حمله یا دفاع؟

روی جلد شمارهٔ ۳۷۶ هفته‌نامهٔ همشهری جوان (۲۵ شهریور ۱۳۹۱) طرح و عنوانی دارد که فکر می‌کنم تناسبی با مطالبِ تهیه‌شده برای پروندهٔ اصلی‌اش ندارد. «پروندهٔ تحلیلی همشهری جوان درباره حملهٔ دختران به عرصه‌های اجتماعی: دست‌ها بالا! – اول دانشگاه، بعد ورزش و حالا مشاغل کلیدی: هدف بعدی کجاست؟»

پرونده شاملِ دو گزارشِ جمع‌وجور و آماری است دربارهٔ ۱. حضور دختران در دانشگاه‌ها با عنوانِ «پسرانِ عزیز نگران باشند!» (نوشتهٔ زهرا صالحی‌زاده)، و ۲. حضور زنان در ورزشِ قهرمانی با عنوانِ «گردآفریدها» (نوشتهٔ لیلا سیف). به اضافهٔ گزارشِ توصیفیِ سمانه رحیمی از جمعه‌بازار و فروشندگانِ دخترِ آثار تزئینی با عنوانِ «دختران رنگ و طرح». این سه گزارش با ورودیهٔ مسؤول گروه اجتماعی (طبقِ شناسنامهٔ مجله: کامران بارنجی) به هم متصل شده‌اند. گفت‌وگوی کوتاهِ انسیه شهرستانکی با «پروفسور امیرهوشنگ مهریار» با عنوانِ «آسیب‌های حضور اجتماعی دختران را جدی بگیریم» بخشِ آخرِ این پرونده است.
چیزی که طرح و عنوانِ روی جلد (و بعضی عنوان‌های داخلِ مجله) به من القا می‌کند این است که زنان به عرصه‌های اجتماعی، که حضور در آن‌ها فقط حقّ مردان است، «حمله» کرده‌اند و حالا موقعِ «دفاع» است ولی در متنِ گزارش‌ها و مصاحبهٔ این پرونده چیزی از این جنس دیده نمی‌شود. اصلاً بحثِ تهدید بودنِ حضور زنان در اجتماع بررسی نشده اما جهت‌گیری در ورودیه، در عناوین و مخصوصاً روی جلد تفاوت خیلی بارزی با این متن‌ها دارد. آیا این‌که سردبیر و دبیر سرویس اجتماعیِ مجله مرد هستند و نویسندگان گزارش‌ها همه زن در این بی‌تناسبی نقش داشته؟ نمی‌دانم. این چند جمله را از ورودیهٔ این پرونده نقل می‌کنم:
«… آن‌ها دارند سنگرهای به نظر دست‌نیافتنی را یکی بعد از دیگری به چنگ می‌آورند. این اتفاق از کی شروع شد؟ آیا برنامهٔ خاصی برای پررنگ‌تر کردن نقش دختران ایرانی وجود داشته یا آن‌ها خودشان به صورت خودجوش حمله را آغاز کرده‌اند؟…»
پی‌نوشت – دیدم که در تبلیغِ این شمارهٔ مجله نوشته‌اند: «دست‌ها بالا!/ پرونده‌ای به بهانه روز دختر؛ بررسی یک اتفاق از پیش تعیین نشده: حمله دخترها به همه موقعیت‌های اجتماعی پسران (صفحه ۳۰)»

وقتی شورِ تعصب درمی‌آید

در اولین خبرِ ستونِ راستِ صفحهٔ دومِ شرقِ دیروز، دوشنبه، آمده است: «روزنامه الخليج[فارس] امارات اعلام كرد كه…»
خیلی برای من عجیب بود. دوستان روزنامه‌نگار ما توجه نکرده‌اند که الخلیج نام روزنامه است؟
پی‌نوشت – اول فکر کردم که ممکن است اصلِ خبر در خبرگزاری فارس هم همین جوری باشد. ولی دیدم که کارِ خودِ شرق است.

