبه‌لب. گفت: ماشاءالله، چقدر از خارج نامه دارید! و من احساس کردم پستچی‌مان را دوست دارم.

سلام بیست‌ونه سالگی

شانزده روزه بودم که جنگِ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق شروع شد؛ بیست‌ونه ساله‌ام و دولتِ کودتا از ترسِ جمع شدنِ مردم کنارِ هم برنامه‌های عمومیِ مذهبی و غیرمذهبی را نیمه‌تعطیل کرده است. و در این فاصله چه بیم‌ها و چه امیدها…
تجربه‌های دست اول دارم از جنگ و ویرانی، از مرگ، از ایدئولوژی، از قحطی و زندگی کردنِ کوپنی، از رشدِ صنعتی، از انتخابات، از آزادی مطبوعات، از خفقان و توقیف، از هنرِ متعهد، از هنر برای هنر، از زلزله و بلایای طبیعی، از همیاری برای بازسازی، از عشق، از فعالیت اجتماعی، از تغییر دادن و تغییر کردن، از بازداشت، از بازجویی شدن، از زندگی در غربت، از سفر، از افسردگی، از کودتا. در این بیست‌ونه سال بسیار زندگی کرده‌ام و تجربه. چه چیز بهتر از این؟
پی‌نوشت- بهادر راست می‌گوید: اشاره نکرده‌ام به تجربه‌ی معرکه‌ی رفاقت‌ها و دوستی‌هام.

هشتم شهریور ۸۸

سلام بهادر.
پرسیده‌ای چه خبر از کار.. دوست ‌داشتم جواب حسابی می‌داشتم برات. اما من تقریباً هیچ کاری نمی‌کنم. برنامه‌ام این بود که از ابتدای تیر شروع کنم برای امتحانِ جی.آر.ئی خودم را آماده کنم، آبان امتحان بدهم، باقی مدارکم را جمع‌وجور کنم که اگر بشود سال دیگر بروم دانشگاهِ خوبی درسِ جامعه‌شناسی بخوانم. نشد. شاید هم نخواستم. امروز شنیدم که اتفاقاً مقام اول کشور هم دوست ندارد که بشود.
ناراحتم که چرا اواخر خرداد به بازجویی که برای پس گرفتنِ گذرنامه‌ام به دفترش رفته بودم گفتم که فقط برای درس خواندن دوست دارم خارج از کشورم باشم. اصرارِ عجیبی داشت که من برای بی‌بی‌سی کار می‌کنم و من توضیح دادم که دانشگاه‌ انگلستان بسیار بهتر از رسانه‌‌اش است و من آن قدر خوش‌بخت بوده‌ام که اولی را تجربه کرده‌ام. حالا لابد همه باید بفهمیم که هم دانشگاه‌شان اَخ است، هم رسانه‌شان.
از بیکاری کلافه‌ام و برنامه‌های شخصی‌ام هیچ جلو نرفته است. خلاصه که همه جور ملالی هست علاوه بر دوریِ شما.

زيرگذرِ 813 و دو مطلبِ ديگر

1.
اين را به دعوتِ همايون خيری نوشته‌ام برای “جمعه برای زندگی”: زيرگذرِ 813.
2.
پروژه‌ی آن‌لاين كردنِ بايگانیِ كتاب جمعه دارد خوب پيش می‌رود. جمع‌بندیِ پيشنهادها را ببينيد.
3.
شادی صدر بعد از آزادی از يادِ بعضی نفرات نوشته است: «نزدیکان نزدیکم، جایی در سلول کناری، یا سلولهای راهروی پشتی، روی موکت یا پتوهای سربازی دراز کشیده اند و بدون قلم و کاغذ، با خراش ناخن، روزهای زندانشان را روی دیوار، علامت می‌گذارند: شیوا نظرآهاری، موکلم که حتی وقتی بیرون بودم، کار چندانی در بی پاسخگویی دادسرای انقلاب از دستم برايش برنیامد، ژیلا بنی یعقوب، روزنامه‌نگاری که می‌دانم خوردن آب از دستشویی سلول چقدر برای بیماری گوارشی‌اش خطرناک است، مهسا امرآبادی که نمی‌شناسمش اما شنیده‌ام باردار است و می‌دانم شرایط پراضطراب بازداشت و حالت تعلیق و فقدان مطلق اطلاعات که در تمام فضاها، قوانین و روابط حاکم بر 209 جاری است، تا چه حد برای یک زن باردار ضرر دارد و خیلی‌های دیگری که می‌شناسمشان یا نامهایشان را در روزنامه‌ها خوانده‌ام.»

