حقیقت‌یابی یا آبروبـَری؟

خلاصه‌ی ماجرا این است که دانش‌آموزانی که به علتِ اجرای طرحِ بومی‌سازی در کنکور امسال با وجودِ رتبه‌های خوب در دانشگاه‌های خوب قبول نشده بودند چندین روز تحصن کرده بودند و اعتراض (اواخر شهریور). خبرنگارِ صداوسیما با دوربین و تجهیزات می‌رود میان‌شان و یکی‌یکی می‌پرسد که رتبه‌شان چند بوده و به چه چیز اعتراض دارند. بعدتر (همین دو هفته پیش) در چند نوبت برنامه‌ای از بخش‌های خبری شبکه‌های مختلف پخش می‌شود (با اعتماد به گزارشِ دختردایی‌ام): تصویرِ دانش‌آموزان نشان داده می‌شود و رتبه‌ی ادعایی‌شان. صدای خبرنگار فاتحانه روی تصویر می‌نشیند که «رتبه با این نام مطابقت ندارد.»
به موضوعِ اصلی کاری ندارم. سؤالِ من درباره‌ی نقشِ رسانه‌های جمعی است. آیا این کارِ صداوسیما حقیقت‌یابی است یا آبروبـَری؟
به گمانِ من آبروبـَری است. ممکن است دانش‌آموزان دقیق حرف نزده باشند. (مثلاً کسی رتبه‌اش ۳۰۲ باشد و بگوید رتبه‌ام ۳۰۰ است.) آیا خبرنگار (مصاحبه‌گر) به اقتضای حرفه‌اش نمی‌داند که لزوماً همه دقیق حرف نمی‌زنند؟ (خاصه در زمانِ اعتراض و شلوغی و تحصن…) آیا جز این‌که فهمیده است آن نام با آن رتبه هم‌خوانی ندارد، گشته است دنبالِ رتبه‌ی واقعیِ او؟ اگر جواب مثبت است، چرا آن را اعلام نکرده است؟ اساساً آیا اجازه دارد تصویری را که برای مقصودِ دیگری (خبررسانی درباره‌ی اعتراضِ دانش‌آموزان) ضبط کرده است، جای دیگری استفاده کند، آن هم با این همه تأکید بر دروغ‌گو نشان دادنِ معترضان؟
دوستی می‌گفت: «صداوسیماست. انتظارِ بیشتر نباید داشت.» انتظار را نمی‌دانم اما می‌شود تذکر داد. حداقل در همین حد و حدود.
مرتبط:
دانش‌آموزان قربانی طرح بومی‌سازی جنسیتی با تهدید وادار به سکوت شدند

كارِ خير

در یك ماهِ اخیر دست‌كم شش تا ای‌میل گرفته‌ام با مضمونِ سرزنشِ شهردار و رئیس‌جمهور و دیگران به خاطرِ رسیدگی نكردن به وضعیتِ دانش‌آموزانی كه در آتش‌سوزی یكی از مدرسه‌های یكی از روستاهای مرودشت سوخته‌اند و عكس‌هاشان
جدا از این‌كه آیا مسؤولان برای این كودكان كاری می‌كنند یا نه، ما چه كار می‌توانیم بكنیم؟ شهرزاد پروژه‌ی جدیدی را شروع كرده است كه اگر می‌خواهید به این دانش‌آموزان كمكی كنید، به نظرِ من بهترین راه همكاری و همراهی با اوست كه پروژه‌های مشابهی را هم قبلاً با موفقیت انجام داده است. این‌جا و این‌جا و این‌جا را ببینید.

