از یادداشت‌های شهر شلوغ [به اقتفای خورشیدخانومِ وبلاگستان]

نشسته‌ام توی تاکسیِ خطی، منتظر ۳ سرنشینِ دیگر. راننده وسطِ اعلام‌های «سیدخندان-صیاد» با همکارش حرف می‌زند: «خدائی لاستیک‌های به این نویی دیده بودی؟»
-چند خریدی؟
-نخریدم که؛ داداشم داشت ماشینش رو می‌فروخت، لاستیک‌هاش رو من ور داشتم.

*****

در نمایشگاه کتاب، به غرفهٔ انتشارات مجلس سر می‌زنم: «سی‌دیِ مطبوعات زنان رو دارین؟»
-جلوش رو گرفتن خانوم.
خنده‌ام می‌گیرد: «جلوی محصولاتِ انتشاراتِ مجلس رو هم می‌گیرن؟»
-از دست‌شون در رفته بود..
لوح مشروح مذاکرات مجالس شورای ملی و اسلامی را برمی‌دارم که نگاه کنم.
-برش دار خانوم، همین دو-سه نسخه باقی مونده. دیگه هم منتشر نمی‌شه.
*****

نیمه‌شب، پشت فرمان، چراغ قرمزِ ۱۰۰ثانیه‌ای. صدای پخشِ ماشینم بلند است، شیشه پائین است و «مثلث» پالت را گوش می‌کنم و هم‌خوانی با صدای مهدی ساکی. رانندهٔ ماشین کناری: «چه همه‌ش رو هم حفظی!» بی‌حوصله نگاهش می‌کنم. ادامه می‌دهد: «موزیک متفاوتی هم گوش می‌دی. چیه؟» ذوق می‌کنم از فرصتِ ایجادشده برای معرفیِ پالت.
*****

رانندهٔ تاکسی به خانمِ کناری گفت: «۲۰۰تومن دیگه بذار روش!» خانم عصبانی شد. راننده با متانت خاصی گفت: «اولِ صبحی اعصابِ خودم و شما رو بی‌خودی خرد نمی‌کنم. این رادیو به جای این همه مزخرفات یه جمله نمی‌گه که کرایه‌های تاکسی از اول اردیبهشت ۲۱درصد زیاد شده که همه بدونن. می‌خوان مردم رو به جون هم بندازن…»

انتشارِ دری‌وری

وبسایت تبیان مصاحبه‌ای کرده است با امان‌الله قرائی‌مقدم در مورد (به زعمِ مصاحبه‌کننده و مصاحبه‌شونده) معضلِ ازدواج پسران با دختران مسن‌تر. عنوان را هم گذاشته‌اند: «ازدواج با دختر بزرگتر بلای جان می‌شود؟»
آقای قرائی‌مقدم گفته‌اند: «به باور من جوانانی که تن به چنین ازدواج‌هایی می‌دهند، بر اساس علاقه و عشق واقعی ازدواج نمی‌کنند بلکه برای استفاده از منافع مادی و امکانات اقتصادی، دختری را که بزرگ‌تر است و شغل و درآمد و خودرو و خانه مستقل دارد، انتخاب می‌کنند.»
سؤالی که پیش می‌آید: آیا انگیزه‌یابی ازدواج پسران با دختران مسن‌تر به *باور* ایشان وابسته است یا به پژوهش میدانی نیاز دارد؟ از کجا می‌دانند دخترانِ مذکور لزوماً شغل و درآمد و خودرو و خانه مستقل دارند؟
وی سپس افزود: «زمانی که یک پسر با دختری بزرگتر از خودش ازدواج می‌کند کافی است یکی از اقوام یا دوستان به این تازه داماد بگوید که نتوانستی با یک دختر جوان ازدواج کنی و مجبور شدی یک پیر دختر را برای زندگی مشترک انتخاب کنی. این حرفها است که تاثیرات مخرب بسیاری بر مردانی می‌گذارد که با دختران بزرگتر از خود ازدواج کرده‌اند، و در نهایت به اختلاف و طلاق ختم می‌شود.»
سؤال: اگر یکی از اقوام و دوستان به تازه‌عروس آفرین بگوید که پسر جوانی را برای زندگی مشترک انتخاب کرده چطور؟ تأثیر سازنده دارد یا این هم مخرب است؟
جنابِ جامعه‌شناس گفته‌اند: «این افراد در ازدواج‌های بعدی‌شان هم نمی‌توانند موفق باشند و دیگر روحیه سابق را ندارند. در این میان زنان مطلقه‌ای که دیگر نمی‌توانند همسر مناسبی پیدا کنند هم برای تامین نیازهای اقتصادی‌شان ممکن است به راه‌های نامناسب کشیده شوند.»
نکته: در این‌جا ربط وثیقی میان «زنان مطلقه و راه‌های نامناسب» با «صحرای کربلا» دیده می‌شود.
پی‌نوشت- ممنون از محمد جعفری که این مصاحبه را نشانم داد.

