در تنهایی
بر تنهایی گریستن
و تصمیم به
از تنهایی گریختن
و از دیگران ترسیدن
و به تنهایی خود آویختن
و تنها ماندن و در تنهایی بر تنهایی گریستن
۲۶ آذر ۱۳۹۱

پیشنهاد

«زن عقب رفت. مدت‌ها بود نمی‌دانست در بعضی مواقع چه کند. در حضور بعضی مردها روسری به سر داشت، در حضور بعضی‌ها نه، با بعضی‌ها دست می‌داد، با بعضی‌ها نه، گاهی که پستچی نامه می‌آورد مانتو به تن داشت، گاهی نه، وقتی زباله‌ها را می‌برد گاه چادر نازک می‌انداخت، گاهی نه… حالا مانده بود دست‌ها را کجا پنهان کند. دست میهمان محکم و طلبکار دراز شده بود.»
پاراگرافی از داستانِ ماهی‌ها از مجموعه داستان تمساح بودایی نیوزیلندی محبوب من، نوشتهٔ آسیه نظام‌شهیدی، انتشارات هیلا، ۱۳۹۰.

آنا کریستی

بهانه‌ای که باعث شد نمایشنامهٔ آنا کریستی را بخوانم منتفی شد ولی خوشحالم که این اثرِ یوجین اونیل (برندهٔ نوبل ادبیات و پولیتزر نمایشنامه‌نویسی) را خوانده‌ام. خلاصهٔ این نمایشنامه:
نمایشنامه سه شخصیت اصلی دارد: آنا، کریس (پدر آنا)، و مَت (معشوق آنا)، در چهار پرده نوشته شده است و ماجرا در ۱۹۱۰ می‌گذرد.
در پردهٔ اول آنا، که دور از پدر و پیش پسرعموهای مادرش در غرب آمریکا بزرگ شده، به شهرِ پدرش می‌آید؛ بیمار و خسته از روسپی‌گری. در نامه‌هایی که به پدرش نوشته، گفته بوده که برای پول درآوردنْ از کودکان پرستاری می‌کرده و حالا می‌خواهد پیش پدرش بیاید که کمی استراحت کند. کریس هم که در نامه‌هایش به آنا گفته بوده که کار ساختمانی می‌کند، در واقع صاحب یک بارجِ (بَلَم؟) حملِ زغال‌سنگ است. آنا قبول می‌کند که با پدرش به دریا برود. بقیهٔ نمایشنامه روی دریا می‌گذرد.
در پردهٔ دوم (۱۰ روز بعد) آنا و کریس با بارجِ کریس دریانوردی می‌کنند و مَت و چهار دریانورد دیگر را، که قایق‌شان ویران شده، نجات می‌دهند. در این پرده (که نمی‌توانستم متن را کنار بگذارم از بس جذاب بود) مَت و آنا بعد از گفت‌وگوی نسبتاً طولانی روی عرشه به هم علاقه‌مند می‌شوند.
پردهٔ سوم (۷ روز بعد، در ساحل اما همچنان روی بارج) صحنهٔ درگیری کریس و مَت است بر سر آنا. به این‌جای داستان که رسیدم، اول ناامید شدم از روند قصه اما همین‌طور که جلوتر رفتم همه چیز بهتر و بهتر شد. مَت، بدون این‌که به آنا پیشنهاد ازدواجی داده باشد، به کریس می‌گوید که آن دو قصد ازدواج دارند. کریس عصبانی می‌شود چون از طرفی نمی‌خواهد دخترش با یک دریانورد (هم‌شغل خودش) ازدواج کند و از طرف دیگر تازه آنا را پیدا کرده و از تنهایی درآمده و نمی‌خواهد به همین زودی دخترش را از دست بدهد. آنا هم که وسط درگیری وارد می‌شود از دست هر دوی آن‌ها عصبانی است که با او «مثل اسباب خانه» رفتار می‌کنند، نه کسی که شعور و حق انتخاب دارد. و بعد فکر می‌کند بهترین موقع است که واقعیت را در مورد گذشته‌اش بگوید. می‌گوید که در نوجوانی یکی از اقوام مادرش به او تجاوز می‌کند و بعد از این‌که توانسته از مزرعهٔ آن‌ها فرار کند، مدتی پرستارِ کودک بوده و بعد روسپی‌گری می‌کرده. مَت و کریس هر دو موضوع جدیدی برای عصبانیت‌شان پیدا می‌کنند و صحنه را ترک می‌کنند.
پردهٔ چهارم (۲ روز بعد): مَت و کریس بعد از دو روز عرق‌خوری و برنامه‌ریزی برای زندگیِ بدونِ آنا، به بارج برمی‌گردند. آنا پدرش را می‌بخشد که در کودکی او نقشی بازی نکرده. و مَت از آنا می‌خواهد قسم بخورد که دیگر روسپی‌گری نخواهد کرد. مَت و کریس، هر دو، جداگانه، برای رفتن به آفریقای جنوبی ثبت‌نام کرده‌اند و روز بعد عازمند. قرار می‌شود آنا و مَت ازدواج کنند و آنا منتظر هر دوی آن‌ها بماند.

