خانم وزیر

روی دکهٔ روزنامه‌فروشی تیترِ یکِ روزنامهٔ ایران توجهم را جلب کرد: «پافشاری خانم وزیر بر افزایش قیمت دارو» و بعد در دو پاراگرافی که زیرِ این تیتر آمده به اختلاف نظر احمدی‌نژاد و وزیر بهداشت اشاره شده است و به اصطلاح زیرآب مرضیه وحیددستجری زده شده.

marzievahid.jpg

سؤالِ من در مورد اختلافات در دولت و این‌جور زیرآب‌زنی‌ها و این‌ها نیست. می‌خواهم بدانم که جنسیتِ وزیر بهداشت این‌جا چه نقشی داشته که در تیتر باید می‌آمده؟

اعتراف به سکوت‌های شاید نابجا

امروز، ۲۵ نوامبر، روز بین‌المللی محو کردنِ خشونت علیه زنان است. فکر کردم خوب باشد چند موقعیتی را که مورد خشونت واقع شدم و سکوت کردم توصیف کنم و بگویم که پشیمانم از سکوت کردن‌ام.
۱.
میدان هفت‌تیر تهران، جلوی مسجد الجواد. حدود ۴:۳۰ بعدازظهر یکی از آخرین روزهای مهر ۹۰. از سر کار برمی‌گشتم خانه. تازه از ایستگاه مترو بیرون آمده بودم و باید صد متری پیاده می‌رفتم تا به تاکسی‌های خطیِ میدان نوبنیاد برسم. – خانوم.. خانوم.. خانوم..
طبعاً جوابی ندادم. ناگهان دیدم یک خانم چادری سمت راست‌ام است و دیگری سمت چپ. و من توی دامِ گشتِ ارشاد. سمت چپی گفت: – مگه نمی‌شنوی صدات می‌کنم؟
گفتم که این همه خانم در خیابان؛ از کجا باید می‌فهمیدم که با من کار دارد. بازوم را گرفت و گفت بیا توی وَن. مقاومت کردم. و دلیلش را پرسیدم و توضیح او که: – درسته. تیپت ساده است؛ ولی مانتوت کوتاهه. باید بیای.
حالا نفر سوم هم اضافه شده بود و از من کارت شناسایی خواست که طبعاً نشان ندادم. یکی‌شان بازوم را می‌کشید و دو نفر دیگر ایستاده بودند. این‌جا شاید موقعی بود که باید جیغ و داد می‌کردم و بر سوار نشدن‌ام پافشاری می‌کردم و این‌ها. ولی سوار شدم. بدون حرف بیشتری. شاید زیر لب غر می‌زدم اما همین. (واقعاً چرا واکنشِ لحظه‌ای‌ام این بود؟) بقیهٔ داستان هم که روتین است: بازداشتگاه وزرا، تعهدنامه‌های تایپ‌شده، عکس قدی گرفتن، تماس با خانواده که مانتوی بلند/ شلوار گشاد بیاورند، تحقیر، التماس کردنِ زنانی که از واکنشِ همسر/ برادر/ پدر خود می‌ترسند، و…
۲.
متروی لندن، خط پیکادلی. عصر یک روز زمستانی، اواخر سال ۲۰۰۷. با دو تا هم‌خانه‌هایم می‌رفتیم کافه‌ای، جایی حال و هوا عوض کنیم. هر سه موهای‌مان را از ته تراشیده بودیم. درس‌مان زیاد بود و کلافه بودیم و تغییر این مدلی می‌خواستیم. زن میانسالی روبه‌رویمان نشسته بود و با تنفر نگاه‌مان می‌کرد. بعد که خواست پیاده شود، داد زد:
You fucking lesbians
دهان‌مان باز مانده بود. درست یادم نیست واکنش‌مان چه بود اما اعتراضی به آن خانم نکردیم. (چرا واقعاً؟)
۳.
بهار ۸۹، در کوچه پس‌کوچه‌های شمال تهران پشت فرمان بودم. کوچهٔ باریکِ یک‌طرفه‌ای را می‌راندم که ماشین شاسی‌بلندی از روبرو نزدیک شد. شاخ به شاخ شدیم؛ شاسی‌بلند خلافْ آمده بود. منتظر بودم که دنده‌عقب برود و راه باز شود که مرد راننده سرش را از شیشهٔ ماشین بیرون آورد و داد زد: جنده، برو عقب! طبعاً تکان نخوردم و مجبور شد عقب برود و راه من باز شد. ولی به طرز حرف زدنش هیچ اعتراضی نکردم. (چرا؟ توی دلم به‌ش خندیدم که بر فرض که اصلاً رانندگی‌ام بد باشد، چه ربطی به جنده بودن یا نبودن دارد؟)