گفت–و چه درست گفت–که انگار همین هفته‌ی پیش این‌جا، کنارش، بودم نه هفت ماه پیش. فکر کردم توی بعضی رابطه‌ها گاهی «فاصله» هم کم می‌آورد.

حس می‌كنم از همه‌ی ماجراهای جالبِ زندگيم سال‌ها گذشته. حس می‌كنم دارم سرِ خودم رو كلاه می‌ذارم كه اين همه رخوت رو تعبير می‌كنم به “دوره‌ی ناگزيرِ تغيير”. اين سفر رو هم می‌رم و برمی‌گردم و …خوش‌گذرونی هم اگه باشه كمكی به حل اين مشكل نمی‌كنه. كاملاً ناتوانم.

يادم رفته اين‌جا رو كلاً. يادم رفته كه توی هفت سالِ گذشته چقدر روزهای درموندگی و دل‌شكستگی اين‌جا ثبت شده. يادم رفته خجالت نداره كه بيام اين‌جا بنويسم كه چقدر خسته‌ام و چقدر بی‌تحملم و چقدر اشك روی دلم مونده كه نفسم بالا نمياد. يادم رفته خودم رو. خودم رو بلد بودم قبلاً. يعنی الان كه يهو نشستم پای كامپيوتر و سريع اين‌جا رو باز كردم كه بنويسم، يعنی يه اتفاق خوب؟ يعنی آشتی من با سبكِ زندگيم؟

ما، آدم‌های مورددار

دعوت می‌شوی برای انجام دادنِ يك پروژه‌ی كوتاه‌مدت. كارِ هيجان‌انگيزی است. بسيار تمايل داری كه كار را قبول كنی. صاحبِ كار تو را اساساً از وبلاگت می‌شناسد و همين موضوع بيشتر ذوق‌زده‌ات می‌كند. به امكاناتی كه وبلاگ برايت ايجاد كرده تا خودت و توانايی‌هات را نشان دهی فكر می‌كنی و خوشحالی. حرف‌های ابتدايی پيش از بستنِ قرارداد، همه مثبت‌اند. قرارداد را امضاء می‌كنی و كار به سادگی شروع می‌شود. در اولين ساعتِ كار كارفرما به تو می‌گويد كه بهتر است به خاطرِ حساسيت‌هايی كه اين پروژه دارد در روزهايی كه درگيرِ كار هستی چيزی در وبلاگت ننويسی. ملاحظه‌ی صاحب كار را می‌فهمی و قبول می‌كنی. روزِ بعد از تو می‌خواهد كه حواست به چيزهای ديگر هم باشد: نبايد توی چشم باشی. بعدتر كار بالا می‌گيرد: روزِ آخرِ كار از تو می‌خواهد كه اساساً هيچ‌وقت چيزی درباره‌ی كاری كه انجام داده‌ای ننويسی.
عصبانی‌ام. بيشتر از دستِ خودم كه چرا همان تذكرِ اول را هم بی‌اعتراض باقی گذاشتم—با اين‌كه فكر نمی‌كردم، واقعاً فكر نمی‌كردم، كار به اين‌جا بكشد كه مجبور باشم حضورم را در جايی كه بوده‌ام تكذيب كنم يا ساكت باشم در برابرِ چيزهايی كه اطلاعاتِ دستِ اول در موردشان دارم و غيره. می‌دانيد، اگر كه وبلاگ خوب و مفيد است، وبلاگِ فيلترشده دردسرساز است. اگر كه فعاليت‌های انسان‌دوستانه خوب و دل‌انگيز است، زندان رفتن به خاطرشان ممكن است شما را تا سال‌های زيادی از حقوق‌تان محروم كند. می‌دانيد، آدم‌های مورددار، به هر حال مورد دارند حتی اگر اين را صريح به‌شان نگويند.
پی‌نوشت – فارغ از اين موضوع خيلی شاداب‌ام. كار، اگر كه خوب و راضی‌كننده باشد، می‌تواند افسردگی‌تان را درمان كند. باور كنيد.

دلم برای روزهای شاد و پرتحركم تنگ شده. دارم سعی می‌كنم بندازم دور اين خمودگی رو و برگردم به همون سادگی كه می‌تونستم شاد باشم توش. نمی‌دونم اين بلا از كجا نازل شد و انرژيم رو بلعيد. من هنوز همون آدم قبلی‌ام كه به اتفاق‌های دور و برم حساسم و دلم می‌خواد واكنش نشون بدم. من هنوز اعتقاد دارم به تغيير دادنِ چيزهای كوچيك و بزرگ. و هنوز كلی ايده و انگيزه دارم برای بهتر زندگی كردن. از بچگی از افسرده شدن و افسرده موندن می‌ترسيدم. بايد مواظب باشم.