جنگ !

حدود ساعت 5:30 صبح به وقت محلی چندين موشک کروز امريکايی به بغداد شليک شد. مقامات امريکايی اعلام کرده اند که فقط کاخهای صدام و مراکز فرماندهی عراق در بغداد رو هدف قرار داده اند. هنوز از ميزان تلقات خبری نرسيده. گفته اند که 12 ساعت ديگه عمليات اصلی شروع می شه.
بی بی سی : « … حمله تقريبا 90 دقيقه پس از پايان ضرب الاجل جرج بوش به صدام حسين داير بر خروج او از کشور يا مواجه شدن با جنگ صورت گرفت… »

واج يَشت گاهَنبار

بالاخره اعلام رسمی شد ! احسان جون وبلاگ نو مبارک !
فردا قراره برم واجيَشت گاهَنبار ! مراسم پيشواز بهار زرتشتيان. با بابا دوميم ! ، گروه فيلمبرداريشون و ساناز می ريم. خيلی خوشحالم. دوست دارم اين مراسم رو. فقط يه بدی داره: مراسم ساعت 6 صبح شروع می شه ! آخه مگه ظهر رو ازشون گرفتن ؟!

حِسِّ هَفْتُمْ جُنوُنْ :

حِسِّ هَفْتُمْ جُنوُنْ : « … اين قانون احمقانه وجود داره که: يا اين وری يا اونوری! نميشه اينجوری باشه که: يا آدم يا حيوون! … جايي که برای بقا هر کاری ميکنن … هرچيزی رو نشون ميدن … هر حرفي رو ميزنن…؛ آخه کسي برای حرف چند تا بچه خام و فضول که از بد حادثه چيزی رو ديدند که نبايد ميديدند تره خرد ميکنه؟ … »

از رنج هاي زنان سرزمينم

ژيلا بني يعقوب
Baniyaghoob@hotmail.com
وقتي براي تهيه يك گزارش به اداره پزشكي قانوني در تهران رفته بودم، گلبهار دختر 20 ساله اهل استان چهارمحال و بختياري را ديدم. دختري از عشاير.
“گلبهار” در گوشه اي از سالن پرازدحام پزشكي قانوني، پسر دو ماهه اش را زير چادر پنهان كرده بود و با خجالت به او شير مي داد. وقتي پدر پيرش را ديد كه به او نزديك مي شود, سينه اش را به زور از دهان كودكش بيرون كشيد و سرپا ايستاد.
بچه كه هنوز سير نشده بود, سرش را اين طرف و آن طرف مي چرخاند و سينه مادرش را جستجو مي كرد و وقتي نااميد شد, صداي گريه اش به هوا بلند شد. صداي گريه اش آنقدر بلنـد بود كـه همه مـردم را متوجه خـود و مادرش كرد. وقتي از گلبهار پرسيدم كه ” چرا سينه ات را به زور از دهانش بيرون كشيدي” در حالي كه از صحبت كردن با يك غريبه احساس ناامني مي كرد, گفت: “هم خجالت مي كشم؛ هم مي ترسم.” وقتي علت ترس و خجالتش را جويا شدم, فقط سرش را پايين انداخت و حرفي نزد.

ادامه خواندن از رنج هاي زنان سرزمينم

هر سال 24 بهمن که

هر سال 24 بهمن که می شه، خيلی از دوستداران فروغ تو آرامگاه ظهيرالدوله جمع می شن. شعرهای فروغ رو زمزمه می کنن : ” حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان، که زير بارش يکريز برف مدفون شد …” بعضی ها هم شعرهای خودشون رو می خونن. هر سال، 24 بهمن، سالمرگ فروغ، ظهيرالدوله شلوغ می شه. ( کلی خاطره دارم از ظهيرالدوله که الان اصلا تو مود نوشتن خاطره نيستم !) اما اگه غير از اون روز و غير از پنجشنبه ها بخوای بری تو آرامگاه، ديگه بايد ديدار با فروغ يا بقيه مشاهير رو بخری. آذر امسال خبر رسيد که ظهيرالدوله رو به ويرانيه. کلی اظهارنظر شد. سينا قنبرپور، که از روزنامه نگاران خوب مطبوعاته، درباره اين موضوع برای کاپوچينو گزارش نوشته. ( کسی دلش برای باغچه نمی سوزد… )
آخ که چقدر با اين نوشته نيما رسولزاده حال کردم. به خدا حرف دل خودم رو زده. ( عکس های نيمه عريان هديه تهرانی ! )
اينترنت اين هفته کاپوچينو اطلاعات خوبی از اشتراک گذاري فايلها در اينترنت می ده. برای من که خيلی جالب بود بدونم سيستم napster چه جوری بوده و چی شد که تونستن به جرم زير پا گذاشتن copyright محکومش کنن.
دو تا مطلب جالب هم به زبان انگليسی : يکیش رو مسعود حامدی عزيز در نظرخواهی کينک داده بود. درباره قتلهای ناموسی در پاکستانه. ( تو ايران خودمون هم مواردش رو داريم. جديدترين شماره مجله زنان روی اين موضوع به شکل يه پرونده کار کرده. از دستش ندين که اطلاعات خوبی توش هست. )
يکی ديگه رو همون دوست خبرنگارم که حدود دو ماه پيش اومده بود ايران نوشته: اصلاحات در ايران به روی زنان دريچه ای گشوده است. ( نمی دونم ترجمه خوبی برای تيترش هست يا نه. )