هويت

1.
اين روزها كه مي‌روم دانشگاه، دانشجوياني را مي‌بينم كه رُبان سبزِ تيره به لباس‌شان زده‌اند. فكر كردم مربوط است به يكي از كمپين‌هاي آگاهي‌رساني‌هاي بهداشتي (به خاطرِ پيش‌زمينه‌‌ي ذهني از رُبان‌هاي صورتي و قرمز). پرسيدم و جواب شنيدم كه به خاطرِ عاشوراست.
2.
در ايستگاه متروي نزديك دانشگاه براي بالا آمدن از اعماقِ زمين، بايد سوارِ آسانسور شويم—اگر نخواهيم 177 پله را بالا برويم! و البته چون ايستگاهِ شلوغي است، اغلب زمان‌ها آدم‌ها “كتابي” كنار هم مي‌ايستند كه تعداد بيشتري آدم توي آسانسور جا شود. روزي كه ديدم به اندازه‌ي دست‌كم دو نفر، از هر طرف، دورِ يكي از آدم‌ها فاصله‌ي خالي است، تعجب كردم. از آن پشت سـَرَك كشيدم و ديدم كه او لباسِ افغاني (شبيهِ آن‌چه از تصويرهاي اعضاي گروهِ القاعده در رسانه‌ها به ذهن‌ها مي‌ماند.) به تن دارد.
3.
در يكي از كلاس‌هاي ترمِ جديد، كه موضوع‌اش درباره‌ي “داياسپورا“ست، يكي از دانشجوهاي دورگه‌ي آمريكايي-بريتانيايي از اين گفت كه اين روزها آمريكايي بودن در [محافلِ آكادميكِ] اروپا سخت شده است. اشاره‌ي او به دورانِ بعد از اعلامِ “جنگ با ترور” است و سياست‌هاي دولتِ جرج بوش و مخالفت‌هاي روشنفكران با اين سياست‌ها. ديگري از دوستش مثال آورد كه از سفيدپوستانِ آفريقاي جنوبي است كه حالا آمده است به اروپا و با هويت‌اش مشكل دارد: او دو بار “داياسپورا”ست.
4.
با آدم‌ها كه حرف مي‌زني، از اين مي‌گويند كه “هويت” ديگر معنا ندارد و چه فرق مي‌كند كه كجايي باشي و چه ديني داشته باشي و كجا زندگي كني و چه‌جور لباس بپوشي و با چه زباني حرف بزني. اما در عمل، در زندگيِ روزمره، مي‌بيني كه چقدر همه با همين هويت‌هاي گاه نصفه‌نيمه درگيرند. اگر هم خودِ آدم‌ها درگير نباشند، محيط درگيرشان مي‌كند.

پراکنده: معرفی، غـُر

وسطِ حالتِ گوگيجه‌ی فعلی فکر کردم بايد حتماً وبلاگ بنويسم که هرچه زودتر چند تا از چيزهايی که توی مغزم وول می‌زند، کم شود.
1.
اگر ساکنِ ايران هستيد، بين 25 تا 35 سال سن داريد، و به فکرِ ادامه‌ی تحصيل در مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکترا در خارج از کشور هستيد، شانسِ خودتان را برای گرفتنِ بورسِ يک‌ساله‌ی چيونينگ در يونايتد کينگ‌دام (بريتانيا) امتحان کنيد. برای پــُر کردنِ فرمِ درخواست تا 24 سپتامبر (دوم مهرماه) فرصت داريد. اين بورس محدوديت رشته ندارد. در واقع برای هر رشته‌ای می‌توانيد درخواست‌اش کنيد. نکته در طولِ مدتِ 6 ماه تا يک سالِ اختصاصِ بورس است که برای تحصيل در مقطع کارشناسی‌ارشد کاملاً کافی است. (دوره‌های کارشناسی‌ارشد تمام‌وقت در بريتانيا يک‌ساله است.)
مبلغِ بورس را دقيقاً نمی‌دانم اما می‌دانم که هم هزينه‌ی تحصيل را می‌دهند و هم (تا حدودی) هزينه‌ی زندگی را. از دو نفر که در دو، سه سالِ گذشته با اين بورس به بريتانيا رفته‌اند و برگشته‌اند، شنيده‌ام جز ادامه‌ی تحصيل، تجربه‌ی زندگیِ يک‌ساله در بريتانيا ارزش‌مند است. نکته‌ی ديگر اين است که گويا در بريتانيا اين‌طور است که ابتدا بورس می‌گيريد و بعد از دانشگاهِ موردِ نظرتان پذيرش می‌گيريد. می‌دانم که معمولاً پروسه در آمريکای شمالی برعکس است. شنيده‌ام که اعتبارِ چيونينگ زياد است؛ آن‌قدر که دستِ‌کم در بريتانيا نکته‌ی خيلی مثبتی در رزومه‌ی افراد است.
هر سال شورای فرهنگی-آموزشی بريتانيا در کشورهای مختلف کانديداهای دريافتِ اين بورس را انتخاب می‌کند.(در وب‌سايت‌شان نوشته‌اند بيش از 150 کشور، و می‌دانم حتی شاملِ آمريکا هم می‌شود. تعداد افرادِ بورس‌شده هم 2هزار و 300 نفر در سال ذکر شده است که نمی‌دانم سهميه‌ی هر کشور چقدر است.) آن‌طور که عنوان می‌کنند، اعطای اين بورس هم جنبه‌ی تبليغاتی برای بريتانيا دارد و هم امکانِ تحصيل در رشته‌ها و تخصص‌هايی را که در کشورهای مبدأ وجود ندارد، برای جوانان علاقه‌مند فراهم می‌کند که بتوانند در آينده برای کشورهاشان مفيدتر باشند.
جز محدوديتِ سِنی، سابقه‌ی کاریِ دست‌کم سه‌ساله، نمره‌های خوب در دورانِ تحصيل در مقطع کارشناسی، و تسلطِ کافی بر خواندن و نوشتن به زبانِ انگليسی از شرط‌های گرفتنِ اين بورس است. به نظرم بد نيست که علاقه‌مندان را خبر کنيد.
مرتبط:
فرمِ درخواست
وب‌سايتِ شورای فرهنگی-آموزشی بريتانيا در ايران
وب‌سايتِ رسمیِ بورسِ چيونينگ
توضيح در وب‌سايت پذيرش (که البته اطلاعات‌اش هنوز به‌روز نشده.)
چيونينگ در ويکی‌پديا
2.
يکی از کارکردهای خوبِ سازمان‌های غيردولتی و انجمن‌ها آموزش در زمينه‌های تخصصی است. نکته‌ای که گويا برای مسؤولان کشور اهميتی ندارد. و چه حيف که به جای تشويقِ ايجاد چنين سازمان‌هايی، حکم به نابودی‌شان می‌دهند. بدونِ اين‌که يک لحظه فکر کنند که چه کمکِ بزرگی است بودن و فعال بودنِ سازمان‌های غيردولتی. به هر حال…
قبل‌تر از آموزش ديابت گابريک نوشته بودم. مؤسسه‌ای است که کلاس‌هايی برای افراد مبتلا به ديابت برگزار می‌کند تا با آگاهی بيشتر بتوانند بيماری‌شان را بهتر کنترل کنند. دوستی در نامه‌ای مؤسسه‌ی ديگری را به من معرفی کرد که کارِ مشابهی می‌کند برای بيمارانِ مبتلا به عارضه‌های قلبی: انجمن توان‌بخشیِ قلب و عروق و تنفس ايران.