صنفی – با اندوه

اتفاقی که دیروز در ساختمان روزنامهٔ دولتی ایران افتاد، یعنی از یک طرف تهدید به افشاگری و از طرف دیگر یورشِ تهدیدشدگان، فارغ از همهٔ معناهای سیاسی‌اش، به عریان‌ترین شکلْ رسانه را به شکل میدان جنگ به نمایش گذاشت. تاریخ‌نگاران برای ارجاع دادن به وضعیت سیاهِ مطبوعات مثالی خواهند داشت وحشیانه. و بعضی از روزنامه‌نگارانِ بازداشتی (که از شرکت‌کنندگان در کنفرانس خبری آقای جوانفکر بودند) با مرغ عروسی و عزا قرابتی غمگین دارند. و روزنامهٔ اعتماد که قربانی شد. و قربانیانی که انجمن صنفی ندارند. و صنفی که برای تشکیل انجمنی تازه یا احیای انجمن سابق دیگر نایی ندارد.
مرتبط:
وجدان دردی در حد یک مکث! – احمد توکلی

كتاب جمعه

1.
يادِ دوستانِ بازداشت‌شده‌ام، شادی صدر، ژيلا بنی‌يعقوب، بهمن احمدی‌اموئی، سميه توحيدلو، محمدرضا جلائی‌پور، عبدالرضا تاجيك، عيسی سحرخيز، و ديگر بازداشت‌شدگانِ اين روزها گرامی. يادِ كشته‌شدگانِ اين روزها سبز.
2.
بهارِ سالِ 81 كه داشتيم به خانه‌ی جديد اثاث می‌كشيديم، در يكی از كارتن‌های كتابِ پدرم در انباری‌مان هشت شماره‌ی پراكنده از مجموعه‌ی 36 شماره‌ایِ كتاب جمعه را پيدا كردم. دانشجوی خبرنگاری بودم و از دورانِ طلائی آزادی مطبوعات در اوايلِ انقلاب زياد شنيده بودم. چيزی اما نديده بودم، نخوانده بودم. با ولع بلعيدم‌شان و تحسين كردم همتی را كه آن همه شور و شعور و خلاقيت را، فشرده، در مجله‌ای هفتگی به مردم عرضه می‌كرده. بعدتر اين هشت شماره بهترين جا را در كتابخانه‌ام اشغال كردند.
چند هفته پيش كه بهادر آمده بود ايران، خواست كه مجموعه‌ی‌ كاملِ كتاب جمعه را بخرد. (جايی درباره‌ی سرمقاله‌ی درخشانِ شماره‌ی يكِ مجله به قلم احمد شاملو شنيده بود.) رفتيم ميدانِ انقلاب، بازارِ كتاب. خريد. خواند. و بعد فكر كرديم كه اين‌ها بايد در دسترسِ همه باشند. به وب‌سايتی فكر كرديم كه خيلی شيك و تميز و مرتب بايگانی اين مجله را عمومی كند. قصدمان اين است كه به مرور مجله‌ها را اسكن كنيم. اگر بتوانيم مطالب را با نرم‌افزاری تبديل می‌كنيم به متن‌های قابلِ جستجو. اما انجام دادنِ اين كار از توانِ يك آدم به‌تنهايی خارج است. وبلاگ كتاب جمعه را موقتاً راه انداخته‌ايم كه هم‌فكری و همكاری شما را جلب كنيم. دستگاه اسكنرِ خانگیِ خواهرم كارِ اسكن را كند جلو می‌برد. آيا اصلاً خبر داريد كه كسی پيش‌تر اين مجله‌ها را اسكن كرده باشد؟ كسی با آيدا سركيسيان آشناست كه از او بپرسد يا با جواد مجابی مثلاً؟ راهِ بهينه‌ای برای بايگانی به ذهن‌تان می‌رسد كه خرجِ چندانی هم نداشته باشد؟