احسان يه موضوع اجتماعی باحال

احسان يه موضوع اجتماعی باحال نوشته: « يه جوون خيلي تر و تميز که لباسهاش از من هم گرونتر بود. ريشش رو مدل دلپيرويي (ريش باريک دور چونه) مرتب کرده بود. سر و چشم روشن و خوشتيپ. اومد جلو خيلي شيک سلام عليک کرد. گفت: ” من با دوست دخترم بيرون بوديم داشتيم قدم ميزديم ، اين نيروي انتظامي (کلي هم بد و بيراه پسرونه گفت!) اومد بهمون گير داد. منم مجبور شدم هرچي پول داشتم بدم به ماموره که نبرنمون وزرا. (اينا رو با سوزناکترين وجه ممکن ميگفت!) دوست دخترم طفلي گريان رفت خونه. خودم الان اعصابم خورده. تو هم مثل من جوون هستي. اين مشکل واسه هر جووني پيش مياد (اين يه تيکه رو راست ميگه. خودم خيلي در اين راه خرج کردم!) خلاصه يه کمکي به من بکن تا خونه برم! منم که ديگه اشک تو چشمام داشت جمع ميشد دويست تومان دادم بهش. کلي هم پيش خودم حال کردم که چه پسر خوبي هستم! ولي امشب که براي بار دوم اومد سراغم (از بس که سراغ آدمهاي مختلف ميره ، قيافه من رو که 2-3 هفته پيش ديده بود تشخيص نداد!) بعد که ديدم خودشه يه کم چرت و پرت بهش گفتم و رفتم. ولي بدجوري کفم بريده بود!! » هر چی بهش می گم برای کاپوچينو گزارش بنويس، زير بار نمی ره ! احسان اينقدر بدجنس نباش ديگه ! حتی يه بار حسين درخشان هم نوشته بود احسان گزارشگر خوبيه.

وقتی وارد دادگاه شد، دلم

وقتی وارد دادگاه شد، دلم هری ريخت پايين. چهره اش خيلی شکسته شده بود. خبری از اون سبيل های پرپشتش نبود. لباس زندان اصلا به تنش برازنده نبود. سرم رو انداختم پايين. حالم بد شده بود. فشار خونم افتاده بود پايين. نمی تونستم تو چهره اش نگاه کنم. دوباره سرم رو گرفتم بالا. اشتباهی رفت کنار رمضان حاج مشهدی، وکيلش، بشينه. وکيلش جايگاه متهمين رو بهش نشون داد و اون آشفته سر جاش نشست. لاغر شده. نه. نمی تونستم نگاهش کنم. خبری از اون هيبت هميشگیش، اون اقتدار و اون خونسردی نبود. نه. نمی تونستم نگاهش کنم. اگه شما هم بيش از سه سال هفته ای يه بار با يه استاد، با يه آدم فرهيخته و دوست داشتنی ملاقات می کردين، نمی تونستين اينجوری توی دادگاه با لباس زندانی و در جايگاه متهم ببينینش. دکتر حسين قاضيان، هيچ وقت دوست نداشت اسمش تو مطبوعات مطرح بشه. اگه بعضی وقتها مصاحبه ای می کرد، از مصاحبه کننده خواهش می کرد اسمش رو در مطلبش نياره. هيچ وقت نفهميدم چرا. ولی الان می دونم از اينکه اسمش تيتر روزنامه هاست ناراحته. من امروز کم مونده بود گريه کنم. من امروز کم مونده بود داد بکشم. من امروز خبر محاکمه يه پژوهشگر، يه استاد دانشگاه رو نوشتم. خبری که تيتر اول روزنامه فرداست.
روزگار غريبی ست نازنين …