دخترانِ ایران

حالا که دارم این جمله‌ها را می‌نویسم احساساتی نیستم. دو روز از دیدنِ تصویرِ جان دادنِ ندا آقاسلطان، تصویرِ تنِ گلوله‌خورده‌اش، تصویرِ چشمانِ خیره ثابت‌مانده‌اش گذشته است. دیدم بعضی از رسانه‌ها (طبیعتاً رسانه‌های خارجِ ایران. در داخل که دیگر رسانه‌ای نمانده.) نوشته‌اند که کشته شدنِ ندا شده است سمبلِ اتفاق‌هایی که این روزها در ایران می‌افتد؛ شده است نشانه‌ی درگیری‌های جوانان و نیروهای نظامی و شبه‌نظامی. راستش برای من کشته شدنِ ندا و پخش شدنِ تصاویرش سمبلِ حضورِ شجاعانه و خیلی چشم‌گیرِ دخترانِ جوان در اعتراضاتِ اخیر است. نوشتنِ تاریخِ حضورِ زنان در اجتماع با این تصویر و تصاویرِ مشابه هیچ سخت نخواهد بود. نوشتنِ تاریخی که ما، ندا و من و تو و دیگری، داریم می‌سازیم.
مرتبط:
از هدی تا ندا

باز: دادگاه تشكيل نشد

امروز وقتِ دادرسیِ پرونده‌ام بود در شعبه‌ی 13 دادگاه انقلاب. ديشب خيلی كم و بد خوابيدم و از صبحِ خيلی زود ذهنم مشغولِ يادآوریِ ماجراهای دو سال پيش بود. مرورِ بازجويی‌ها و غيره. فكر كنم جز پرونده‌های شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده (كه البته اتهام‌هاشون كمی فرق می‌كنه با اتهام‌های من) بقيه‌ی 30 تا پرونده بسته شده‌اند. اميدوار بودم امروز بخشی از تكليفِ من هم مشخص بشه.
با خانم وكيل (كه خيلی ناز و دوست‌داشتنی است) واردِ دفترِ شعبه شديم. منشی نگاهی كرد كه نشون می‌داد غافل‌گير شده. گفت كه اين شعبه فعلاً قاضي نداره. و گفت كه حتی ممكنه شعبه‌ی 13 منحل بشه كلاً و معلوم نيست پرونده‌ام به كدوم شعبه می‌ره. بله، وقتِ تازه‌ای برای دادرسی اعلام نشد و قرار شد كه بريم و منتظرِ اخطار باشيم.

نماینده‌ی دادستان نیامد، دادگاه تشکیل نشد. قرار شد باز چهاردهم بهمن بروم.
(شاعر می‌فرماید: برو و بیا داریم ما..)

