«ضد حال خوردن» هم توجيه دارد. اگر نباشد «ضد حال»، «حال» معنی نمی‌دهد.

از اين‌که دوستتان را خوشحال کرديد با تبريک‌هايتان ممنونم.

جای خالی وروجک‌ها

جايشان از همين حالا که هنوز نرفته‌ايم فرودگاه خالی‌ست. خانه‌مان سوت و کور می‌شود با رفتن خواهرزاده‌های وروجکم. چند روز است سؤال‌های فلسفی سمر هفت‌ساله شروع شده و مجبوريم اشک‌های گاه و بی‌گاهش به چشمش نيامده، موضوع بحث را عوض ‌کنيم. او خانواده‌ی بزرگ را دوست دارد که همه دور هم باشند و دائم می‌پرسد که چرا همه کنار هم و توی يک کشور زندگی نمی‌کنيم. بارها گفته که سفر طولانی را دوست ندارد و دلش می‌خواهد حداکثر تا لاهيجان سفر کند! نگاه او به زندگی از دريچه‌ی احساس است و بسيار به دل من می‌نشيند. آرين پنج‌ساله هم که بوسيدن را زياد دوست دارد، اين روزها بيشتر اطرافيانش را می‌بوسد. انگار می‌خواهد محبت ذخيره کند. به اين فکر می‌کنم که اين مدت جايشان برای کسی که خيلی دوستش می‌دارم چقدر خالی بوده و خوشحالم که می‌روند پيش او. کامبيز جان چشمت از همين حالا روشن!

پست از اين روزمره‌تر نمی‌شود

– نصفه‌شب است؟ باشد. بايد مانتوی سياهم را بشويم. فردا عصر قرار است دوست عزاداری را ببينم. نمی‌دانم چرا از روبرو شدن با دوستم واهمه دارم. نمی‌دانم چطور بايد رفتار کنم. سخت است.
– از اين‌جا که نشسته‌ام، سه دسته کتاب و مجله و کاغذ که نامنظم روی هم قرار گرفته، توی اتاقم است. مدت‌هاست از ديدن نامنظم بودنشان عذاب می‌کشم اما همت نمی‌کنم برای مرتب کردن‌شان.
– فولدری روی دسک‌تاپم چشمک می‌زند. مدت‌ها پيش قرار بود برای دوست و همکار عزيزی چند آهنگ از خواننده‌ای کرد را دانلود کنم که… هر چقدر هم که خجالت بکشم، کاری از پيش نرفته. امشب ترتيبش را می‌دهم.
– امروز چهارمين روز بود که صامت طی شد! اين يعنی از پنج‌شنبه صدايم درنمی‌آيد. پونه می‌گويد دوره‌ی بی‌صدايی يک هفته طول می‌کشد. فعلن خودم را بسته‌ام به به‌دانه.
– از همان روز پنج‌شنبه صدای موبايلم هم درنمی‌آيد. دوستی می‌گفت «بازر»ش سوخته است. خلاصه که دلم به دل گوشی‌ام راه دارد مثل اين‌که.
– داروهايی داده است چشم‌پزشکم برای تقويت چشم. تا هفته‌ی پيش همين‌جا لای روزنامه‌ها و کاغذها و خرت‌وپرت‌های روی ميزم بود. اما گم شده!
– فردا از صبح چند جا بايد بروم. اما مهم است که ديگر قرار نيست نيروی ثابت روزنامه «سرمايه» باشم. به گروه خونی من نمی‌خورد. شايد هم فکرهايی که در سر دارم، مانع می‌شود به فکر يک کار ثابت روزانه باشم.
– حوزه‌ی بهداشت و درمان را تا به حال به شکل تخصصی دنبال نکرده‌ام. کار هر کسی نيست. تخصص می‌خواهد و يا دست‌کم مشاوری متخصص. قرار است برای کمک به دوستی که حالا برای گذراندن طرح بايد برود به شهرستان، کارهايی در اين زمينه انجام بدهم. هنوز نمی‌دانم چقدر می‌توانم موفق باشم.
– رفتن دنبال کارهای مدرک چقدر طول می‌کشد اهالی سابق دانشکده‌ی خبر؟ يک هفته؟ يا يک ماه؟ يا؟
– کسی می‌داند داروی رخوت‌کش چيست؟ کسی می‌داند کجا انگيزه پخش می‌کنند؟

يک‌جور غم عميق و عجيبی است. يک‌جور تلخی که در هيچ شرايط ديگری وجود ندارد و مختص همين وضعيتی است که نمی‌خواهم بيشتر توضيحش بدهم. دلم می‌خواهد همين‌طور بی‌وقفه آهنگ‌ گوش بدهم و سبک شوم از اين همه اشک که پشت چشمم سنگينی می‌کند.

ادامه خواندن

سردرد عجيبی بود. قرص خوردم و خوابيدم. خواب که نبود. مرور اتفاق‌های ناخوشايند بود با چشمان بسته. می‌گويند کابوس. نه؟
سرم همچنان درد می‌کند و منگ هستم. منگ قرص يا منگ اتفاق‌هايی که مرور کرده‌ام؟ چقدر پوست‌کلفت شده‌ام. چقدر!

از هر چی بدت مياد سرت مياد!

الان 4 تا مهمان دارم که دارند از من فيلم‌برداری می‌کنند برای فيلم مستندشان. اين پُست‌ها هم برای اين است که می‌خواهند از وبلاگ نوشتن من فيلم بگيرند. خيلی کارسختی است که جلوی دوربين الکی الکی بخواهی تايپ کنی. مخصوصا اين‌که shift چپ keyboard من هم خراب شده است و اصولا تايپ مصيبت شده برايم. خلاصه که روده‌درازی الان من برای اين است که همچنان می‌خواهند فيلم بگيرند و من ديگر حرف درست و حسابی ندارم. فقط ترسم از اين است که عده‌ای از اين بينندگان خارجی فيلم مستند دوستانم فارسی بلد باشند و اين خزعبلات را بخوانند و خلاصه…
الان بنده با روسری در اتاق خودم نشسته‌ام! اين‌قدر صداو سيما را منع کردم که آخر سر خودم آمد. فرض کنين زن خانه در اتاقش با روسری و حجاب کامل نشسته است. حالا حکايت من است که اينجا نشسته‌ام در خصوصی‌ترين محلی که در عمرم دارم و دارم می‌لاگم اما با روسری و حجاب!
خلاصه که همين!

ما و صبح و دربند و بارون

يه صبح فوق‌العاده قشنگ با دوست‌های گُلم در دربند. همه‌چيز عالی بود. حتی خيس و گِلی‌شدنش هم چسبيد! طبيعت واقعا رؤيايی بود. هوای گرفته، نم‌نم بارون، درخت‌های نيم‌چه شکوفه‌زده، برف زير پا و سرمايی که خوشمزه بود.




رفتيم همون قهوه‌خونه که ازش کلی کلی زياد خاطره دارم و جاش هم عاليه وسط جنگل. نشستيم روی تخت‌های تراسش که مشرفه به يه منظره‌ی عالی. از زير تراس هم رودخونه رد می‌شه. با اون صدای جريان آب که با بارونی که می‌زد هر لحظه بيشتر می‌شد. اُملتی خورديم و چای و قليون و گپ و خنده.
اون‌قدر گِلی شده بودم که برگشتنه وقتی رسيدم به ماشين، کفش‌ها رو درآوردم و تا خونه با جوراب رانندگی کردم! خيلی تجربه‌ی باحالی بود. اصلا کلاج گرفتن بدون کفش يه جور ديگه است! اين روزا نبايد طبيعت رو از دست داد.