چرخهٔ ابیوز

این نوشتهٔ شادی عزیز را تا به حال نخوانده‌اید؟ خواندنش (و حتی دوباره خواندنش) واجب است. کل متن را این‌جا بازنشر می‌کنم.


*****

این را باید خیلی وقت پیش می نوشتم. نشد. سعی می کنم بیشتر بنویسم در این مورد. بس که می شنوم که “آخه دوستم داره. روم حساسه. دوست نداره لباس باز بپوشم” یا “مرد خوبیه. گاهی عصبانی می شه یک کارهایی می کنه ولی بعدش معذرت خواهی می کنه گل می خره” یا “نه بابا اهل کنترل و این ها نیست فقط می خواد بدونه دوستام کیا هستند”. بس که ما نمی دونیم ابیوز و رفتار ابیوسیو چی هست. حق هم داریم. از کجا بدونیم؟ کتاب های مدرسه مون؟ کتاب های توی بازار؟ تلویزیون؟ رادیو؟ دانشگاه؟ بیل بوردهای روی در و دیوار شهرمون؟ مامان و بابا و مامان بزرگ و بابابزرگ و دایی و خاله مون؟
خشونت خانوادگی توافقی نیست. اگر طرف مورد خشونت واقع شده به هر دلیلی/دلایلی در رابطه بماند به معنی این نیست که می خواهد مورد آزار قرار بگیرد یا حقش است که مورد آزار قرار بگیرد. رفتار ابیوسیو یک الگوی رفتاری است که برای به دست آوردن و نگه داشتن قدرت و کنترل استفاده می شود. خشونت فقط کتک زدن نیست. می تواند فیزیکی، جنسی، روانی یا احساسی باشد.
رفتارهای ابیوسیو با گذشت زمان بدتر و شدید می شن.
ترس و تهدید
اگه دیدید از مدل نگاه کردن پارتنرتون حساب کار دستتون میاد، می ترسید، نگاهش یا چشم غره اش باعث می شه احساس کنید باید خودتون رو یا کارتون رو یا یک چیزی رو توجیه کنید. اگه دیدید کاری می کنه که باعث ترس شما می شه، که دوست دارید کاری رو بکنید لباسی رو بپوشید با کسی حرف بزنید ولی می ترسید که عصبانی بشه. اگه چیز پرت می کنه چیز می شکونه تهدید می کنه که یک بلایی سرتون میاره اگه وسیله ی تهدید آمیزی (چاقو مثلا) بهتون نشون می ده حتی اگه عملا بهتون آسیبی نرسونه، اگر تهدید به خودکشی می کنه، داد می زنه، در خلوت یا جلوی جمع خودتون یا خانواده تون رو تحقیر و/یا مسخره می کنه، بدانید و آگاه باشید که طرفتون ابیوسیوه.
آزار احساسی
اگه مسخره تون می کنه، یک کاری می کنه که باعث می شه فکر کنید به اندازه ی کافی خوب نیستید حتی اگه بگه خیلی دوستتون داره که بهتون می گه چاق شدید و باید لاغر بشید، به اسم های تحقیر آمیز صداتون می کنه، فحش های تحقیر آمیز می ده، یک کاری می کنه که احساس گناه و ناتوانی بکنید (مثلا در مورد بچه، کار خونه یا توانایی های فردی)، باعث می شه فکر کنید دارید دیوونه می شید یا مرتبا بهتون می گه که دارید دیوونه می شید، یک دقیقه مهربون و رمانتیکه یک دقیقه بعد عصبانی و/یا بی توجه، همه ی توجه شما رو برای خودش می خواد، بدونید که این ها دوست داشتن نیست، عادی نیست، قابل قبول نیست و حق هیچ کس نیست که با این شرایط زندگی کنه.