دادگاه انقلاب

یکشنبه دادگاه دارم و اگر بگویم حال‌ام کاملاً خوب است عینِ چی دروغ گفته‌ام. ماجرای پیچیده‌ای نیست البته. پرونده‌ام مربوط می‌شود به ماجرای ۱۳ اسفند ۸۵ که بازداشت شده بودم همراه با ۳۲ نفرِ دیگر. بیشترِ خانم‌های بازداشت‌شده در آن روز، پائیزِ پارسال محاکمه شدند. اما من (برای برگزاری دادگاه) حتی احضار هم نشده بودم و فکر می‌کردم ممکن است در مرحله‌ی بازپرسی تبرئه شده‌ باشم. گمانِ اشتباهی بود.
خردادماه امسال اخطاریه‌ای به نامِ پدرم، که کفیلِ من شده است، آمد دمِ درِ خانه با این مضمون که تا فلان روز وقت دارید متهم را به شعبه‌ی ۱۳ دادگاه انقلاب تهران معرفی کنید وگرنه حق‌الکفاله به نفع دولت ضبط خواهد شد. من لندن بودم در سخت‌ترین زمانِ تحصیلی‌ام (باید در عرضِ یک ماه پنج مقاله‌ی مفصل آماده می‌کردم.) و پدرم بیماریِ سختی داشت/دارد. با وکیل‌ام تلفنی حرف زدم و او راهنمایی‌هایی کرد و البته تأکید کرد که جز پدرم شخصِ دیگری نمی‌تواند مراجعه کند به دادگاه. فروریختم.
بیماریِ پدرم و دوری از او به‌تنهایی فشارِ زیادی بود که آن روزها تحمل می‌کردم. این‌که می‌دیدم او مجبور است به خاطرِ پی‌گیریِ کاری که مربوط به من است، که او دخالتی در آن نداشته، میانِ دوره‌های شیمی‌درمانی‌اش برود به جوِ نه‌چندان دوستانه‌ی دادگاه انقلاب، عینِ حلقه‌ی طنابی بود که دورِ گردن‌ام انداخته باشند و تنگ‌اش کنند. ماجرا البته به این تمیزی هم نبود.
گواهیِ اشتغال به تحصیل‌ام را فرستادم تهران که جلسه‌ی دادگاه را عقب بیندازیم. پدرم پرسیده بود که چرا پیش از احضاریه، اخطاریه؟ گفتند اصلاً به چه اجازه‌ای دخترت را فرستاده‌ای خارج؟ و البته که حتماً آقای قاضی بهتر می‌دانند که به لحاظِ قانونی وظیفه‌ی کفیل ممانعت از خروجِ متهم نیست. مجریِ قانون است که باید جلوی کسی را بگیرد، اگر که دادگاه لازم ببیند. جزئیاتِ ماجراها و رفت‌وآمدهای چندباره‌ی من به سفارتِ ایران در لندن به کنار، خجالتی که می‌کشیدم از پدرو و خانواده‌ام کناری دیگر. اصلاً عذابِ اصلی همان بود.
حالا فکر می‌کنم که باید تنهایی همه‌ی کارها را انجام دهم. می‌دانم که آن فشاری که به خانواده‌ام آمده جبران نمی‌شود. اما نمی‌توانم، اصلاً نمی‌توانم درگیرشان کنم. برای همین است که قیافه‌ام شاد و خندان و آرام است. با این‌که یکشنبه دادگاه دارم.

شهروندان زن براي مخالفت با لايحه خانواده به ديدار نمايندگان رفتند

میدان زنان:
«از ظهر امروز يكشنبه دهم شهريور ماه جمعي از شهروندان زن براي ديدار با نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و اعلام مخالفت با لايحه حمايت خانواده در محل ديدارهاي عمومي نمايندگان حاضر شده‌اند. اين ديدار با ابتكار و هماهنگي گروهي از فعالان جنبش زنان همزمان با قرار گرفتن شور اول بررسي لايحه در دستور كار اين هفته مجلس انجام مي‌شود. اين زنان خواهان خارج شدن لايحه از دستور كار مجلس و انجام مطالعات و بررسيهاي مستقل و مبتني بر مطالبات زنان براي تدوين لايحه‌اي جديد هستند…»
ادامه:
لايحه خانواده فعلا از دستور كار مجلس خارج مي‌شود

