جشنواره – شبِ هفتم

به نظرم پارک‌وی خوب نبود و نمی‌دانم چرا صحنه‌هايی که بايد دلهره‌آور می‌بود، ملت را به خنده می‌انداخت و نمی‌دانم چرا صحنه‌ای که پسرِ روانی در فيلم با تبر در را داغون می‌کند و سرش را بيرون می‌آورد از لای در دلم برای کوبريک و فيلمِ shining سوخت و وقتی که در بعضی صحنه‌های حساس به جای موسيقیِ فيلم، اُپرا پخش می‌شود دلم برای وودی آلن و صحنه‌های مربوط به قتل در match point جزغاله شد و…
موضوع البته می‌توانست طورِ ديگری روايت شود؛ با فيلم‌نامه‌ای بهتر. و به قولِ مرضيه شايد اگر از روی داستانی واقعی، از آن‌هايی که در صفحه‌های حوادث می‌خوانيم، نوشته می‌شد، بهتر می‌بود.
و ادعای فريدونِ جيرانیِ کارگردان اين است که پارک‌وی شروعی است برای راه افتادنِ سينمای وحشت در ايران.
مرتبط:
اعمالِ خشونت بر زنان – نوشته‌ی شيرين احمدنيا درباره‌ی پارک‌وی.
نظر خسرو نقيبی.
خشونتِ خام – نوشته‌ی فهيمه خضرحيدری.
عامه پسندانه.