منزوی کردن
کنترل اینکه کسی چی کار می کنه، با چه کسانی دوست است و با چه کسانی کجاها می رود، با چه کسانی حرف می زند، چه چیزی می خواند یا خواستن تلفن دوستانش، کنترل اینکه چه می پوشد، اجازه ی درس خواندن یا سر کار رفتن ندادن، کنترل معاشرت هایش و به کار بردن حربه ی دوستت دارم مال منی برام مهمی عاشقتم که حسودم همه و همه نشانه ی رفتار کنترل گر بیمار است.
کی بود کی بود من نبودم
این ها که ابیوز نیست. حالا چرا خودت رو لوس می کنی؟ طوری نشده که. خیلی سخت می گیری. مهم اینه که دوستت دارم. بیا از اول شروع کنیم. چقدر کش می دی همه چی رو. یک چیزی شد تموم شد ول کن حالا. نمی دونی کی باید حرف بزنی اون موقع خسته بودم. تقصیر خودته که عصبانیم کردی. مگه نمی دونی این کارو بکنی— این حرف رو بزنی— فلان چیز رو بپوشی— عصبانی می شم؟
استفاده از بچه
آیا پارتنرتان در مورد بچه ها به شما احساس گناه می دهد؟ آیا از طریق بچه ها برای شما پیغام پسغام می فرستد؟ آیا تهدید می کند که بچه ها را می گیرد یا بلایی سرشان می آورد؟ این رفتار نرمال نیست. اسمش ابیوز است.
مردی گفتند زنی گفتند
مثل کلفتش باهام رفتار می کنه. انگار وظیفه ام فقط شستن و بختن باشه. همه ی تصمیم های بزرگ رو خودش می گیره. کارها رو مردونه زنونه کرده. نمی ذاره حرف بزنم و نظر بدم می گه تو مهم ترین کارت بزرگ کردن بچه هاست.
آزار /کنترل مالی
مانع کار کردن شما می شود و بعد تنبل و مفت خور صدایتان می کند؟ مجبورتان می کند برای پول ازش خواهش کنید و دلیل بیاورید؟ طوری بهتان پول می دهد که انگار محبت می کند و به شما پول تو جیبی می دهد؟ پول شما را می گیرد انگار پول خودش باشد؟ نمی گذارد شما بدانید چقد درآمد دارد؟ این رفتارها اسمش ابیوز است.
این ترجمه ی کمی دست کاری شده (با توجه به اختلافات فرهنگی) چرخه ی ابیوزه. ما کپی اش رو از سایت وزارتخونه و بهداشت عمومی پرینت می کنیم می دیم دست مردم. ترجمه اش دم دستیه. هر جاش رو خواستید عوض کنید. در موردش حرف بزنید. از تجربه های شخصی تون بگید. بذارید حرف بزنیم تا این چرخه ی لعنتی شکسته بشه
بعد نوشت: اسمش چرخه است چون وقتی زنی/مردی توش گیر می افته بیرون اومدن ازش خیلی سخته. یک روال ثابت داره: آزار و ابیوز بعد مهربانی و محبت بعد دوباره آزار و ابیوز و …. تا آدم هایی که مورد آزار بودن میان از چرخه بیان بیرون یک رفتار خوب محبت آمیز می بینن و می مونن. برای این اسمش چرخه است.

