چرخهٔ ابیوز

این نوشتهٔ شادی عزیز را تا به حال نخوانده‌اید؟ خواندنش (و حتی دوباره خواندنش) واجب است. کل متن را این‌جا بازنشر می‌کنم.


*****

این را باید خیلی وقت پیش می نوشتم. نشد. سعی می کنم بیشتر بنویسم در این مورد. بس که می شنوم که “آخه دوستم داره. روم حساسه. دوست نداره لباس باز بپوشم” یا “مرد خوبیه. گاهی عصبانی می شه یک کارهایی می کنه ولی بعدش معذرت خواهی می کنه گل می خره” یا “نه بابا اهل کنترل و این ها نیست فقط می خواد بدونه دوستام کیا هستند”. بس که ما نمی دونیم ابیوز و رفتار ابیوسیو چی هست. حق هم داریم. از کجا بدونیم؟ کتاب های مدرسه مون؟ کتاب های توی بازار؟ تلویزیون؟ رادیو؟ دانشگاه؟ بیل بوردهای روی در و دیوار شهرمون؟ مامان و بابا و مامان بزرگ و بابابزرگ و دایی و خاله مون؟
خشونت خانوادگی توافقی نیست. اگر طرف مورد خشونت واقع شده به هر دلیلی/دلایلی در رابطه بماند به معنی این نیست که می خواهد مورد آزار قرار بگیرد یا حقش است که مورد آزار قرار بگیرد. رفتار ابیوسیو یک الگوی رفتاری است که برای به دست آوردن و نگه داشتن قدرت و کنترل استفاده می شود. خشونت فقط کتک زدن نیست. می تواند فیزیکی، جنسی، روانی یا احساسی باشد.
رفتارهای ابیوسیو با گذشت زمان بدتر و شدید می شن.
ترس و تهدید
اگه دیدید از مدل نگاه کردن پارتنرتون حساب کار دستتون میاد، می ترسید، نگاهش یا چشم غره اش باعث می شه احساس کنید باید خودتون رو یا کارتون رو یا یک چیزی رو توجیه کنید. اگه دیدید کاری می کنه که باعث ترس شما می شه، که دوست دارید کاری رو بکنید لباسی رو بپوشید با کسی حرف بزنید ولی می ترسید که عصبانی بشه. اگه چیز پرت می کنه چیز می شکونه تهدید می کنه که یک بلایی سرتون میاره اگه وسیله ی تهدید آمیزی (چاقو مثلا) بهتون نشون می ده حتی اگه عملا بهتون آسیبی نرسونه، اگر تهدید به خودکشی می کنه، داد می زنه، در خلوت یا جلوی جمع خودتون یا خانواده تون رو تحقیر و/یا مسخره می کنه، بدانید و آگاه باشید که طرفتون ابیوسیوه.
آزار احساسی
اگه مسخره تون می کنه، یک کاری می کنه که باعث می شه فکر کنید به اندازه ی کافی خوب نیستید حتی اگه بگه خیلی دوستتون داره که بهتون می گه چاق شدید و باید لاغر بشید، به اسم های تحقیر آمیز صداتون می کنه، فحش های تحقیر آمیز می ده، یک کاری می کنه که احساس گناه و ناتوانی بکنید (مثلا در مورد بچه، کار خونه یا توانایی های فردی)، باعث می شه فکر کنید دارید دیوونه می شید یا مرتبا بهتون می گه که دارید دیوونه می شید، یک دقیقه مهربون و رمانتیکه یک دقیقه بعد عصبانی و/یا بی توجه، همه ی توجه شما رو برای خودش می خواد، بدونید که این ها دوست داشتن نیست، عادی نیست، قابل قبول نیست و حق هیچ کس نیست که با این شرایط زندگی کنه.