جشنواره – شبِ ششم

خيلی خسته‌ام و کمی ناراحت که وقتم را به جای قدم زدنِ بيشتر در هوای عالیِ امروز و زيرِ نم‌نمِ بارانِ بهاری در سالنِ سينما گذراندم. از يک جهت بد نبود: حواسم پرت شد از موضوعی که اعصابم را به هم ريخته. به هر حال،
فاصله
هيچ علاقه‌ای به ديدنِ فيلمِ پوران درخشنده، بچه‌های ابدی، نداشتم. خنده‌دار است که با هدفِ حفظِ صندلی همه‌ی فيلم و پرسش و پاسخِ بعد از آن را در سالن ماندم. ماجرای فيلم، مانند ديگر فيلم‌هايی که از اين کارگردان ديده‌ام، توصيه‌ای اخلاقی دارد که با داستانی عاطفی به خوردِ بيننده داده می‌شود: آدم‌هايی که سندرُم دان دارند، ديوانه نيستند، پر از محبت‌اند و بايد که کودکی کردن‌شان را بفهميم. برای کسانی که روزِ هشتم را ديده باشند، حتی پيامِ فيلم هم تازگی ندارد. فيلم‌نامه پرگويی دارد. مثلاً جايی از فيلم مربی دارد نقاشیِ کودکِ قصه را تحليل می‌کند. پنجاه‌بار تکرار می‌کند: دقت کنيد فاصله‌اش با شما در نقاشی‌ها کم شده. اگر به فاصله‌ها دقت کنيد، می‌بينيد که نزديک شده‌ايد. در نقاشیِ قبلی فاصله‌ی خودش را با شما زيادتر کشيده بود. و اين فقط يک مثال است. اگر به من بود، ترجيح می‌دادم همه‌ی فيلم در خانه‌ی پانته‌آ بهرام و مهدی ميامی بگذرد. بازی هر دو خوب است در نقشِ قاچاقچيانِ «دوا». در کنارِ بازی خوبِ علی احمدی‌فر (پسری که سندرُم دان دارد) و چقدر شهاب حسينی و الهام حميدی لوس بازی کرده‌اند. اين فيلم من را يادِ بچگی‌هايم انداخت که دو فيلمِ پرنده‌ی کوچک خوشبختی و رابطه را از درخشنده ديده بودم و جنبه‌ی عاطفی‌اش خيلی رويم تأثير گذاشته بود. حالا اگر ببينم‌شان، به احتمالِ خيلی زياد تحمل نخواهم داشت. فيلم‌های اين‌جوری را دوست ندارم. خلاصه اگر کنم: اصلاً ديدنِ اين فيلم پيشنهاد نمی‌شود که پـُر است از سوتی و اين‌ها.
سنتوری
کاش داريوش مهرجويی چند ويدئوکليپ می‌ساخت با اجرای بهرام رادان و صدايی بهتر از محسن چاوشی. و شايد که اصلاً سريال‌سازِ خوبی شود؟ فيلمِ سنتوری را دوست نداشتم و آن همه حفظِ صندلی که گفتم، برای اين بود که اين فيلمِ پر سر و صدای جشنواره‌ی امسال را از دست ندهم. به نظرم سنتوری خيلی معمولی است. و البته اگر ديگری کارگردانی‌اش کرده بود، شايد اين‌قدر بی‌رحم نمی‌بودم. با اين حال، به نظرم بهرام رادانِ معتاد در فيلم خيلی خوب است. گل‌شيفته مثلِ هميشه خوب است (و البته نقش‌اش واقعاً تکراری است) و داستانی که مهرجويی روايت می‌کند، نسبتاً خوب جلو می‌رود. بخصوص شوخ‌وشنگیِ رابطه‌ی هانيه و علی خيلی خوب درآمده. اما مضمون… اما صحنه‌هايی که در آن پارکِ لعنتی با انبوهِ معتادان می‌گذرد… اما جايی که هانيه برای خداحافظی برمی‌گردد پيشِ علی و او را در هيأتِ کارتن‌خواب‌ها می‌بيند و خيلی خونسرد زنگ می‌زند به پدرِ علی و بعد می‌رود کانادا… اما آن صحنه‌ی افتضاح که همه‌ی اهالیِ کلينيکِ ترکِ اعتياد جذبِ صدای ساز زدنِ علی سنتوری می‌شوند و او شروع می‌کند به آموزشِ ساز…
نه، با سليقه‌ی من جور نيست. و با اين همه: فيلم استانداردهايی دارد که آدم را نااميد نکند. به نظرم به ديدنش می‌ارزيد.
در جلسه‌ی پرسش و پاسخ مهرجويی گفت که بخش‌های مهمی از حضورِ علی سنتوری در خانه ی پدری‌اش حذف شده. گويا در نسخه‌ی بدونِ سانسوراو به خانه که وارد می‌شود، مادرش (رؤيا تيموريان) مجلسِ قرآن و سفره دارد. مهرجويی گفت اين سانسورها به هم‌زمانیِ پخشِ فيلم با ماه محرم ربط دارد.
تنهايی
جمع کردنِ بهترين‌های سينما به عنوانِ عواملِ فيلم برای بازيگری مثل نيکی کريمی نبايد چندان سخت باشد وقتی در جايگاهِ کارگردان قرار می‌گيرد. فيلم چند روز بعد تنهايیِ يک زنِ مدرن را در شهرِ شلوغِ ما تصوير می‌کند. و اين نقش را خودِ نيکی کريمی بازی می‌کند. سکون و رخوتِ فيلم را می‌شود فهميد اما می‌شود دوست نداشت. من که خوشم نيامد از نحوه ی روايت و به نظرم آمد که کارگردان کارِ چندانی نکرده در فيلم.
اين آقای احسان امانی عجب هنرپيشه‌ی بی‌استعدادی است. چندين فيلم هم بازی کرده با اين هنرنمايیِ فوق‌العاده! يکی‌اش همان نقشِ پدرِ پانته‌آ بهرام در اقليما. يکی ديگر نقشِ رئيسِ نيکی کريمی در چند روز بعد. خلاصه که فيلم پيشنهاد نمی‌شود.