ماجرای روزنامه‌نگاری و من

گاهی چیزی برای آدم تموم می‌شه—جذابیت‌هاش رو از دست می‌ده. بدونِ این‌كه دلیلِ گنده‌ی ویژه‌ای داشته باشه. گاهی این چیز شغلِ آدمه. حتی اگه اون شغل روزی عشقِ آدم بوده باشه. اگه چیزی/كسی عشقِ آدم باشه و براش تموم بشه،… چند جور می‌شه واكنش نشون داد. از جمله این‌كه توی اون شغل/رابطه بمونی به ‌خاطرِ عشقی كه سابقاً داشته‌ای. و سعی كنی فراموش كنی این واقعیت رو كه برات تموم شده. واكنشِ عقلانی‌تر به نظرم اینه كه دنبالِ جذابیت‌های دیگه بری. عادت‌ها و وابستگی‌هات رو بذاری كنار. دل رو بزنی به دریا.
سه-چهار سال پیش، بعد از شش سال دیوانه‌وار و عاشقانه كار كردن، احساس كردم توی رابطه‌ی من با شغلم چیزی كمه. یا چیزهایی گم شده‌ان. كار كردنِ مستمر برای مجله زنان رو گذاشتم كنار‌ (نمی‌تونستم اون‌جا با دل و جون كار نكنم. پولی هم كه می‌دادن كم بود.) و روزنامه‌نگاری فقط برام شد كاری كه ازش پول درمی‌آوردم—اون هم بخور و نمیر. اما ذهن و وجودم از این اتفاق، از این تغییرِ شدید توی این رابطه، رنج می‌كشید. بهار 86 تا وسط‌های تابستون، كه روزنامه‌ی شرق رو توقیف كردن، چند ماه فراموش كردم كه روزنامه‌نگاری برام تموم شده. لذت داشت. اما بخشی از اون لذت برمی‌گشت به این‌كه بورسم جور شده بود و قرار بود برم یه دانشگاهِ حسابی درسِ نظری رسانه رو بخونم. اون موقع فكر می‌كردم می‌رم دانشگاه و با دستِ پـُر برمی‌گردم به شغلم. (چند روز پیش برای دوستِ عزیزی نوشتم كه) دستم پـُر نشد. خالی شد.
توی یك سالِ دانشگاه خیلی از چهارچوب‌های ذهنیم به هم ریخت. هنوز چیزِ مشخصی هم جایگزینش نشده. اما این واقعیت داره كه رابطه‌ی روزنامه‌نگاری و من تموم‌شده است. می‌دونم كه نمی‌تونم كـِرمِ روزنامه‌نگاری رو كاریش كنم. اون هست. جاش هم امنه. هر روز و هر لحظه سوژه‌های مختلفی به ذهنم می‌رسن برای پی‌گیری، برای سؤال، برای مطرح كردن. اما دارم جورِ دیگه‌ای با زندگی‌ام تا می‌كنم. گفتم كه: دستم خالی شده. و افتاده‌ام به گدایی دانش. می‌خوام درس بخونم. زیاد هم عجله ندارم. سرِ فرصت. می‌خوام سؤال‌هام رو جورِ دیگه‌ای مطرح كنم و جورِ دیگه‌ای پی‌گیری كنم. می‌خوام اگه بشه توی موضوع‌هایی كه برام مهم‌ان تحقیق كنم. البته حواسم هست: پشتوانه‌ام برای رفتن سراغِ این جذابیتِ جدید، روزنامه‌نگاریه.
می‌بینی آزاده، از زیرِ جواب دادنِ سؤالِ اصلی دررفتم: چرا روزنامه‌نگاری برام ته‌ كشید؟ نمی‌دونم. فكر می‌كنم به‌ش. ممنون كه باعث شدی اینا رو بنویسم.
مرتبط:
چرا دیگر در رسانه‌ کار نمی‌کنم؟ – حمیدرضا
دنیایی که دیده نشود تغییر نمی‌کند – معصومه