منزوی کردن
کنترل اینکه کسی چی کار می کنه، با چه کسانی دوست است و با چه کسانی کجاها می رود، با چه کسانی حرف می زند، چه چیزی می خواند یا خواستن تلفن دوستانش، کنترل اینکه چه می پوشد، اجازه ی درس خواندن یا سر کار رفتن ندادن، کنترل معاشرت هایش و به کار بردن حربه ی دوستت دارم مال منی برام مهمی عاشقتم که حسودم همه و همه نشانه ی رفتار کنترل گر بیمار است.
کی بود کی بود من نبودم
این ها که ابیوز نیست. حالا چرا خودت رو لوس می کنی؟ طوری نشده که. خیلی سخت می گیری. مهم اینه که دوستت دارم. بیا از اول شروع کنیم. چقدر کش می دی همه چی رو. یک چیزی شد تموم شد ول کن حالا. نمی دونی کی باید حرف بزنی اون موقع خسته بودم. تقصیر خودته که عصبانیم کردی. مگه نمی دونی این کارو بکنی— این حرف رو بزنی— فلان چیز رو بپوشی— عصبانی می شم؟
استفاده از بچه
آیا پارتنرتان در مورد بچه ها به شما احساس گناه می دهد؟ آیا از طریق بچه ها برای شما پیغام پسغام می فرستد؟ آیا تهدید می کند که بچه ها را می گیرد یا بلایی سرشان می آورد؟ این رفتار نرمال نیست. اسمش ابیوز است.
مردی گفتند زنی گفتند
مثل کلفتش باهام رفتار می کنه. انگار وظیفه ام فقط شستن و بختن باشه. همه ی تصمیم های بزرگ رو خودش می گیره. کارها رو مردونه زنونه کرده. نمی ذاره حرف بزنم و نظر بدم می گه تو مهم ترین کارت بزرگ کردن بچه هاست.
آزار /کنترل مالی
مانع کار کردن شما می شود و بعد تنبل و مفت خور صدایتان می کند؟ مجبورتان می کند برای پول ازش خواهش کنید و دلیل بیاورید؟ طوری بهتان پول می دهد که انگار محبت می کند و به شما پول تو جیبی می دهد؟ پول شما را می گیرد انگار پول خودش باشد؟ نمی گذارد شما بدانید چقد درآمد دارد؟ این رفتارها اسمش ابیوز است.
این ترجمه ی کمی دست کاری شده (با توجه به اختلافات فرهنگی) چرخه ی ابیوزه. ما کپی اش رو از سایت وزارتخونه و بهداشت عمومی پرینت می کنیم می دیم دست مردم. ترجمه اش دم دستیه. هر جاش رو خواستید عوض کنید. در موردش حرف بزنید. از تجربه های شخصی تون بگید. بذارید حرف بزنیم تا این چرخه ی لعنتی شکسته بشه
بعد نوشت: اسمش چرخه است چون وقتی زنی/مردی توش گیر می افته بیرون اومدن ازش خیلی سخته. یک روال ثابت داره: آزار و ابیوز بعد مهربانی و محبت بعد دوباره آزار و ابیوز و …. تا آدم هایی که مورد آزار بودن میان از چرخه بیان بیرون یک رفتار خوب محبت آمیز می بینن و می مونن. برای این اسمش چرخه است.