جشنواره – شبِ پنجم

روزم با يک مکالمه‌ی تلفنیِ ناخوشايند شروع شد. همان‌طور ناخوشايند ادامه پيدا کرد و رسيد به وقتِ فيلم ديدن. اقليما خيلی بد بود. آن‌قدر بد که الان دارم فکر می‌کنم با اين بی‌حوصلگی نوشتن از اين فيلم تلف کردنِ مضاعفِ وقت نيست؟
فرض کنيد موضوعِ نهايتاً ضدِزنِ فيلم را کنار بگذاريم و به اين فکر نکنيم که يک زن چطور می‌تواند آن‌قدر غيرانسانی رفتار کند و هدفش اين‌قدر سطحی باشد که زنی ديگر را روانی کند و بعد بکـُشد برای به دست آوردنِ زندگی با يک مردِ پول‌دار. فرض کنيد همه‌ی سوتی‌های فيلم را ناديده بگيريم؛ همه‌ی بی‌منطقی‌های فيلم‌نامه را. باز فرض کنيد کارگردان، قبل‌تر قدمگاه را نساخته بود—که فيلمِ خوبی بود. با همه‌ی اين فرض‌ها، باز هم می‌شود ايرادِ اساسی گرفت.
فيلم قرار است دايره‌ای باشد يعنی که اولِ فيلم، حادثه‌ای را می‌بينيم و بعد قرار است به عقب برگرديم و ماجرا برايمان روايت شود. در اين فيلم به عقب می‌رويم اما هيچ ماجرايی روايت نمی‌شود، نمی‌شود، نمی‌شود، تا نزديک به ده دقيقه‌ی آخر. صحنه‌هايی که بايد دلهره‌آور باشند و با موسيقیِ شديدی همراهند، خيلی هنر کنند، خنده به لب می‌آورند و واقعاً ماجرايی که می‌تواند در نهايتاً 20 دقيقه روايت شود، تا يک ساعت و نيم کــِش می‌آيد. بعد هم انتخابِ بازيگرانِ اين فيلم، به نظرم، در حدّ باقالی است. هيچ‌کس در جای خودش نيست. شاهرخ فروتنيان را چه به نقشِ وکيلِ بدجنس؟ يا آن يکی وکيل که ديگر شاهکار بود: احمد مهران‌فر—که البته دوستش دارم در تئاتر—هيچ به آن نقش نمی‌آمد. و پدر، وای‌وای، خيلی بد بود. به نظرم پانته‌آ بهرام و بازیِ نسبتاً خوبش هدر رفته در کلِ فيلم.
برای ديدنِ فيلمِ امير قادری، آقای کيميايی، اگر اشتباه نکنم، دست‌هايی شکسته شد و پاهايی لـِه شد! ملت هجومی بردند به سالنِ نمايش که ديدنی بود. از طرف‌دارانِ کيميايی نيستم و ترجيح دادم نباشم آن ميان و شايد اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم.
مرتبط:
ترکـِش در گلو – نوشته‌ی حميدرضا درباره‌ی پاداشِ سکوت.

جشنواره – شبِ چهارم

حکايتِ بارانی بی‌امان است
اين‌گونه که من
دوستت می‌دارم.
شوريده‌وار و پريشان باريدن
بر خزه‌ها و خيزاب‌ها
به بيراهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب، بی‌قرار
دريايی جستن
و به سنگ‌چينِ باغِ بسته‌دری سر نهادن
و تو را به ياد آوردن
چون خونی در دل
که همواره
فراموش می‌شود.
حکايتِ بارانی بی‌قرار است
اين‌گونه که من
دوستت می‌دارم.
(شمس لنگرودی – از نـُت‌هايی برای بلبلِ چوبی)
دلم می‌خواهد شعرواره بنويسم و خشکيده‌ام. مثلِ بيشترِ وقت‌ها. ‌خسته‌ام و کم‌خواب. آن‌قدر که حتی وسط‌های فيلمِ خوبِ Tsotsi، وقتی در سالنِ گرمِ سينما نشسته بودم، نتوانستم جلوی پايين افتادنِ پلک‌هايم را بگيرم. خوبی‌اش اين بود که فيلم آهنگ‌های آفريقايیِ پر از هيجان و انرژی داشت و اين چُرتِ من خيلی خيلی کوتاه شد. آفريقا، بخصوص جنوبِ آفريقا، هميشه برايم جذاب و رمزآلود بوده. اين حس‌ام با دوستانِ آفريقايیِ جديدی که امسال پيدا کردم، کمی کم شده، اما هم‌چنان هست. شايد برای همين فيلمی که چند روز از زندگیِ پسرِ جوانی در ژوهانسبورگ را نشان می‌دهد، برايم شيرين است. آن هم نه هر پسری، کسی که سردسته‌ی يک باندِ تبه‌کاری است.
يک فيلمِ زرد هم ديدم امروز: پايانِ راه، اولين ساخته‌ی افسانه منادی. چيزی در مايه‌های افتضاح، با هدفِ حفظِ بنيان‌های (نداشته‌ی) خانواده. جمله‌ی کليدیِ فيلم: طلاق، پاک کردنِ صورتِ مسأله است. دلم فيلم‌سازِ زنِ جوانِ جدی و خوش‌ذوق می‌خواهد. کسی مثلِ مونا زندی‌حقيقی.
مرتبط:
زيرنويس های اعصاب خرد کن – روزبه.