از دستِ خودم عصبانی‌ام: وقت و حوصله و انگیزه‌ و دسترسی به منابعِ لازم را ندارم اما باز خودم را مجبور می‌کنم که درباره‌ی موضوعی مثلِ لایحه‌ی خانواده «چیزی» بنویسم. که البته «چیزی» نیست اما باید می‌بود یا می‌شد.. دست‌کم باید می‌نوشتم که اعتراض‌هایم دقیقا به چه مواردی است و علت‌هاشان را توضیح می‌دادم و حتی نقدهایم را بر محتوای اعتراض‌های دیگران می‌گفتم و …

درباره‌ی «لایحه‌ی خانواده»

۱.
خواسته‌ی زنان ایرانی، یعنی بخش مهمی از خواسته‌هایی که تا به حال اعلام کرده‌اند، تغییرِ قانون‌های ضد زن کشور است: آن‌هایی‌شان که پشتوانه‌ی نابرابری‌های جنسیتی‌اند و بسیار عقب‌افتاده‌تر از واقعیت‌های زندگی روزمره‌ی تعداد قابل توجهی از زنان. این خواسته شفاف و با صدای بلند و با شرحِ جزئیات چندین بار به گوشِ آن‌هایی که باید رسیده است. بیست‌ودوم خردادماه ۸۴ را که دیگر خاطرتان هست…
۲.
بخشی از قوانین مدنی، که مربوط به «خانواده» است، دارد با لایحه‌ای که این روزها در مجلس مطرح است تغییر می‌کند. این تغییر اما همان تغییری نیست که نابرابری را حذف کند یا کم کند. تغییر گویا برای پررنگ‌تر کردنِ فاصله‌ی طبقاتی زن و مرد در خانواده است. علت‌اش؟ چه بگویم..
۳.
ازدواج نکرده‌ام و بعید است که بخواهم خانواده‌ای تشکیل دهم. اگر نه علتِ اصلی، اما یکی از دلایل مهم‌ام برای این تصمیم وارد نشدن به قراردادی است که از اساس ناعادلانه است.. از اساس حرفِ زور است. زیرِ بارِ حرفِ زور نمی‌روم و برای بهتر شدنِ شرایطِ این قرارداد تلاش می‌کنم.
۴.
آیا می‌شود جلوی بدتر شدنِ اوضاع (تصویبِ لایحه‌ی جدید) را گرفت؟ به گمان‌ام با اعتراض می‌شود. این‌جا می‌توانید اصلِ لایحه را بخوانید. این‌جا بروشوری را که برای اطلاع‌رسانی تهیه شده ببینید و می‌توانید که به دیگران هم نشان‌اش دهید. این هم وبلاگِ معترضان به لایحه است. خواسته‌اند که همه‌ی ما به ائتلاف‌شان بپیوندیم.
۵.
صنم، بیشتر از این چه می‌شود گفت؟ به قاعده‌ی بازی‌های وبلاگی، دعوت می‌کنم از… همه.

بازداشت 9 زن

آسيه اميني:
“… نمی دانیم در فاصله این چند ساعت چند دعوت شده به مراسم آمده و باز گردانده شده یا به داخل ون، هدایت شده اند. ساده ترین مراسم مدنی ما تبدیل به صحنه ای پر تنش شد. چرایش را هم می دانیم و هم نه! از این روست که دائم همه بی دلیل از هم می پرسند چرا؟
کاغذی که در آن متن سخنرانی ام را نوشته بودم را مرور می کنم؛ دستاوردهای جنبش زنان، تداوم خواسته ها و چشم انداز… عجالتا چشم انداز این است : درهای گفت و گو بسته است! برمی گردیم و از نو به راه می افتیم.”
ادامه:
همه بازداشت شده ها آزاد شده اند. (مدرسه فمينيستي)