Jon Leyne

۱.
جان آدمِ جالبی است. ارتباطات بین‌الملل خوانده است در دانشگاه آکسفورد (با تمرکز بر واکنشِ جهانی به تروریسم) و سال‌هاست (بیست‌وسه سال) که برای بی‌بی‌سی کار می‌کند. بیش از یک سال است که شده است گزارشگرِ بی‌بی‌سی جهانی در تهران. آن‌طور که به من گفت حوزه‌ی علاقه‌مندی‌اش موضوع‌های اجتماعی و زندگی روزمره است به‌خصوص شیوه‌ای که ایرانی‌ها زندگیِ دوگانه دارند: در محیط‌های عمومی طوری حاضر می‌شوند و رفتار می‌کنند بسیار متفاوت از محیط‌های خصوصی. امروز داشت از یکی از کافی‌نت‌های تهران گزارشِ زنده‌ی رادیویی تهیه می‌کرد درباره‌ی وضعیتِ اینترنت (و به طورِ خاص وبلاگ‌ها) در ایران. توی کافی‌نت غیر از کامپیوتری که جان پشتش نشسته بود، سه تا کامپیوتر دیگر هم بود که پشتِ هر سه دختران جوانی نشسته بودند. داشتیم چای/قهوه می‌نوشیدیم و گپ می‌زدیم که جان گفت برایش خیلی جالب است که کافی‌نت را دختران اشغال کرده‌اند. ساعتم را نگاه کردم و گفتم شاید چون وسطِ روز است پسرها اغلب سرِ کارند. گفت می‌داند که احتمالاً حرفِ کلی و مبهمی می‌زند اما این‌طور به نظرش می‌آید که دختران در ایران برای هر کاری بسیار مشتاق‌ترند تا پسران.
۲.
گفته بود که درباره‌ی وضعیتِ حسین درخشان در این گزارشِ زنده حرفی نخواهد زد چون هیچ جایی رسماً خبری از او منتشر نکرده‌اند و او نمی‌داند که آیا بازداشتِ حسین به خاطرِ نوشته‌هایش است یا چیزِ دیگر. چانه زده بودم که ما هم نمی‌دانیم برای چه بازداشت شده اما باید همین سؤال از رسانه‌ها منتشر شود تا کسی، مقامی، منبعِ مطلعی جوابی بدهد. گفته بود که فقط می‌خواهد درباره‌ی جنبه‌های اجتماعی وبلاگ برنامه بسازد ولی اگر بخواهم می‌توانم در همان چند دقیقه‌ای که با من مصاحبه می‌کند، خودم موضوعِ بازداشتِ حسین را مطرح کنم.
قبل از این‌که مصاحبه را شروع کند خواست که صفحه‌ی اولِ زن‌نوشت را ببیند. فیلتر بود. (بله: همین آدرسِ جدید.. در کم‌تر از سه هفته.) گفت‌وگو با بحثِ چندش‌ناکِ فیلترینگ شروع شد. قبل از این‌که بخواهم بگویم اتفاقاً وبلاگِ حسین هم فیلتر است و خلاصه موضوع را طوری ربط بدهم به او، خودِ جان از بازداشتِ هودر پرسید.
اصلاً نمی‌دانم که برنامه شنیده شده یا نه. فقط من کمی احساسِ بهتری دارم نسبت به هفته‌ی گذشته که هی می‌خواستم کاری بکنم و نمی‌دانستم چه کاری می‌شود کرد وقتی (متأسفانه) خانواده‌اش تشخیص داده‌اند که سکوت بهتر است.

رسانه‌های جدید روزنامه‌نگاری را می‌کــُشند؟ – ۲

هی نوشتن‌ام نمی‌آمد. بعد که آمد دیگر بند نیامد. ببخشید که طولانی است. فکر کردم شاید خوب باشد دیدگاه‌های مختلف را بنویسم.