جشنواره – شبِ سوم

سنگين
سورپريزِ امشب، بعد از ديدنِ دو فيلمِ تلخ، انيميشنِ عالیِ حميد بهرامی بود با عنوانِ وزنِ بودن. ايده‌ی خوب همراه با اجرای خيلی خوب. کوتاه و ساده و سرراست: مردی به سختی بارِ بزرگی از چوب را به دوش می‌کشد در بيابان. آهسته‌آهسته، کشان‌کشان، جلو می‌رود. کسانی با بارهای سبک‌تر از او سبقت می‌گيرند، حتی کودکی با سه‌چرخه. مردِ قصه به دريا می‌رسد. نگاه می‌کند: همه‌ی آن‌هايی که از او جلو زده بودند، و خيلی‌های ديگر ايستاده‌اند در ساحل. نمی‌توانند جلوتر بروند. او از باری که تا آن‌جا با خود کشيده بود، قايقی می‌سازد، به آب می‌اندازد و جلو می‌رود.
غمين
پاداشِ سکوت را مازيار ميری ساخته بر اساسِ داستانِ من قاتلِ پسرتان هستم، نوشته‌ی احمد دهقان. داستان را نخوانده‌ام اما ميم‌نونِ دوم (همين‌جا: ابرازِ دل‌تنگی به ميم‌نونِ اول) گفت که فيلم وفادار به داستان است. موضوع، رزمندگانِ سابقِ جنگ‌اند در روزگارِ ما. موضوع تلخ و عالی است. بخصوص که زندگیِ پـُر از کابوسِ کسی تصوير می‌شود که در جنگ، رفيق‌اش در آغوشِ او، زيرِ آب جان داده و او متوهم است که دوست‌اش را کــُشته. چيزهايی از فيلم خيلی خوب است که همين‌ها باعث شد رأیِ من متوسط باشد و نه بد. مثلاً صحنه‌های توهمِ اکبر (با بازیِ پرويز پرستويی) که انگار آب بالا می‌آمد و او را در بر می‌گرفت هر بار. و يا شخصيت‌های حاشيه‌ای. فيلم‌برداری سکانسِ زيرِ آب هم خيلی خوب بود اما و اما که چقدر طولانی بود. به نظرم ارزشِ اين کارِ و اثرگذاری‌اش با طولانی شدن سکانس به شدت کم شده است. می‌فهمم که کلی هزينه شده و گويا گروه فيلم‌برداری و دوربين برای اين کار از آلمان آورده‌اند، می‌فهمم که کارگردان را، لابد، اين سکانس خوش آمده اما هيچ‌کدام توجيهِ خوبی نيست. چيزی که در کل اذيتم کرد اين بود: انگار من جلوتر از داستان می‌رفتم و فيلم جا می‌ماند. حتی جايی از فيلم خوابم گرفت. رکود، تکرار و… شايد که اگر فيلمِ کوتاه بود، بهتر از آب درمی‌آمد؟ بعضی وقت‌ها حس می‌کنم کارگردان‌هايی هستند که وقتی با بازيگران خيلی حرفه‌ای و به اصطلاح سوپراستار کار می‌کنند، کارِ خودشان يادشان می‌رود. و شايد که مازيار ميری خواسته است فقط هنرپيشه‌خوب‌ها را جمع کند. نگاه کنيد: پرويز پرستويی، آتيلا پسيانی، جعفر والی، فرهاد اصلانی، پريوش نظريه، سيما تيرانداز، مهتاب کرامتی و حتی حضورِ کوتاهِ رضا کيانيان با آن گريمِ عجيب و چهره‌ی داغون.
سيمرغين
يک‌نفس خون‌بازی را ديدم. تا آخر روی صندلی محکم نگه‌ام داشت. به نظرم خيلی فيلمِ قوی و خوبی آمد و فکر می‌کنم چند تا سيمرغ بگيرد. ديدن‌اش را همه‌جوره پيشنهاد می‌کنم. فيلم‌نامه‌ی خيلی خوبی دارد: هيچ‌کس حرفِ اضافی نمی‌زند و شخصيت‌ها درست و حسابی جا افتاده‌اند. چهار نفر روی فيلم‌نامه کار کرده‌اند: رخشان بنی‌اعتماد، فريد مصطفوی، محسن عبدالوهاب، نغمه ثمينی. لذتِ گروهی‌کارکردن‌شان را بردم. باران کوثری نقشِ دختری معتاد به هروئين را بازی می‌کند که می‌خواهد اعتيادش را ترک کند و چه خوب و مسلط بازی می‌کند—البته به نظرِ من. نظرِ معتادان و اين‌کاره‌ها را هم بايد شنيد. و بيتا فرهی، نقشِ مادر. چقدر نقشِ او خوب نوشته شده. او به نظرم نماينده‌ی بسياری از مادرهای نسلِ ماست. فيلم استيصالِ اين مادر و دختر را خيلی خيلی تأثيرگذار نشان می‌دهد. سياه وسفيد بودنِ فيلم را هم دوست داشتم. همه‌چيز خيلی خوب و اساسی. همين.
مرتبط:
گفت‌وگوی کاپوچينويی‌مان با حميد بهرامی.
مرثیه‌ای برای یک رؤیا.
بدونِ توجيه – نگاهِ منفیِ مصطفی قاجار به خون‌بازی.