3.
لای روزنامه‌هايی که از دکه‌ی روزنامه‌فروشیِ سرِ کوچه‌مان می‌گيريم، معمولاً کاغذهای آگهی می‌گذارند. گذشته از اين‌که اين کار غيرقانونی است، آگهیِ خاصی که امروز لای کيهان بود، توجه‌برانگيز بود: مجتمعِ قرآنیِ … کلاس‌های آمادگی دوره‌های فراگيرِ دانشگاهِ پيام‌نور را برگزار می‌کند. بله: مؤسسه‌ی آموزش قرآن. يکی از نزديکانِ من که عضو هيأتِ علمی دانشگاه است و علاقه‌مند به داشتنِ آموزشگاهی با زمينه‌ی مشترک می‌گويد: مجوز گرفتن برای تأسيسِ آموزشگاه‌ تأييدشده‌ی وزارت علوم برای شهروندان عادی به‌شدت دشوار است. گزينش‌های معمول و پروسه‌ی طولانیِ يک ساله برای صدورِ مجوز که هيچ؛ بايد از سه نفر مؤسس دستِ‌کم دو نفر عضو هيأت‌علمی دانشگاه‌های معتبر کشور باشند و ساختمانی مجزا با زيربنای هزار مترمربع در تهران برای آموزشگاه خريده باشند.
به نظرم که سوژه‌ی خوبی است برای روزنامه‌نگارانِ شاغل در حوزه‌های اجتماعی. که چه می‌شود که مؤسسه‌های آموزش قرآن، برای فعاليتِ ديگری ثبت شده‌اند و کارِ ديگر می‌کنند. و آيا که مراحل مجوز گرفتن را طی کرده‌اند؟ و کلان‌تر: در آموزشگاه‌های دوره‌های فراگير (به‌خصوص اخيراً با التفاتِ ويژه‌ی رئيس‌جمهور به دانشگاهِ پيام‌نور) اساساً کی به کیست؟

گابريک

يکی از غذاهای مورد علاقه من ماست و مرباست. مخصوصاً اگر ماستِ چکيده باشد و مربای خانگی. هم خوشمزه است و هم يک غذای کامل. خلاصه که امروز حسابی خوش گذشت…
گفتم مربا يادم افتاد به چند تا از دوستانم که ديابت دارند. و يادم افتاد که يک سال است مرکزی درست کرده‌اند برای آموزش افراد مبتلا به ديابت. و آموزش می‌دهند که چطور با داشتنِ آگاهی می‌شود به سادگی اين بيماری را کنترل کرد. حالا هم می‌بينم که روی وب‌سايت‌شان “انجمن گفت‌وگو” راه انداخته‌اند و مبتلايان به ديابت تجربه‌هاشان را با هم قسمت می‌کنند.