خانم وزیر

روی دکهٔ روزنامه‌فروشی تیترِ یکِ روزنامهٔ ایران توجهم را جلب کرد: «پافشاری خانم وزیر بر افزایش قیمت دارو» و بعد در دو پاراگرافی که زیرِ این تیتر آمده به اختلاف نظر احمدی‌نژاد و وزیر بهداشت اشاره شده است و به اصطلاح زیرآب مرضیه وحیددستجری زده شده.

marzievahid.jpg

سؤالِ من در مورد اختلافات در دولت و این‌جور زیرآب‌زنی‌ها و این‌ها نیست. می‌خواهم بدانم که جنسیتِ وزیر بهداشت این‌جا چه نقشی داشته که در تیتر باید می‌آمده؟

توصیه به تو برای بعضی روزهای خوب

از وقتی که زندگی‌ام به تو آغشته احساس کرده‌ام که بدونِ تو وحشتناک خواهد بود. بدونِ دوستی، این‌چنین که تو هستی: حساس و هوشمند و باریک‌بین و همراه و عاشق. اگر از احوال من خواسته باشی، بدونِ تو *وحشتناک* است.
«انگار همیشه بوده‌ای» و انگار نخواهد آمد زمانی که نباشی. می‌دانی، تأثیرگذارترین بوده‌ای روی من. بخشِ مهمی از جهان‌بینیِ فعلی‌ام، هویتی که برای خودم تعریف کرده‌ام، رفتاری که با خودم و دیگران دارم، و نحوه‌ی شناخت و بیان احساساتم، در معاشرتِ نزدیک با تو صیقل خورده و اثر انگشتت خیلی جاهای وجودم هست. یعنی نباشی همْ خواهی بود. نگفته بودم؟ «من با ماه رابطه دارم»، رابطه‌ای با من داشته باشد یا نه.
در همراهیِ شگفت‌انگیزت با من و زندگی‌ام چیز کوچکی را نادیده گرفته بودیم شاید: توقع داشتن از هم بد نیست. حتی اگر بد باشد، وقتی ایجاد شدْ باید گفتش. گفتنش به دیگری *ضروری* است.
برایم بیشتر بگو. یا نگو: دست‌هایت را به من بده و بگذار آرام‌شان کنم.

در تنهایی
بر تنهایی گریستن
و تصمیم به
از تنهایی گریختن
و از دیگران ترسیدن
و به تنهایی خود آویختن
و تنها ماندن و در تنهایی بر تنهایی گریستن
۲۶ آذر ۱۳۹۱

حمله یا دفاع؟

روی جلد شمارهٔ ۳۷۶ هفته‌نامهٔ همشهری جوان (۲۵ شهریور ۱۳۹۱) طرح و عنوانی دارد که فکر می‌کنم تناسبی با مطالبِ تهیه‌شده برای پروندهٔ اصلی‌اش ندارد. «پروندهٔ تحلیلی همشهری جوان درباره حملهٔ دختران به عرصه‌های اجتماعی: دست‌ها بالا! – اول دانشگاه، بعد ورزش و حالا مشاغل کلیدی: هدف بعدی کجاست؟»

پرونده شاملِ دو گزارشِ جمع‌وجور و آماری است دربارهٔ ۱. حضور دختران در دانشگاه‌ها با عنوانِ «پسرانِ عزیز نگران باشند!» (نوشتهٔ زهرا صالحی‌زاده)، و ۲. حضور زنان در ورزشِ قهرمانی با عنوانِ «گردآفریدها» (نوشتهٔ لیلا سیف). به اضافهٔ گزارشِ توصیفیِ سمانه رحیمی از جمعه‌بازار و فروشندگانِ دخترِ آثار تزئینی با عنوانِ «دختران رنگ و طرح». این سه گزارش با ورودیهٔ مسؤول گروه اجتماعی (طبقِ شناسنامهٔ مجله: کامران بارنجی) به هم متصل شده‌اند. گفت‌وگوی کوتاهِ انسیه شهرستانکی با «پروفسور امیرهوشنگ مهریار» با عنوانِ «آسیب‌های حضور اجتماعی دختران را جدی بگیریم» بخشِ آخرِ این پرونده است.
چیزی که طرح و عنوانِ روی جلد (و بعضی عنوان‌های داخلِ مجله) به من القا می‌کند این است که زنان به عرصه‌های اجتماعی، که حضور در آن‌ها فقط حقّ مردان است، «حمله» کرده‌اند و حالا موقعِ «دفاع» است ولی در متنِ گزارش‌ها و مصاحبهٔ این پرونده چیزی از این جنس دیده نمی‌شود. اصلاً بحثِ تهدید بودنِ حضور زنان در اجتماع بررسی نشده اما جهت‌گیری در ورودیه، در عناوین و مخصوصاً روی جلد تفاوت خیلی بارزی با این متن‌ها دارد. آیا این‌که سردبیر و دبیر سرویس اجتماعیِ مجله مرد هستند و نویسندگان گزارش‌ها همه زن در این بی‌تناسبی نقش داشته؟ نمی‌دانم. این چند جمله را از ورودیهٔ این پرونده نقل می‌کنم:
«… آن‌ها دارند سنگرهای به نظر دست‌نیافتنی را یکی بعد از دیگری به چنگ می‌آورند. این اتفاق از کی شروع شد؟ آیا برنامهٔ خاصی برای پررنگ‌تر کردن نقش دختران ایرانی وجود داشته یا آن‌ها خودشان به صورت خودجوش حمله را آغاز کرده‌اند؟…»
پی‌نوشت – دیدم که در تبلیغِ این شمارهٔ مجله نوشته‌اند: «دست‌ها بالا!/ پرونده‌ای به بهانه روز دختر؛ بررسی یک اتفاق از پیش تعیین نشده: حمله دخترها به همه موقعیت‌های اجتماعی پسران (صفحه ۳۰)»