جشنواره – شبِ دوم

بکوب بروی تا سينما فلسطين که به فيلم بوينس‌آيرس،1977 برسی، و بعد آقای کنارِدستی با لبخندِ پيروزمندانه‌ی خودعاقل‌بينی بگويد: اين فيلم اصلاً زنونه نيست ها! همش تو زندون می‌گذره.
تنها نبودم. الناز هم بود. دو تايی صدامان درآمد که: چه ربطی داره؟ و مگه فيلم و زندون و اين‌ها زنونه/مردونه داره؟ و…
فيلم از روی داستانی واقعی ساخته شده: در دورانِ دولتِ نظامی و فاشيستی آرژانتين، دروازه‌بانِ يک تيمِ نه‌چندان معروف بازداشت می‌شود به اتهامی سياسی. بخشِ زيادی از اين فيلمِ دردناک در ساختمانِ قديمی‌ای می‌گذرد که بازداشت‌گاهی مخفی است. فيلم انواعِ خشونت‌ها، توهين‌ها، شکنجه‌ها، بازجويی‌های وحشيانه و دور از انسانيت را تصوير می‌کند و لذت بردنِ بازجوها را از آزار ديدنِ بازداشت‌شدگان.
تلاش برای زنده‌ ماندن و خلاص شدن از آن بازداشت‌گاهِ خوف، خصوصيتِ دروازه‌بانِ قصه و 3 جوانِ ديگر است که در نهايت فرار می‌کنند.
درکل برايم کاملاً کشش داشت و دوست داشتم فيلم را. هرچند آن وسط‌ها، به نظرم، ماجراها کمی خسته‌کننده و يک‌نواخت می‌شود. با اين‌که صحنه‌ی خيلی خشنی در فيلم وجود ندارد، اما به نظرم تکان‌های خوبی به بيننده می‌دهد و آدم را همراه می‌کند با درد و رنجِ بازداشت‌شدگان. سبکِ فيلم‌برداریِ فيلم هم جالب است و کمک می‌کند به درکِ شرايط. يک‌جور فيلمِ حقوقِ‌بشری است. و خلاصه که از ديدن‌اش خوشحالم.
فيلمِ As You Like It، که بر اساسِ نمايش‌نامه‌ای از شکسپير ساخته شده (و اولين بار هم نيست که اين اتفاق می‌افتد)، برايم جذاب نبود اصلاً. يعنی حوصله نکردم ذهنم را ببرم در فضای انگلستانِ قديم و اين‌ها. بخصوص شخصيت‌هايی که از زنانِ آن دوره تصوير می‌شود می‌رود روی اعصابم. زود بلند شدم و نماندم تا پايان. فيلمِ ايرانی هم نديدم امروز.
فهيمه، صبا، الناز، هنوزی ها ، بهمن، آذر ، شهرزاد هم می‌نويسند از جشنواره.