مادراپور

مدت‌ها بود رمانی به این جذابی نخوانده بودم. تقریباً همه‌ی قصه‌ی مادراپور در هواپیمایی چارتر می‌گذرد. راوی یکی از شانزده مسافرِ این هواپیماست که ماجراهای عجیبِ پرواز را با دقت مشاهده می‌کند، تحلیل می‌کند و به مخاطب منتقل می‌کند و تا آخرین نفس هم به این وظیفه‌اش عمل می‌کند. (کاش می‌شد روایت‌های مسافران دیگر را هم خواند.)
جامعه‌ی مسافرانْ همه جور آدمی دارد: شخصی هندی که می‌خواهد انتقام مستعمره بودنِ کشورش را از غربی‌ها بگیرد، خانمِ مهماندارِ جذابی که مسؤولِ حفظِ آرامشِ مسافران است، قاچاقچی‌ای یونانی که در دوره‌ی سرهنگان و کثافت‌کاری‌هاشان کاره‌ای بوده و حالا از کشورش فرار کرده، پلیس مخفیِ آمریکائی، خانمی از اشرافِ فرانسه، دیپلماتِ قانون‌گرای فرانسوی، مترجم/زبان‌شناسی انگلیسی، پسر آلمانیِ همجنس‌گرای آنارشیستِ واقع‌گرایی که روشنگری‌هایش بارها به کمکِ جمع می‌آید، زنی تلخ و بسیار مذهبی، و دیگران.
نکته‌ی جذابِ کتاب برای من این است که ماجراها جوری جلو می‌روند که بسیاری از موضوعات، از تن دادنِ بی‌منطق به رأی اکثریت گرفته تا میل به رهبری، نقد می‌شوند. و از همه مهم‌تر: داستان نشان‌مان می‌دهد که چه راحت آدم‌ها نظمی ظالمانه را می‌پذیرند و حتی در پیشبردش همکاری می‌کنند.
دوست‌تر می‌داشتم پرداختِ شخصیت‌های زن داستان دست‌کم به اندازه‌ی شخصیت‌های مرد پخته می‌بود.
مادراپور را روبر مِرل در سال ۱۹۷۵ نوشته که مهدی سمسار آن را در ۱۳۵۷ به فارسی ترجمه کرده است. چاپ اولش (انتشارات خوارزمی) ۱۳۵۹ بوده و در ۱۳۸۰ چاپ دومش منتشر شده است؛ بدونِ ویرایشِ جدید. ترجمه‌ی رمانْ چندان جالب نیست؛ دست‌کم از نظرِ زبانِ فارسی. حتی جاهایی اذیت‌کننده می‌شود. حیفِ این قصه‌ی خوب.
درباره‌ی همین رُمان:
چیست این سقف بلند ساده‌ی بسیار نقش

پیشنهاد برای خواندن: نمایشنامه‌ی پلیس

نمایشنامه‌ی پلیس، نوشته‌ی اسلاومیر مروژِک*:
در یک نظام توتالیتر آخرین زندانی سیاسی توبه‌نامه‌ را امضاء می‌کند و آزاد می‌شود. پلیس، که کاری برای انجام دادن ندارد، سعی می‌کند با لباس شخصی بین مردم برود و آن‌ها را به اعتراض تحریک کند. اما مردم شاه‌دوست‌اند و لباس‌شخصی‌ها را کتک می‌زنند. پلیس از روی ناچاری گروه اپوزیسیونی تشکیل می‌دهد..
این نمایشنامه‌ی لهستانی را انتشارات اندیشه‌سازان با ترجمه‌ی بابک تبرایی و در ۱۳۸۳ منتشر کرده است.

رئیس پلیس: کلِّ نیروی پلیس بر لبه‌ی پرتگاه نابودی و در آستانه‌ی یک فاجعه قرار گرفته. کار یه پلیس چیه؟ بازداشت کردن اون‌هایی که جلوی نظم موجود قد علم می‌کنن. اما فرض کن که دیگه مردمونی از این دست باقی نمونده باشن. فرض کن که در نتیجه‌ی عملیات ارزشمند و شایان توجه نیروی پلیس ما، آخرین بقایای شورش و تمرّد میون مردم نابود شده و اون‌ها در همه جا کاملاً پشتیبان رژیم شده‌ن. فرض کن که اون‌ها یک بار و برای همیشه یک عشق ابدی نسبت به [خبردار می‌ایستد.] شاه نوپایمان و عموی نایب‌السلطنه‌اش پیدا کرده‌ن. اون وقت واسه‌ی پلیس چه کاری باقی می‌مونه؟

*Slawomir Mrozek

بهارِ خونين جاويدان

خرداد ۱۳۸۸ بود دخترم
بیش از تمام خردادها باران آمد
هم‌سن تو بودم
دلم زندگی می‌خواست
رنگ و آواز
خرداد ۱۳۸۸ بود
گاهی اگر
خیره می‌شوم
به نقطه‌ای
از پس
آن خرداد است
دیگر
از پدر‌بزرگ نخواستم
خاطرات انقلاب را تعریف کند
روز به روز
ساعت به ساعتش
دقیق یادم است
چگونه بگویم
آن سال
بر ما چه گذشت
تو باور نمی‌کنی
از پشت‌بام کلاشینکف در‌آمد
از خیابان باتوم
تمام کانال‌های تلویزیون
چارلی چاپلین نشان می‌داد
فراموش نکن
به کودکانت هم بگو
روزی روزگاری
در ایران
وقت آن رسید
خرداد ۱۳۸۸ بیاید
ما با هم بودیم
شکست نخوردیم
و
تا همیشه داغ داریم
(سارا محمدی – پاگرد)