در ستایشِ تشخیصِ درست

روانپزشک-روانکاو از همان جلسهٔ اول نشانم داد که مشکلِ منی که با شکایتِ افسردگی پیش‌اش رفته بودم، اضطراب است. نشانه‌های اضطرابِ شدید با نشانه‌های افسردگی همپوشانی گسترده‌ای دارد و من نمی‌دانستم که اصولاً آدمِ مضطربی هستم. بعدتر دیدم که اضطرابِ من عمدتاً ریشه‌اش در کمال‌گراییِ شدیدم است. در این‌که در نمره دادن به چیزها و آدم‌ها بازه نمی‌شناسم: فقط صفر و صد. و پرستو هر روز و هر ساعت از من نمرهٔ صفر می‌گیرد و در تلاش برای صد شدن آن‌قدر مضطرب می‌شود که گاه اصلاً زمین‌گیر می‌شود. اضطرابم از چیزهای دیگری هم می‌آید: مثلاً تمایلِ شدیدم به کنترلِ همه چیز. واگذار کردنِ هر کاری به دیگران برایم سخت است–البته سخت بود. هنوز ترجیحم این است که اگر مسؤولیتی دارم همهٔ کارهایش را خودم انجام دهم که کنترلِ کامل بر همهٔ جزئیاتش داشته باشم. خلاصه..
مدتی است که (تا حدّ زیادی) «اضطراب»ام در «کنترل»ام است. و مدتی است که حالت‌های افسردگی (همان نشانه‌های اضطرابِ شدید) را ندارم. دورانِ بازداشتم، از قضا، خیلی کمک‌کار بود. آن دوره لابد اثرهای روانیِ خاصی هم داشته که هنوز متوجه‌شان نیستم، اما من را با پرستوئی روبه‌رو کرد که بر هیچ چیز کنترل ندارد. نمادش: درهای بی‌دستگیره‌ای که بر رویم بسته می‌شدند. انگار فشارِ روانیِ کنترل کردن همه چیز از دوشم برداشته شده باشد.. سبک‌بال شدم. و دیدم که می‌شود زندگی کرد.

Wilde

واقعاً تشخیص‌اش برایم سخت است: آيا فیلمْ خیلی خوب بود یا این‌که خودِ زندگیِ اسکار وایلد آن‌قدر تراژیک است که هر روایتی از زندگی‌اش جذاب می‌شود؟ بعد هم واقعاً کسی وجود دارد که به اندازهٔ استیون فرای از همهٔ ابعاد به وایلد شبیه باشد؟ و زیباییِ جود لای جوان.. این فیلم بسیار دیدنی است. مرسی، لیلا.

