نوروزنامه

كنارِ سبو سبزه‌ی عيد و سين‌های ديگر
چه می‌شد گَرَت بود، سينِ سرودی
كه هفتاد سين گر تو را هست و آن نه
همان هيمه‌ی خشكِ پاری كه بودی.
كنارِ سبو سبزه‌ی عيد و سين‌های ديگر
بدين عذرِ لنگت چه كوشی كه گويی:
«سرودِ من اين‌جا
«نسيمی‌ست،
«كه از بندِ رختی، گذر می‌كند، روی بامی
«و می‌داند آن‌جا
«در آن جامه‌ها، هيچ جان و دلی نيست
«كه از نام و پيغامِ او شاد گردند» و
آهسته مويی:
«چه شعر و سرودی؟ چه گفت و شنودی؟»
در آن سوی اين هستیِ هيمه‌وارِ تو، گيتی
بر آيينِ آيينه‌وارش
سروده‌ست و بر نغمه‌ی خود فزوده‌ست
چه هوهوی باران، چه هيهای رودی.
ولی تو، همانی كه پارينه بودی
نه شعری شكفتت
نه بر منظری تازه چشمی گشودی.
درين آبیِ آبیِ آفتابی
كنارِ سبو سبزه‌ی عيد و سين‌های ديگر
چه می‌شد گرت بود سينِ سرودی؟
(محمدرضا شفيعی‌كدكنی – از مجموعه شعرِ هزاره‌ی دوم آهوی كوهی)

زندگی

گفتي دريا
گفتم كوه
دل را زدی به دريا
سر گذاشتم به كوه
شانه‌ی تو: جزيره
شانه‌ی من: صخره
از سرِ تو تا شانه‌ی من
از سرِ من تا شانه‌ی تو
انتخاب
دوری
تنهايی.
پی‌نوشت- شعر كه می‌آيد انگار مخدر زده باشی، رگه‌های زندگی را واضح می‌بينی: درشت، برجسته…