متروی تهران – واگن مخصوص زنان

به مرضی دچار شده‌ام که هر چه برای درمانش می‌کوشم بدتر می‌شود: می‌خواهم همهٔ اتفاق‌های اطرافم را ثبت کنم. شاید به اشتراک گذاشتنِ بعضی از این چیزهایی که ثبت می‌کنم باعث شود از شدت مرضم کم شود. دیروز بعدازظهر در راه برگشت به خانه کم‌تر از دو دقیقه از صدای آن‌چه که در واگن مخصوص زنانِ متروی تهران می‌گذرد ضبط کردم که گذاشته‌ام‌اش روی یوتیوب:

موقعِ قضا

وَنِ خطی پُر شد از مسافر و از پایانه حرکت کرد. ۱۰متر جلوتر پشتِ چراغ قرمز توقف کرده بودیم که..
-ای وای! آقا، نگه دار.. کیفم رو جا گذاشته‌م. پیاده می‌شم.
-باشه خانوم. ولی باید پونصد تومن کرایه‌ات رو بدی..
-دو قدم راه اومدی، کل کرایه رو می‌خوای بگیری؟… بیا آقا. بگیر. چی کار کنم؟ مجبورم. ولی این انصاف نیست.
بلافاصله از وقتی که آن خانم پیاده شد تا انتهای مسیرْ راننده یکریز از این موضوع حرف زد. سرخطّ حرف‌هاش:
-وقتی از پایانه اومده‌م بیرون که دیگه نمی‌تونم برگردم یه مسافرِ دیگه صدا بزنم بیاد بشینه سر جای این یکی.
-می‌گه بی‌انصاف! بنزین قیمتش ۴برابر شده، کرایه‌ی من ثابت مونده. اون‌وقت به من می‌گه بی‌انصاف!
-به نظر شما بی‌انصافم من؟ کجاش بی‌انصافیه؟
-به‌ولله شده که کرایه نگیرم از مسافر. گفته کیفش رو زده‌ن یا پولش رو جا گذاشته. این‌جور آدمی‌ام. اون‌وقت به‌م می‌گه بی‌انصاف.
-خانوم، اگه ناراحتی برو با رئیس خط حرف بزن. به‌ش بگو تا ببینی چی جوابت رو می‌ده.
اغلبِ ما، مسافرها، چیزی نمی‌گفتیم. یکی بود که گاهی حرف‌های راننده را تأیید می‌کرد و سعی می‌کرد آرام‌اش کند. چیزی نمی‌گفتم و مخ‌ام مدام مشغولِ بررسیِ موضوع بود. قضاوت می‌کردم و نتیجه‌ای نمی‌داد. چرا راننده این‌قدر از تصمیمِ خودش نامطمئن است؟ چرا به تأییدِ مسافران نیاز دارد؟ خودش را مقصر می‌داند؟ آن خانم که پیاده شد، زیرِ لب چه چیزهای دیگری گفته که ما نشنیده‌ایم؟ آیا پیشِ رئیسِ خط رفته؟
آن حرفِ راننده که گران شدنِ بنزین و صرف نکردنِ شغلش را نشانه‌ای از حقانیتِ خودش گرفته بود روی اعصابم بود. و منتظر بودم که در مسیرْ مسافرِ دیگری سوار کند تا چیزی بگویم. کسی را سوار نکرد.