*******

به سالن کوچک کلوب که وارد شدم دیدم همه مشغول خوش‌وبش‌اند. عین جمع‌های روزنامه‌نگاران خودمان مثلاً در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران. حس خوبی نبود که خیلی غریبه بودم. چهره‌ی هیچ‌کدام از این آدم‌حسابی‌های مطبوعات این‌جا را نمی‌شناختم. جایی پیدا کردم و نشستم.
چهار نفر سخنران اصلی و مجری روی صحنه بودند. مجری از اتحادیه‌ی روزنامه‌نگاران اروپا بود. شروع کرد شمرده حرف زدن و توضیح دادن با حرکت ملایمی که به چشم‌ها و ابروها می‌داد، انگار که برای یک برنامه‌ی تلویزیونی اجرا کند. تأكيد كرد در بحث‌های مدل اتحادیه‌ی آکسفورد لزوماً کسی که به عنوان موافق یا مخالف حرف می‌زند، نظرِ شخصی‌اش را نمی‌گوید. مهم بحث کردن است. حتی اگر خودش با چیزی که می‌گوید دقیقاً موافق نباشد، باید طوری از آن نظر دفاع کند در بحث که بتواند رأی‌ها را جذب کند.
اول اندرو حرف زد. منتقد وب ۲.۰ و ویکی‌پدیا و نویسنده‌ی کتاب جنجالی‌ای که ادعا کرده است اینترنت دارد کلاً فرهنگ را از بین می‌برد. او که به عنوانِ روزنامه‌نگار شناخته شده نیست، در جمعِ تعدادی این‌کاره صحبت‌اش را با تعریف این‌که روزنامه‌نگاری چیست شروع کرد. (به نظرم همین شروعِ بد یکی از علت‌هایی بود که باعث شد در نهایت کمپ‌اش رأی نیاورد.) گفت که روزنامه‌نگاری با ابراز عقیده فرق دارد. و روزنامه‌نگار کسی است که فقط اطلاعات را جمع‌آوری می‌کند و بعد به شیوه‌ی آراسته‌ای ارائه می‌کند و بابتِ این کار دست‌مزد می‌گیرد. (همان تعریفِ کلاسیک که مبتنی است بر آبجکتیویتیِ روزنامه‌نگاری.) به نظرِ او اینترنت انفجارِ ابراز عقاید است و خوب است اسم‌ِ چنین محیطی را رسانه نگذاریم. گفت که ایده‌ی وب ۲.۰ و وبلاگ‌ها با این هدف است که رسانه‌های جریان‌اصلی تحریم شوند و حذف شوند. و این یعنی مرگِ روزنامه‌نگاریِ حرفه‌ای. با این حال اشاره کرد که او دارد از وضعیت فعلی حرف می‌زند. چه بسا در آینده سیستمِ اقتصادی‌ای برای وب تعریف شود که در آن کسانی (روزنامه‌نگارانِ حرفه‌ای) دست‌مزد بگیرند که کارِ حرفه‌ای برای وب ارائه کنند.
مخالفِ اول رابین بود، (که نوع ورودش به بحث من را خیلی یادِ دکتر شکرخواه انداخت و جای او را خالی کردم.) روزنامه‌نگار و گزارش‌گر معروفِ بی‌بی‌سیِ جهانی. یکی دو تا شوخی کرد اولِ صحبت‌هاش که من چیزی نفهمیدم اما سالن منفجر شد. یعنی کلمه‌ها را فهمیدم ولی به نظرم خنده‌دار نبود. اشاره‌ای بوده لابد به چیزی در فرهنگ‌شان یا نمی‌دانم. به هر حال… گفت که جای نگرانی نیست به خاطرِ این‌که هیچ بلاگری نمی‌تواند جای روزنامه‌نگار حرفه‌ای را بگیرد. هیچ رسانه‌ی جدیدی هم قبلی‌ها را نابود نکرده است. و اگر بتوانیم خودمان را با تکنولوژی تطبیق دهیم، همه‌چیز حل است و بلکه بتوانیم بهتر و سودمندتر هم روزنامه‌نگار باشیم. کیفیتِ کار را حفظ کنیم و از ابزارهای جدید استفاده کنیم. و البته تأکید کرد که اینترنت هم مثل بقیه‌ی رسانه‌ها کلی محتوای آشغال دارد. یعنی این‌که این‌قدر که بی‌کیفیتی‌اش را بزرگ می‌کنند، اغراق است. به نظر او دقت و سرعت که لازمه‌ی کارِ روزنامه‌نگاران است با استفاده از اینترنت که هم آرشیو دیجیتال دارد و هم در لحظه منتشر می‌شود به ارزان‌ترین شکلِ ممکن قابل دستیابی است. و نتیجه گرفت که اینترنت تهدیدی برای هیچ رسانه‌ی دیگری نیست.
