سخت ترين رانندگی عمرم بود. ديروز بعدازظهر بدجور بارون زد. يعنی بارون که بد نمی شه، بهتره بگم به خاطر بارون، شهر بدجور به هم ريخته بود. توو بزرگراه صدر ( که ديروز شده بود استخر! ) ماشين کوچولوی من شده بود قايق. قشنگ روو آب شناور بودم. يعنی توو آب فرو رفته بودم. برای خودم نوار ديوونه منصور رو گذاشته بودم و سعی می کردم ديوونه بشم و برام مهم نباشه. شانس آوردم که آب به شمعهای ماشين نرسيد و خاموش نشد. ولی خيلی اوضاع بدی بود. بعدش که با هزار زحمت افتادم توو بزرگراه مدرس جنوب، ديدم چند تا از خروجی ها مثل همت غرب و همت شرق کامل بسته است. آخه از اين خروجيها سيل با شتاب داشت ميومد پايين. خيابونها پر از آشغال شده بود. فاضلابها زده بودن بالا ! خيلی شهر نوروزيمون باصفا شده بود.
شهرداری دوسِت داريم !

کابوس

وايساده بهم لبخند می زنه. بهش می گم برو، نمی ره. می گم داری حالم رو به هم می زنی، می خنده. از اون خنده هايی که صادق هدايت برای پيرمرد خنزرپنزری توو بوف کور تصوير کرده. خنده اش مو به تنم سيخ می کنه. به خودم می گم : چه فايده از حرف؟ عمل کن دختر ! هولش می دم. نمی ره. قويه. عين سريش می چسبه بهم. گلوم رو می گيره. حس خفگی بهم دست می ده. دست و پا می زنم. با ته صدايی که برام مونده، سعی می کنم جيغ بکشم. يه ناله از گلوم بيرون مياد و انرژيم تموم می شه. ولم می کنه. وايميسه بهم لبخند می زنه. درمونده نگاهش می کنم. مياد جلو. اين بار با محبت من رو می گيره توو بغلش. يهو مشت می کوبم توو دلش. می افته زمين. تا بخواد بلند بشه، فرار می کنم. با خيال راحت نفس می کشم. چند روز. تا دوباره بياد سراغم. نمی دونم اين تصوير مزخرف کی دست از سرم برمی داره.

روند سيال حيات

چه باحاله امسال ! کلی عيدی تووپ گرفتم ! کوچيکِ خونه بودن، اگه هميشه عذابه، سر عيدی گرفتن، عشق و حاله ! دوتا خواهرهای عزيزم که انگار با هم قرار گذاشته بودن که برام روسری بخرن. هر دوتاشون هم روسريهای خوشگلی گرفتن انصافا ! خوش سليقگی ارثيه توو خانوادمون ! عيدی مامان جون و پدر جونم که عالی بود. خاله ها و داييهام کلی خجالتم دادن. دوستهای نازنينم هم همين طور. مخصوصا اون دو تا قاب عکسی که از دوتا دوست خيلی خيلی خوب عيدی گرفتم. امروز که ديگه کولاک بود. شيوای گلم از هند برام سوغاتیهای جينگول آورده. کلی با نيکو، دختر صاحب کمالات، خال هندی گذاشتيم و حس هندی بودن بهمون دست داد ! يه دفترچه دست ساز آورده که اينقدر خوشگله، حيفم مياد ورق بزنم، چه برسه به اينکه بخوام تووش چيزی بنويسم. شيوا می گه هنديها به هنر ساخت کاغذشون خيلی می نازن. از همه جالبتر، عود و جای عود بود که کلی باهاش حال کردم. خونمون الان کلی بوی خوب گرفته. فريسروش عزيز هم که از آلمان اومده و امشب مهمون ماست، برای من و پرشنگ مسواک برقی آورده ! می گه توو آلمان اگه بری دندانپزشک، اولين چيزی که می گه، اينه که: مسواک برقی که می زنی ! خلاصه از امشب بنده باکلاس می شم و دندونهام رو مسواک برقی تميز می کنه.
ديگه اينکه … نمی فهمم. يه لحظه شادم، يه لحظه غمگين. يه لحظه به چيزايی که از دست دادم فکر می کنم، يه لحظه به چيزايی که قراره به دست بيارم. يه لحظه سرکش می شم و يه لحظه رام؛ مثل امروز که بهم می گفت مظلوم شدم. خودم هم سردرنميارم. می گن اين يعنی خود زندگی، يعنی روند سيال حيات، يعنی بيهوده نبودن. باور کنم يا نه؟

” باد ديوانه يال بلند اسب تمنا را آشفته کرد خواهد. ” ( احمد شاملو )
حس های خوبی توو وجودمه. حس بودن؛ حس تنها نبودن؛ حس درخت شدن؛ رشد کردن؛ شاخه دادن؛ سبز شدن؛ نفس کشيدن؛ به خورشيد سلام دادن؛ ماه تی تی کودکی رو به لبخندی شب به خير گفتن؛ رفتن؛ آمدن؛ خنديدن؛ بی منتی محبت کردن؛ دوست داشتن؛ بهاری بودن.

مبارک

سال نو مبارک
آمدن بهار مبارک
جنگ مبارک
توحش مبارک
درآويختن با هم بر سر هيچ مبارک
….

ظاهرا از کارم راضی نيستن؛ از محيط اونجا هم که اصلا خوشم نمياد؛ کلی هم کار عقب افتاده دارم. چرا بمونم ؟ چی رو می خوام ثابت کنم ؟ اينکه توو کارم پشتکار احمقانه دارم ؟!

اون روز
اون روز
اون روز
اون روز
اون روز
اون روزا
شنيدم ” خاطره خفه کن ” اومده توو بازار. مظنه دستتونه؟

مگه می شه بارون بياد و يادش نيافتم ؟ مگه می شه هوا مرطوب باشه و صداش تو گوشم زنگ نزنه: تو بايد بری لندن زندگی کنی پرستو ! مگه می شه يادش نيافتم ؟