زندانْ زندان است

راهروی ملاقات برای من تکان‌دهنده‌ترین جای زندانِ سیاسیِ قصر است. خودم را جای ملاقات‌کننده و ملاقات‌شونده تصور کردم و آزار دیدم. این راهرو، از بالا اگر نگاه کنیم، در واقع سه راهروی موازی است که با دیوار از هم جدا شده‌اند.
برای ملاقات‌کنندگان ورودیِ راهرو (و نه سالنِ) ملاقات از حیاط نسبتاً بزرگی است. در راهروی کم‌نور و خفه ۲۴ پنجرهٔ یک‌نفره کنار هم وجود دارد که با میله از راهرویی موازی جدا شده‌اند. در این راهروی دوم سربازها پاس می‌داده‌اند که حرفِ «نامربوطی» گفته نشود. راهروی سوم موازی جایی است که باز ۲۴ پنجرهٔ یک‌نفره دارد و زندانی‌ها پشتِ آنها و رو به پنجره‌های ملاقات‌کنندگان می‌ایستاده‌اند. گوشی تلفن و محفظهٔ شیشه‌ای در کار نیست. می‌شود تصور کرد که صدا به صدا نرسد و همهمه عذاب‌آور باشد. می‌شود تصور کرد که هر بار بعد از این ملاقات‌های نصفه-نیمه چه به روزِ احساساتِ زندانی‌ها می‌آمده است..
زندانِ قصر اولین زندان مدرنِ تهران بوده که به دستور رضاشاه در سال ۱۳۰۸ ساخته شده. (این‌که قصر فتحعلی‌شاه را کرده زندان شاید برای نشان دادنِ قدرتش به خاندانِ قاجار بوده باشد؟) طراحِ ساختمانِ اصلیِ آن، که خیلی هم ساختمان زیبایی است، نیکلای مارکف است. در بازسازیِ این ساختمان چیزهایی از دست رفته. مهم‌ترینش حال و هوای زندان است! شبیه یک بازارِ سقف‌دار خیلی شیک شده که غرفه‌هایی نورگیر و دلباز دارد. ساختمانی که بخش ملاقاتش را شرح دادم اما در زمان رزم‌آرا ساخته شده و محل نگهداری زندانیان سیاسی بوده تا روز انقلاب که دیوارهای قصر فروریخت. این ساختمانِ دوم در بازسازی خوشبختانه تغییر زیادی نکرده. گرچه می‌گویند ساختمانِ بندهای ۳ و ۴ را کاملاً خراب کرده‌اند.
زندان قصر به داشتنِ حیاط‌های پُرگل و پُردرخت معروف بوده. حتی زندانیان در حیاط‌های هواخوری حوض و آلاچیق داشته‌اند. می‌گویند منظور بهار از «باغ» در این بیت زندان قصر بوده: «من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید / قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید».
در دوران‌های پهلوی اول و پهلوی دوم شخصیت‌های سیاسی زیادی در این مجموعه زندانی شده بودند. فرخی‌یزدی و تقی ارانی و بزرگ علوی و بقیهٔ پنجاه‌وسه‌نفر و دیگران و دیگران. گویا در چند سال ابتدایی جمهوری اسلامی هم همچنان شخصیت‌های سیاسی در قصر حبس می‌شدند که معروف‌ترین‌شان هویدا بوده. به زودی (در همین تابستان) قرار است باغ-موزهٔ قصر افتتاح شود و باید منتظر واکنشِ زندانیانِ هنوز زندهٔ دوران پهلوی‌ها باشیم. از انور خامه‌ای گرفته تا لطف‌الله میثمی و دیگران.
مربوط به متن:
دربارهٔ یادداشت‌های زندان جعفر پیشه‌وریکتاب جمعه، شمارهٔ ۱۹، ۲۹ آذر ۱۳۵۸.