اگر این ژن نبود که پاهایم شبیه به پاهایش باشد، حالا نصفه‌شبی که ساقِ پایم می‌خارد و پاچهٔ پیژامه را بالا می‌زنم یادش نمی‌افتادم. (یا بالاخره به بهانه‌ای یادش می‌کردم؟) دارد می‌شود دو سال که نیست. «یادِ بعضی نفرات»…
روشنم، بابا.

توصیه به تو برای بعضی روزهای خوب

از وقتی که زندگی‌ام به تو آغشته احساس کرده‌ام که بدونِ تو وحشتناک خواهد بود. بدونِ دوستی، این‌چنین که تو هستی: حساس و هوشمند و باریک‌بین و همراه و عاشق. اگر از احوال من خواسته باشی، بدونِ تو *وحشتناک* است.
«انگار همیشه بوده‌ای» و انگار نخواهد آمد زمانی که نباشی. می‌دانی، تأثیرگذارترین بوده‌ای روی من. بخشِ مهمی از جهان‌بینیِ فعلی‌ام، هویتی که برای خودم تعریف کرده‌ام، رفتاری که با خودم و دیگران دارم، و نحوه‌ی شناخت و بیان احساساتم، در معاشرتِ نزدیک با تو صیقل خورده و اثر انگشتت خیلی جاهای وجودم هست. یعنی نباشی همْ خواهی بود. نگفته بودم؟ «من با ماه رابطه دارم»، رابطه‌ای با من داشته باشد یا نه.
در همراهیِ شگفت‌انگیزت با من و زندگی‌ام چیز کوچکی را نادیده گرفته بودیم شاید: توقع داشتن از هم بد نیست. حتی اگر بد باشد، وقتی ایجاد شدْ باید گفتش. گفتنش به دیگری *ضروری* است.
برایم بیشتر بگو. یا نگو: دست‌هایت را به من بده و بگذار آرام‌شان کنم.

«سقفِ آسمان کوتاه»

هنوز ساعتی نگذشته است از تمام کردنِ حالات و مقاماتِ م.امید، نوشتهٔ محمدرضا شفیعی کدکنی. کتابی بسیار لذیذ، سرشار از توصیف‌ها و روایت‌های دسته اوّل از یکی از مهم‌ترین‌های ادبیات معاصرِ ایران.
بخشِ اوّلِ کتاب را که می‌خواندم بارها از طنازی‌های اخوان بلندبلند خندیدم، بارها کودک بودن و حساسیت‌اش در رابطه‌اش با شفیعی‌کدکنی اشک به چشم‌ام آورد و بارها… این خیلی شخصی است: بغض گلویم را چنگ انداخت که چرا پدرم نیست که چنین کتابی را به دستش بدهم، تعریف کنم، به شوق بیاید و شروع کند به خواندنش و من از این‌که چیزی درخور به او معرفی کرده‌ام غرقِ لذت شوم. اولین کتابِ شعری که پدرم در نوجوانی‌ام به دستم داد، زمستان بود. و بعد من که آن کتاب شعر را حفظ بودم (هستم؟)، بارها به کمک گرفته می‌شدم وقتی که بابا می‌خواست به جمله‌ای از اشعارِ آن کتاب اشاره کند و واژه‌های درست و دقیق را به خاطر نمی‌آورد.
* محمدرضا شفیعی‌کدکنی، حالات و مقاماتِ م.امید، انتشارات سخن، ۱۳۹۱.
در موردِ این کتاب:
معرفی کتاب: حالات و مقامات م.امید
«در کوچه‌های نوازش»

الان می‌فهمم که سال‌ها بخش مهمی از ذوق‌زدگی‌هام از دیدار با آدمِ جالب یا خواندن متن جذاب این بوده که برای پدرم تعریفش کنم.
امروز آدم جالبی دیدم و جای تو خیلی خالی است، بابا.

۳۱ اردیبهشت‌ماه ۹۰

یک ماه از مرگِ پدرم گذشته. هنوز نمی‌توانم بنویسم از آدمِ بزرگی که بود. یعنی به کار بردنِ فعلِ گذشته برای پدرم سخت‌تر از خیلی کارها شده برای من.
باید کارهایی انجام دهم، از جمله پی‌گیریِ مسائلِ انحصار وراثت و باقیِ مسائل. و من هر بار که به عنوان انحصار وراثت فکر می‌کنم، خنده‌ام می‌گیرد. میراث پدرم برای ما نوعِ نگاهی است که به زندگی داشت. این‌که همیشه آگاهی داشتنْ بهتر است؛ این‌که همیشه و همواره باید ذهن را باز گذاشت و باید آموخت؛ اعتقادش به تخصص؛ آخ ..


هرقدر هم که رقص دونفره بلد نباشم، دليل نمی‌شود تنهايی برقصم. هر قدر هم بد شعر بگويم دليل نمی‌شود گوشی نباشد برای شنيدنش. هر قدر بداخلاق باشم، دليل نمی‌شود بی‌رفيق، پاييز را قدم بزنم، برگ‌برگ. دليل نمی‌شود تنها باشم. هيچ چيز.

وصف حال

روزهای عجيبی را می‌گذرانم؛ روزهايی پر از تغيير. تغيير که نه، وسوسه‌های دگرگون شدن. با اين همه از هوا و آب و زمين لذت می‌برم و به چيزی شبيه شده‌ام که تا کنون نبوده‌ام: يک پرستوی واقعی. دارم سعی می‌کنم آن‌چه را که بال‌هايم را بسته، بشناسم. تا حدی هم شناخته‌ام و همچنان مشغول کشف هستم. چشمانم بيشتر از قبل، باز هستند و دستانم بيشتر از قبل، رها. پر کشيدن چاره‌ی من است و هنوز نمی‌دانم به کجا. روزهای جديدی در راه است که دوستشان خواهم داشت. پر از خطر و شايد هم خطا.

امروز يک «ده‌شنبه» بود. يک روز که توی هيچ تقويمی نيست.

می‌بوسمت و اشک…

برای حميدرضای گُلم
سردم است و اشک‌هايم هرجايی شده‌اند. گستاخی مرگ را نمی‌توانم باور کنم که اين‌طور گزيده‌چينی می‌کند از ميان جوانان پاک. سرد است. همه چيز.