حریم خصوصی

شقایق، که خارج از ازدواج باردار است، از سوی پدرش تهدید به مرگ می‌شود و از خانه در شهرستانی کوچک فرار می‌کند و به تهران می‌آید. حالا ۱۵ سال از آن ماجرا گذشته و خواهرِ کوچک‌ترِ شقایق، به درخواستِ پدر، دربه‌در دنبالِ خواهرش می‌گردد. در این مسیر از مددکارِ زندان گرفته تا همه‌ی کسانی که زمانی شقایق برایشان کار می‌کرده، و حتی همسایه‌های شقایق به خواهرش کمک می‌کنند. این قصه‌ی فیلمِ عصر جمعه است.
فارغ از فیلم و موضوع‌های اجتماعیِ خوبی که مطرح می‌کند، سؤالی بدجور ذهنم را درگیر کرده: آیا صرفِ داشتنِ روابطِ خانوادگی با شخصی مجوزی است برای این‌که اطلاعاتِ آن شخص را در اختیار بگذاریم؟ آیا—اگر بخواهیم به بدبینانه‌ترین سناریو فکر کنیم—ممکن نبود همکاری با خواهرِ شقایق به قتلِ شقایق (قتلِ ناموسی) منجر شود؟ شاید بشود اطلاعات دادن به خانواده را برای زیر ۱۸ساله‌ها فهمید (که طبق قانونْ پدرْ ولی است)، اما به نظرم می‌آید حفظِ حریمِ خصوصی اشخاص در جامعه آن‌قدر مهم است که این‌جور رفتار کردن با آدم‌های بالغ مجاز نباشد.
به نظرم رسید فیلمنامه‌نویس و کارگردان جورِ دیگری به این موضوع نگاه می‌کنند: انگار که درک‌شان از جامعه قبیله‌ای باشد تشکیل‌شده از آدم‌هایی که باید از سوی قبیله محافظت شوند.

مرگ

چند روز پیش، نزدیکِ ایستگاه حقانی، توی قطارِ شلوغِ بعدازظهر، بوی سوختگیِ ملایمی آمد. قطار توی تونلِ تاریک توقف کرد و کمی بعد چراغ‌ها و هواکِشِ قطار هم از کار افتاد. نورِ ملایم و کم‌جانی که صورتِ آدم‌ها را روشن می‌کرد، از تک‌چراغ‌های اضطراری‌ای بود که جلوی درهای قطار نصب‌اند و توی آن وضعیت روشن شده بودند.
آقایی حدوداً شصت‌ساله روبه‌روی من نشسته بود. خیلی هراسان به کنارْدستی‌هایش و به هر کسی که به او توجه می‌کرد، می‌گفت که بوی سوختگی غیرعادی است و قرار است اتفاق بدی بیفتد. بعضی‌ها سر به تأیید تکان می‌دادند و بعضی دیگر با بی‌تفاوتی نگاهش می‌کردند. به چشمِ من تعدادِ بی‌تفاوت‌ها خیلی زیادتر بود.
من زیاد به مرگ فکر می‌کنم. از جمله در شرایط خطر. و هر بار که فکر کرده‌ام اول مطمئن شده‌ام که با مرگم چیزِ خاصی از دست نمی‌دهم. در آن لحظه هم به همین فکر کردم و با آرامش توی چهره‌ی دیگران دقیق شدم. پسرِ جوانی که از خواب پریده بود و حالا با تکیه دادن سرش به عقب چُرت می‌زد، خانمِ میان‌سالی که نگاهِ نگرانش را از این طرف به آن طرف می‌کِشید اما هیچ حرفی نمی‌زد، دختر و پسر جوانی که خیلی نزدیک به هم ایستاده بودند و به وضعیت می‌خندیدند، مردِ میان‌سالی که موبایل از گوشش نمی‌افتاد و داشت معامله‌ای می‌کرد،…
ده دقیقه‌ی بی‌نظیری بود.