موافقِ دوم، کیم بود. گفت که با این‌که هم‌نظر با اندرو است اما برخلافِ او فکر می‌کند که روزنامه‌نگاری از جمله یعنی ابرازِ عقیده. اگر خطری روزنامه‌نگاری را تهدید می‌کند به این خاطر نیست که حالا در وبلاگ‌ها هر کس می‌تواند نظر و عقیده‌اش را منتشر کند–و به نظرش این خصوصیت اینترنت خیلی هم هیجان‌انگیز و عالی است. به نظرِ کیم اقتصادِ روزنامه‌نگاری دارد آسیب می‌بیند و همین است که دارد موجب مرگ‌اش می‌شود. و گفت که تا پیش از این روزنامه‌نگاران بدونِ این‌که به درآمدشان فکر کنند، کارشان را انجام می‌دادند. اما حالا هیچ رسانه‌ای حاضر نیست پول خرج کند و گزارشگر بفرستد به جایی که خبر است. از بس که همه جور اطلاعات–گاهی کم و ناقص و حتی پرخطا و کلاً محتوای غیرحرفه‌ای–درباره‌ی همه چیز در اینترنت هست. به نظر او روز به روز پول دارد از اقتصادِ روزنامه‌نگاری خارج می‌شود.
دومین مخالف نازنین انصاری بود که اساساً بحث را به جای دیگری برد. در حالی که صحبت درباره‌ی روزنامه‌نگاری در بریتانیا بود، او به دفاع از رسانه‌های جدید از این زاویه پرداخت که در کشوری مثلِ ایران که محدودیت وجود دارد برای کارِ رسانه‌ها، اینترنت توانسته علیه سانسور عمل کند. و مثال‌هایی زد که حالا چندان هم ملموس نبودند. گفت که در ایران حکومت دشمنِ روزنامه‌نگاری است و نه رسانه‌های جدید. و بعد خیلی بی‌ربط شروع کرد به تعریف از مجله‌اش (کیهان لندن) که جز این‌که خالی می‌بست که ما دموکراتیم و «همه»ی نظرها را انعکاس می‌دهیم (منظورش این بوده احتمالاً که نظرهای مخالفِ حکومت ایران را پوشش می‌دهیم و به چشمِ او گویا «همه» مخالفِ حکومت‌اند.) به نظرم کاملاً بی‌ربط با جلسه حرف می‌زد. اساساً وقتی نشریه‌شان خارج از ایران است و به اینترنت به چشمِ منبعِ خبر نگاه می‌کنند، معلوم است که به اقتصاد نشریه‌شان لطمه‌ای که نمی‌خورد هیچ، شاید که به رونق‌اش کمک شود با اطلاعاتِ دست‌اولِ وبلاگی. من که ربطِ حرف‌هاش را به کل جلسه نفهمیدم. هرچند که جوی ایجاد کرد که غیربریتانیایی‌های حاضر در جلسه همه خواستند وضعیت کشورهاشان را بگویند و اعلام کنند که اینترنت چقدر به آزادی بیان در کشورهاشان کمک کرده است. به نظرِ من که رویکردِ خانم انصاری نکته‌ی انحرافی جلسه بود.
نکته‌های جالبی که مخاطبان (اکثراً روزنامه‌نگاران و استادان دانشگاه در زمینه‌ی روزنامه‌نگاری، مطالعات رسانه، و ارتباطات) مطرح کردند در مخالفت با موضوعِ جلسه این‌ها بود: اینترنت و مخصوصاً وبلاگ برای روزنامه‌نگاران امکانی است که چشم‌هاشان را بیشتر باز کنند و به ارتباطِ مستقیم با مخاطب تن دهند. واقعیت این است که روزنامه‌ها فقط به کسانی پول می‌دهند که نظرِ مدیریت را تأمین کنند، چون روزنامه‌نگاری در واقعیت آبجکتیو نیست. دیگری بحثِ اعتماد را پیش کشید که گویا بسیاری دیگر به رسانه‌های جریان‌اصلی اعتماد ندارند و وبلاگ‌ها را بیشتر قبول دارند. این هم مطرح شد که مردم به «بحث کردن» نیاز دارند و نه اطلاعات. و اینترنت شرایطِ بحث را فراهم می‌کند. ارزان و به‌سادگی. کسی هم به این اشاره کرد که این‌قدر نزنید توی سر رسانه‌های جدید. اینترنت هم روزنامه‌نگارِ حرفه‌ای دارد. این‌طور نیست که فقط آماتورها محتوا تولید کنند. یکی دیگر هم گفت این‌که روزنامه‌ها دیگر حاضر نیستند به گزارش‌گرهاشان پول بدهند که گزارش‌های میدانی تولید کنند به این خاطر است که «کیفیت» کار برایشان مهم نیست و همه می‌دانند که «لزوماً» مطالبِ روزنامه‌ها باارزش‌تر از مطالبِ وبلاگ‌ها نیست چون گاهی حتی روزنامه‌نگار برای تولیدِ مطلب کم‌تر از یک بلاگر وقت صرف می‌کند.
موافق‌ها کم بودند. اغلب هم فسیل بودند. بحث‌هاشان یادم نمانده. فقط یکی‌شان به این اشاره کرد که فرق است بینِ «ارتباطات» و «روزنامه‌نگاری». اینترنت برای «ارتباطات» بسیار مفید است و برای «روزنامه‌نگاری» مضر. و موجبِ از بین رفتنِ تدریجی این شغل می‌شود.
همين.