رهايیِ سينا

گاهی از قدرتِ پول هيجان‌زده می‌شوم. مثلاً همين امشب که دوستم خبر داد مدير گروه صنعتی رازی همه‌ی 80ميليون تومان پولی را که سينا لازم داشته پرداخته…
پی نوشت: هنوز خيال مان راحت نيست… دوباره تقاضای قصاص کرده اند، گويا.

سينا

تداعی آزاد: «ساعت 4:05 بامداد است. سینا را از پای چوبه‌ی دار بازگرداندند. 10 روز فرصت داده‌اند برای تهیه‌ی مابقی پول دیه.»
پی نوشت: خبرهای مربوط را از وارش دنبال کنيد.

آلودگی

ديروز تمام‌مدت به اين فکر می‌کردم که توجه به بهداشت چقدر برای معتادان ضروری است. و به اين فکر می‌کردم که فقر همراه با فقرِ آگاهی چقدر خطرناک است برای انسانِ معتادِ به مواد مخدر. و بعد ناراحت بودم از صحنه‌هايی که ديده بودم در اطرافِ شوش: سرنگ‌های مصرف‌شده و کنارِخيابان‌افتاده، بچه‌هايی که در چند قدمی اين سرنگ‌ها بازی می‌کردند، و همه‌ی آدم‌های بی‌توجه و خماری که در ميانه‌ی روز در همين فضا حضور داشتند. آقايی که اچ.آی.وی مثبت بود و با او قرارِ گفت‌وگو داشتم، گفت که مردمِ محله‌شان (باغ آذری) نمی‌دانند که ايدز چيست و راه‌های انتقال‌اش کدام است و اصلاً که چقدر مهم است برای کسانی که اعتياد دارند دانستنِ اين چيزها. گفت که 14 تا دخترِ زيرِ 10 سال را در همين محله‌شان می‌شناسد که اچ.آی.وی مثبت هستند. دو نفرشان از مادر مبتلا شده‌اند و بقيه از بازی با سرنگ‌های آلوده. سازمان غيردولتی کوچکی دارد و مشغول است به آگاهی رساندن. اما کم است. خيلی کم است. از پيشِ او که برمی‌گشتم، ديدم که دفتر هلال احمرِ آن حوالی هم پارچه زده است و اعلام کرده دفتر مشاوره راه انداخته برای “مشکلات رفتاری: ايدز و اعتياد”. کسی با اين پارچه‌ی زردرنگ تشويق می‌شود برای مشاوره برود به داخلِ ساختمان؟
مرتبط:
ويژه نامه ايدز شرق.
ایدز و حواشی مهم تر از متن.

باز: دانشجويان در اوين

هاشمی، نيکونسبتی، هدايت، عرب، وفقی، يزدانی، اعضای شورای مرکزی تحکيم وحدت، صبحِ زودِ امروز، هجدهم ماهِ تير، بازداشت شدند. گويا برای درخواستِ آزاد شدنِ دانشجويان زندانیِ اميرکبير جلوی دانشگاه اميرکبير تحصن کرده بودند.
خبر ادوارنيوز.
پي نوشت: دستگيري 6 عضو ديگر تحكيم در دفتر ادوار.

مردانگی

از ستونِ “کيهان و خوانندگان”، دوشنبه، هفتم خرداد:
«از شهرداری تهران تقاضا می‌كنيم كه نسبت به نظارت و كنترل شركت واحدهای ريالی تهران به‌ويژه مسير فرودگاه عنايت بيشتری نمايند. متأسفانه امروز كه عازم فرودگاه بودم با پوشش يک راننده شركت واحد ريالی مواجه شدم كه با يک تی‌شرت تنگ پشت فرمان نشسته بود و اين زيبنده‌ی يک مرد نيست. –حسينی.»