عمومیِ خصوصی

واگنِ مخصوصِ بانوان در متروی تهران به چشمِ من امتدادِ اتاق پذیراییِ خانه‌مان است در فضای عمومی. این‌طوری است که انگار زنان با وارد شدن به این واگنْ فضای خصوصی‌شان را گسترش می‌دهند بدون آن‌که اساساً به فضای عمومی وارد شوند.
– حالا که جا نیست بشینی، بده کیفت رو نگه دارم.
– بیا بشین این‌جا، خانوم. یه کم جمع‌تر می‌شینیم تو هم جا می‌شی.
– چه موهای شفافی داری! مارکِ رنگِ موت چیه؟
– [دست‌فروش سوتین‌ها را یکی‌یکی نشان می‌دهد] از اینا استفاده کردی تا حالا؟ می‌گن چون ابر داره سینه رو کوچیک می‌کنه به مرور. آره؟
– انگار انگلیسیت خوبه. کلاس زبانِ خوب می‌شناسی؟
– این آلودگی هوا چه حالت تهوعی می‌ده به آدم. [نفرِ سوم از آن طرف‌تر تأیید می‌کند و ادامه می‌دهد] شیر بنوشین خانوما تا می‌تونین. این سرب‌ها باید دفع بشه.
خیلی به حسّ دوگانه‌ای که نسبت به این فضا دارم فکر کرده‌ام. از طرفی احساسِ صمیمیت و همبستگی و امنیتِ ویژه‌ای در واگن وجود دارد که در فضای عمومی دیگری تجربه‌اش نکرده‌ام (تا به حال به فضای عمومیِ تک‌جنسیتیِ دیگری مثلِ پارک ویژه‌ی زنان نرفته‌ام.) و از طرف دیگر مدام به حریمِ شخصی و خلوتِ آدم حمله می‌شود—از خانمی که کنارِ تو ایستاده و تکیه‌اش را رویت می‌اندازد تا دست‌فروشی که بساطش را بی‌هوا روی پایت پهن می‌کند. تجربه‌ام در واگن‌های عمومی اساساً چیزِ دیگری است.

طرحِ يك شكايت

حالا بيشتر از 24 ساعت است كه شهروندانِ تهرانی دوباره می‌توانند از سيستمِ پيام كوتاهِ تلفن‌های همراه استفاده كنند. اين‌كه آيا دولت اساساً محق بوده است كه سه هفته اين خدمات را ارائه نكند، به كنار. موضوعِ نارضايتی من عمدتاً از اين است كه دولت نيازی نديده است به شهروندان بابتِ سلبِ حق‌شان توضيح دهد–فارغ از اين‌كه چقدر توضيح‌اش می‌توانست قانع‌كننده باشد.
می‌خواهم به ديوانِ عدالتِ اداری شكايت كنم. البته حتماً درباره‌ی نحوه‌ی نوشتنِ شكايت‌نامه و مراحلِ قانونی‌ِ بعدش نياز به مشاوره‌ی حقوقی دارم اما به هر حال خيلی جدی‌ام برای اين كار. نكته‌ای، نظری، حمايتی؟
ايده از: شهروندِ باحالی كه پارسال از شركتِ مترو شكايت برد به ديوان عدالت اداری كه چرا بليت تك‌سفره نمی‌فروشند.
مرتبط:
من اس‌ام‌اس نمی‌زنم

کامیار و آرش علایی

دو روز پیش که روز جهانی ایدز بود هیچ کارِ خاصی نکردم. نه درباره‌ی ایدز بیشتر خوندم نه درباره‌اش با کسی حرف زدم و نه حتی این‌جا چیزی نوشتم. راستش احساسِ بدی هم از این بابت نداشتم. اما دیشب که وقت شد و چند ساعتی وب‌گردی کردم، مطلبی که یادی بکنه از برادران علایی پیدا نکردم. کاش یادمون نره که این دو تا برادر سال‌ها برای آگاه کردنِ ما درباره‌ی ایدز تلاش کرده‌اند. سال‌ها در انستيتو پارس (که خودشون بنیان‌گذارش بودن) و کلینیک‌های مثلثی به آدم‌ها یاد دادند که چطور پیشگیری کنند از مبتلا شدن به ایدز (و بقیه‌ی بیماری‌های مقاربتی). سال‌ها وزارت بهداشت، درمان، و آموزش پزشکی از مشاوره و تخصص و ایده‌های این دو استفاده کرده برای برنامه‌های مبارزه با ایدز. یادمون نره که اگه الان پنج‌ماه و نیمه که به هر دلیلی (بی‌دلیل؟) زندانی‌ان، کسایی باید جای این دو تا پزشک رو بگیرن. بعضی کارها تعطیل‌بردار نیستن. نباید باشن.
مرتبط:
free the Alaeis