وقايع اتفاقيه 3

هيچ چی سر جاش نيست اما کسی غر نمی زنه. آقای ويسی به دليل پستش ( معاون اجرايی سردبير ) از هر طرف مورد سوال قرار می گيره: گوشی های تلفن چی شد؟ فايلهامون کجاست؟ چرا دستگاه فکس وصل نيست؟ چرا ميز ما اون گوشه است؟ چرا اتاق تحريريه کجه؟ چرا … خودمونيم ها چقدر سر کردن با اين همه روزنامه نگار سخته!
اولين بار هست که از اولين شماره، يعنی ازپيش شماره يه نشريه، عضو تحريريه هستم. يه جور حس بانمکی داره. نمی دونی دقيقا چه روزی منتشر می شه. نمی دونی بايد کار کنی يا وايسی گپ بزنی. نمی دونی دقيقا چه کاره ای! تاسيسات ( به طور کامل ) آماده نيست و حتی هنوز سربرگ نشريه هم ( با اون لوگوی جالبی که آقای دالوند طرح زده ) چاپ نشده که با خودت معرفی نامه ببری به حوزه کاريت. يه جورايی سر کاريه ! اما اگه بخوام به طور خلاصه بگم، يه جور خر تو خر جالبيه. يعنی انرژی مثبت خوبی توو فضا وجود داره. ( اون وقت من خل و چل دارم ارتباطم رو با اين فضا کم می کنم ! )
امروز بهمون قول دادن که اولين شماره روزنامه وقايع اتفاقيه روز شنبه ( 29 فروردين ) منتشر می شه. اگه شنبه منتشر نشه، يحتمل تحريريه کم مياره و قاطی می کنه !
قرار شده بعد از اون تصميم کبری، فقط حوزه وزارت علوم، دانشجوها و بحث آموزش عالی را پی گيری کنم. چيزی که هميشه دغدغه ام بوده. احتمالا روزی 2-3 ساعت رو برای روزنامه کار می کنم.

وقايع اتفاقيه2

وقايع اتفاقيه رو … منتشر می کنن. اما خوب طبيعيه که شنبه اولين شماره اون منتشر نمی شه. چون ما تازه می ريم سر کار و فکر کنم هفته بعدش روزنامه دربياد. مديرمسئولش هم مصطفی خانزادی، نماينده مردم دماوند در مجلس است. قراره که روش وقايع اتفاقيه با ياس نو متفاوت باشه اما خوب حالا بايد صبر کرد و ديد. فعلا اطلاعات من همينه.

فحش مودبانه بعد از يک هفته تحمل!

خيلی محترم و دوست داشتنی هستی آقای عزيز!
اما نمی دانم به اندازه چند مغز کودنی که آمده ای شده ای دبير سرويس اجتماعی روزنامه ياس نو بی آنکه حتی بدانی خبر چيست، گزارش کدام است، ساعت خبر يعنی چه، ماکت چه شکلی است …
خبرها را يکی يکی می خوريم. نوش جانمان ! بی آبرويی را چه کنيم؟!

فکر می کنم درستش اينه

فکر می کنم درستش اينه که تو هر سازمانی، مدير، در خدمت کارکنانش باشه. يعنی برای پيشبرد کارها، مدير از تجربه، علم، آگاهی، امکانات و ارتباطات خودش مايه بذاره. اما بعضی وقتها اتفاقاتی می افته که آدم رو پاک نااميد می کنه. مثلا ديروز چون رئيس بزرگ ( ! ) در تبريز سخنرانی داشت، ضبط صوت سرويس ما رو برده بودن که صداش رو ضبط کنن. در واقع به خاطر آقای مدير، ما برای انجام کارهامون آواره شده بوديم ! تو کشور ما اين ماجرا کاملا بديهيه : همه در خدمت مدير ! اما فکر می کنم درستش اين باشه: مدير در خدمت همه.

امشب سر صفحه بندی، آقای

امشب سر صفحه بندی، آقای سردبير همونطور که پشت ميز نشسته بود و پرينت صفحه های بسته شده رو می خوند، ازم پرسيد: وبلاگ می نويسی؟ من هم که هول شده بودم، سرم رو کج کردم که يعنی بله ! پرسيد: توش چی می نويسی؟ ديگه بلبل شدم ! براش يه کم توضيح دادم. اما هنوز نمی دونستم منظورش از اين سؤالها چيه. به صفحه ای که جلوش رو ميز بود، اشاره کرد و پرسيد: منظورت از اين جمله که تو اين مصاحبه گفتی چيه؟ يه نگاه کردم و ديدم به به ! آبروم رفته هزار تا !!! :((
بچه های صفحه IT روزنامه ( اسمش انگار وبگشت است ) چند روز پيش تلفنی درباره وبلاگ باهام حرف زده بودن اما اصلا قرار نبود به اين زودی چاپ بشه !!! قرار بود حداقل يه بار قبل از چاپ بخونمش !!! نمی دونم چی از آب دراومده. قرار بود با يه سری وبلاگر ديگه هم صحبت کنن. قرار نبود من اولين مصاحبه شونده باشم ! آخه خيلی ضايعه که آدم تو يه روزنامه کار کنه، بعد از همون روزنامه بيان باهاش مصاحبه کنن! خيلی قرارها بود که عملی نشد و حالم رو گرفت. بعضی وقت ها فکر می کنم يا من خبرنگار نيستم که به اخلاق حرفه ای پابندم يا … بگذريم. برای هممون پيش مياد که صفحه خالی مونده باشه. خوب درک می کنم اضطراب اون لحظه رو. اميدوارم فقط به همين دليل همه قرارهامون يادشون رفته بوده.