رسانه‌های جدید روزنامه‌نگاری را می‌کــُشند؟ – ۱

من الان کاملاً هیجان‌زده‌ام چون که از جلسه‌ی بسیار جالبی می‌آیم. موضوعِ جلسه این بود که آیا رسانه‌های جدید دارند جلوی ادامه‌ی حیات روزنامه‌نگاری را می‌گیرند یا نه. دو نفر موافق با موضوع و دو نفر مخالف با موضوع حرف زدند و بعد بحث به میان مخاطبان کشیده شد و نظرهای مختلف ابراز شد و دستِ آخر رأی‌گیری.
هیجانِ من نه از بابتِ محتوای بحث‌ها که از شکل و شیوه‌ی ارائه‌ی برنامه‌ی امروز است. (سری برنامه‌های «بحث‌های دوحه» را دیده‌اید در شبکه‌ی جهانی بی‌بی‌سی؟) بحث به شیوه‌ی انجمن (اتحادیه؟) آکسفورد انجام شد.
فعلاً نمی‌رسم بیشتر چیزی بنویسم. فقط سه ساعت وقت دارم که بخشی از آخرین مقاله‌ی درسی‌ام را که مانده بنویسم و تحویل‌اش دهم. ولی حتماً درباره‌ی برنامه‌ی امروز می‌نویسم. مخصوصاً که فردا روز جهانی آزادی مطبوعات است و من برخلافِ سال‌های گذشته نیستم که در برنامه‌ی انجمن صنفی روزنامه‌نگاران شرکت کنم. و راستی خبر دارید که چه به روزِ انجمن‌مان آمده است؟
پی‌نوشت: فعلاً بگویم که نتیجه‌ی رأی‌گیری بحث این بود: ۱۳ نفر موافق، ۴۳ نفر مخالف، و ۵ نفر ممتنع.

امتیازِ هفت لغو شد

عجب! پریروز داشتم شماره‌ی جدید هفت را ورق می‌زدم: درباره‌ی لئونارد کوهن—که عکس‌اش روی جلد بود—مطلبِ جالبی داشت و پیشِ خودم می‌گفتم که چه خوب که این مجله‌ها هستند… حالا اس‌ام‌اس رسید که امتیازش لغو شده است.
شماره‌ی 45، آخرین شماره؟
چرا توقیف نکنند وقتی که مخالفِ این چیزها هستند و قدرت دارند و قانون هم به‌شان اجازه می‌دهد؟ به اصلاحات هم نیاز نداریم و تنها تریبونِ قانوناً آزادِ جمهوری اسلامی (تریبونِ مجلس) را هم از دست می‌دهیم از بس که لابد بی‌اهمیت است…
حیف!
پی نوشت: خبر در ایسنا.

احمد بورقانی

حوالی دوم خرداد 86 برای گفت‌وگو رفتم به دفترِ احمد بورقانی. در واقع گفت‌وگو نبود. قرار بود نظرِ او را درباره‌ی اثرِ پدیده‌ی دوم خرداد 76 بر مطبوعات بپرسم—و او به نظرِ من آگاه‌ترین آدم در این موضوعِ خاص بود. با متانت و مهربانی حدود نیم ساعت برایم گفت و ضبط كردم. این روزها، كه او تازه از دنیا رفته است، درباره‌اش نوشته‌اند و خواهند نوشت. فكر كردم كه خوب است صدایش را بگذارم این‌جا. حیف است حرف‌هایش، حرف‌های این آدم‌حسابی، فقط در كامپیوتر من بماند. به گمانم او چهره‌ی مهمی در تاریخِ معاصرِ روزنامه‌نگاری ایران است و خوب است كه صدایش را بشود در اینترنت پیدا كرد.
ببخشید اگر كیفیتِ صدا چندان خوب نیست و حجم فايل زياد است. گوش كنید. (wma)
پی‌نوشت:
از دستِ من كمی دل‌گیر شده بود برای نوعِ چاپِ این گفت‌وگو در روزنامه‌ی شرق. تقصیرِ من نبود. صفحه جا نداشت. و البته نكته‌ای كه می‌گفت حرفه‌ای و دقیق و درست بود. و من شرمنده شده بودم. شرمنده‌ام. و این روزها مرتب یادِ گلایه‌اش می‌افتم…
مرتبط:
قصه‌ی روزنامه‌ی جامعه – مهرداد فرهمند
(… روند حوادث بعدها نشان داد که یاور جامعه در وزارت ارشاد، در واقع احمد بورقانی، معاون مطبوعاتی، و عیسی سحرخیز، مدیرکل مطبوعات داخلی این وزارتخانه، بودند. احمد بورقانی پس از صدور حکم تعطیلی روزنامه جامعه در اعتراض به این حکم از مقام خود استعفا داد…)
پيوند:
به ياد احمد بورقاني