خواندنی‌ها

فلسفه‌ی سیاسی (دیوید میلر – ترجمه‌ی بهمن دارالشفایی) از مجموعه‌ی «مختصر مفید»ِ نشر ماهی. ۱۳۸۷.
این کتاب خیلی روان و ساده و سریع درباره‌ی مهم‌ترین موضوع‌هایی که در سیاست وجود دارد چیزهای مهمی به‌مان می‌گوید. از این خیلی خوش‌ام آمد که در فصل اول شروع می‌کند به قانع کردنِ مخاطب که «چرا به فلسفه‌ی سیاسی نیاز داریم؟» و بعد قدم‌به‌قدم به موضوع‌هایی می‌پردازد چون «فرمانروایی سیاسی»، «دموکراسی»، «آزادی و محدودیت‌های حکومت»، «عدالت»، «فمینیسم و اصالت تکثر فرهنگی»، و «ملت‌ها، دولت‌ها، و عدالت جهانی». به نظرم خواندنِ این کتاب برای نابلدها خیلی مفید است برای بهتر فکر کردن به مسائل سیاسی. برای من كه بود. دستِ مترجم/رفیق هم درد نکند برای این ترجمه‌ی خوب.
گرسنه (کنوت هامسون – ترجمه‌ی احمد گلشیری) از مجموعه‌ی کلاسیک‌های مدرنِ انتشارات نگاه. ۱۳۸۳.
مدتِ زیادی است که دیگر رمان‌های کلاسیک نمی‌خوانم. احتمالاً از سرِ تنبلی. ولی خیلی خیلی خوشحالم که این رمانِ محشرِ قرنِ نوزدهمی را به پیشنهادِ آقای نویسنده به‌تازگی خوانده‌ام. رمان روایتِ زندگیِ مردِ جوانِ فقیر و گرسنه‌ای است که در خیابان‌های اسلو، پایتخت نروژ، سرگردان است. او نویسنده است یا به هر حال اندک درآمدی که گاهی به دست می‌آورد، از چاپ شدنِ مقاله‌های کوتاه و بلندش در روزنامه‌هاست. و آن‌قدر گرسنگی کشیده است که دائماً دچارِ توهم‌های عجیب و غریب است. توانِ جسمانی و عقلانیِ او رو به زوال است و همه‌ی این‌ها به بهترین شکل تصویر شده‌اند. من شیفته‌ی تصویرسازی‌ها و فضاسازی‌های این رمان شده‌ام.
فیلمی را هم که هنینگ کارلسن در ۱۹۶۶ بر اساسِ این رمان ساخته هفته‌ی پیش از شبکه‌ی چهار تلویزیون دیدم. رمان به مراتب سهمگین‌تر است. خواندنش را از دست ندهید.
در یک خانواده‌ی ایرانی (محسن یلفانی) از مجموعه‌ی دور تا دورِ دنیا، نمایشنامه‌ی نشرِ نی-شماره‌ی ۱۱. ۱۳۸۷.
نمایشنامه روایتِ چند ساعت از زندگیِ خانواده‌ای است که سالی یک بار دورِ هم جمع می‌شوند به یادِ دختر خانواده که سال‌ها قبل اعدام شده است. هر کدام از اعضای خانواده در خلوتِ خود با آن دختر و یادش دیالوگ‌ می‌کنند و از خلالِ همین حرف‌هاست که با شخصیت‌ها به مرور آشنا می‌شویم.
این نمایشنامه به چشمِ من یک جور قاب گرفتنِ هنرمندانه‌ی فضای خانواده‌هایی آمد که به نوعی در درگیری‌های سیاسیِ اولِ انقلاب عزیزانی را از دست داده‌اند. خوبیِ متن به نداشتنِ هیچ‌گونه شعارِ سیاسی است و تلخیِ واقعی‌اش. تلخیِ ناشی از این واقعیت که آرمانی که جوانانی را به جوخه‌های اعدام کشید اساساً وجود ندارد یا بسیار با چیزی که در ذهنِ آن‌ها می‌گذشته متفاوت است.
تا پیش از این چیزی از محسن یلفانی نخوانده بودم و فقط یکی دو بار اسمش را دیده بودم در میانِ اسامی اعضای کانون نویسندگان ایران و الان خوشحالم از این آشنایی. گفت‌گویی هم با او در ادامه‌ی نمایش چاپ شده است که به شناختنِ او ممکن است کمک کند.
زین سایه‌سارِ پُربرگ (گزیده اشعار اسماعیل خوئی) – مؤسسه‌ی انتشارات نگاه. ۱۳۸۴.
عاشقانه‌های خوئی (غزلواره‌ها) بی‌نظیرند. مثلاً این قسمت از غزلواره‌ی ۲۲ (صفحه‌های ۵۲ و ۵۳) را ببینید:
نه!
نه! هیچ شکی نیست در این که دوستم می‌داری،
و هیچ شکی نیست در این که دوستت می‌دارم.
و هیچ شکی نیست.
با این همه،
من از تو در خود
تصویری بی‌زوال نخواهم آفرید،
چراکه عشق نیز
چون خواستن
-گوهر گرامی جان و جهان-
گزندپذیر است.

صبح سپید است
شام سیاه
اندوهی خاکستری در میان.
(عباس کیارستمی – گرگی در کمین)

توصیف


درین شب‌ها،
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می‌ترسد،
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای
سرّ و سرودش را،
درین آفاقِ ظلمانی

(از شعرِ «درین شب‌ها» – محمدرضا شفیعی‌کدکنی)
پی‌نوشت – مبهوتِ توصیفِ شاعرم.

ماه

امشب از سرِ كوچه كه به طرفِ خانه می‌آمدم نگاه‌ات كردم. ابرها دورِ صورت‌ات را قاب گرفته بودند. بامزه شده بودی. هوا باد داشت، مثلِ همیشه. باد ابرها را جابه‌جا كرد و قابِ دورِ صورت‌ات خراب شد. این روایتِ دیدارِ امشب‌مان بود. اما می‌دانی، دوست دارم این‌طوری روایت‌ات كنم كه انگار توی قاب جا نمی‌شدی، یا دوست داشتی كاملاً بی‌آرایه باشی كه آن‌طور شدید ابرها را فوت كردی.