جشنواره – شبِ يکم

عينِ عقده‌ای‌ها تا کارتم را از دوستم گرفتم، انداختم‌اش به گردن‌ام و خوشحال رفتم داخل سينما فلسطين. اولين سال است که کارتِ مخصوصِ خبرنگاران—آن هم به لطفِ دوستی خوب—به من هم رسيده. ذوق دارم. و ديدم که در سينما فلسطين هيچ‌کس کارت به گردن ندارد. خجالت نکشيدم. خب ذوق داشتم! کلی دوست و رفيقِ روزنامه‌نگار ديدم و کلی آدمِ ناآشنا. اکرانِ اول (پابرهنه در بهشت – بهرام توکلی) را هم از دست داده بودم و برای مينای شهر خاموش رفتم داخلِ سالن. چند تا از دوستانِ باهوش جای بسيار مناسبی واقع در رديفِ دوم از جلو، نشسته بودند و همراهی با آن‌ها باعث شد همه‌ی اين فيلمِ بسيار جذاب را در حالتِ خوابيده ببينيم. بد هم نبود.
از اميرشهاب رضويان، قبل‌تر، فيلم تهران، ساعت 7 صبح را ديده بودم که به نظرم بهتر از اينی بود که امشب ديدم. دستِ‌کم فرمِ قابل اعتنايی داشت. ماجرای مينای شهر خاموش، بازگشت به وطنِ دکتر جراحی بعد از 33 سال زندگی در آلمان است. در اين سال‌ها جز اين‌که از عشقِ دوران نوجوانی‌اش خبر نداشته، در زادگاهش، بم، هم زلزله آمده و… به زبانِ خودمان: يک آدم خشک و نچسب دنبالِ عشقِ سابق‌اش می‌گردد بدون اين‌که انگيزه‌ی لازم را در منِ بيننده به‌ وجود بياورد برای هم‌دلی يا پی‌گيریِ ماجرا. آن ميان هم شخصيت‌هايی واردِ قصه می‌شوند و می‌روند، بدون اين‌که کمکی به ماجرا کنند يا قصه‌ای داشته باشند. شخصيتِ دخترِ همين آقای دکتر و چت‌های تصويری با او، زنی که در جاده سوار می‌کنند و بعد داستانی نصفه‌نيمه تعريف می‌کند و پياده می‌شود، دوست‌دخترِ راننده‌ی دکتر و… هرچه هست گاهی تيکه‌انداختن‌هاست که باعث می‌شود فيلم را دنبال کنی. پسرک شوخ و شنگ، انواعِ بوق‌‌زدن‌ها را هنگامِ رانندگی برای دکتر توضيح می‌دهد و در کارِ مشروب‌فروشی است و مثلاً نمکِ فيلم است. يا انتقادِ انتظامی، که نوازنده‌ی تار است و کارشناس (؟) امورِ قنات، از پافشاری روی حقِ داشتن انرژیِ هسته‌ای (با اين جمله که: اون موقع که بايد می‌جنگيديم، اومديم توی قنات‌ها قايم شديم؛ حالا که بايد قايم بشيم، می گيم می‌خوايم بجنگيم.) و…
فيلمِ بی سروتهی است. فقط مهران رجبی‌اش خوب است که مثلِ خيلی از فيلم‌ها با نقشی حاشيه‌ای کلی توی چشم می‌آيد از بس که مسلط است. انتظامی برای درخشان نبودن‌اش تقصيری نداشت شايد. از بس که ديالوگ‌ها و فضاها و همه‌چيزِ فيلم کليشه‌ای است. آهنگِ کورس سرهنگ‌زاده (ديگه عاشق شدن، ناز کشيدن، فايده نداره، نداره…) که پخش می‌شود، انتظارِ ديدنِ چه تصويری را داريد؟ آفرين: طرف دارد عکس‌های قديمی را نگاه می‌کند و نوستــُل است و اين‌ها. تا يادم نرفته: آخ که موسيقیِ فيلم چقدر زياد است!
دو تا حرکت جالب هم ديدم که نمی‌دانم عرفِ هرساله‌ی سينمای مطبوعات است يا نه: يکی خنديدن و خوشحالی کردن در لحظه‌هايی جدی از فيلم که فکر کنم سازنده‌ی فيلم هم از شنيدنِ شليک خنده تعجب کند و ديگری دعوا! دهان من که باز مانده بود از درگيریِ يکی از خبرنگاران با يکی از هنرمندان. نفهميدم که کی بودند و ماجرا چه بود. پرس‌وجو هم نکردم چندان. خجالت کشيده بودم.
مرتبط:
فهرستِ فيلم‌هايی که بهمن می‌خواهد ببيند.
سنتوری در جشنواره نخواهد بود؟